مطلب را به بالاترین بفرستید:
دی ۲۰م, ۱۳۸۸
به نقل از روزنامه اعتماد (۱۹ دی ۱۳۸۸)
من در عمرم دو بار به دوبی سفر کرده ام.
اولین بار هشت سال پیش به عنوان مترجم با دوست پدر مرحوم ام که می خواست ویزای امریکا بگیرد و دومین بار چند صباحی پیش به عنوان رئیس ژوری بین الملل جشنواره فیلم دوبی بود.
در فیلم «خاک آشنا» نظرم را به این جزیره دیسنی لندوار به صراحت گفته ام ولی این سفر اخیر که ۹ روز آنجا بودم مرا بر آن داشت که این یادداشت را بنویسم.
به عنوان عضو ژوری من را به اتفاق دیگر اعضای ژوری در هتل پنج ستاره القصر اسکان دادند که واقعاً بی شباهت به قصرهای خیالی داستان ها نیست. آنقدر بزرگ است که در روز چه بخواهی چه نخواهی کیلومترها راه می روی و سر هر پیچ راهرو یک نفر ایستاده که بنا به وقت روز به شما صبح بخیر، ظهر بخیر یا شب بخیر می گوید و حتماً باید لبخند بر لبش باشد.
ما را به همراه مسوول مواظبت از ژوری که جوانی از سنگال بود هر روز به پاساژی بزرگ می بردند که ته آن یک مجموعه سینمایی ۱۴ سالنه بود.
در بین اعضای ژوری خانم مونیشا کرالا ستاره بزرگ سینمای هند بود که در هر رفت و آمدی در آن پاساژ حتماً هفت، هشت نفری می خواستند با او عکس بگیرند. راننده ما جوانی هندی بود به نام صابیر که تقریباً در طول این رفت و آمدها کلمه یی به لب نمی آورد. روز چهارم وقتی شب مرا به هتل دیگری می برد که دوستی را ببینم از من پرسید؛ آیا به نظر شما اشکالی ندارد اگر من عکسی با خانم کرالا بگیرم؟ گفتم چرا باید اشکال داشته باشد و او در جواب گفت به ما دستور داده شده که هیچ گونه تماسی با میهمان های خارجی نداشته باشیم و اگر داشته باشیم ممکن است ما را از دوبی اخراج کنند. من به صابیر گفتم من از خانم کرالا درخواست می کنم که او درخواست کند با تو عکسی بگیرد که تو را متهم به تماس با میهمانان خارجی نکنند. خوشحال شد و این عکس گرفته شد ولی این باعث شد من قدری بیشتر به وضعیت افرادی که آنجا به خارجی ها و عرب ها سرویس می دهند، توجه کنم.
هر راننده، نگهبان، جاروکش یا پیشخدمت با پرداخت رشوه چند هزار دلاری توانسته ویزای کار از شیخی بگیرد تا بتواند برای فامیلش که معمولاً در کشورهایی مثل بنگلادش، هندوستان، پاکستان، فیلیپین و… ۱۰ ، ۱۲ نفر هستند پول بفرستد. شرط اول این ویزای کار اطاعت مطلق از ساکنان و توریست ها است و اگر خطایی از این کارگر سر بزند بدون درنگ با پرواز بعدی او را به مملکتی که از آن آمده پس می فرستند.
جشنواره فیلم دوبی نزدیک به دوران کریسمس برگزار می شود و شما به هر سو که نگاه می کردید درخت های عظیم کریسمس با آرایش های طلایی به چشم می خورد و آهنگ «جینگل بلز» مخصوص کریسمس را بدون وقفه تمام روز و شب می شنیدید و آنقدر این تظاهرات زیاد بود که مرا به این فکر انداخت چرا یک کشور اسلامی اینقدر به این ایام بها می دهد، مگر اینکه به خاطر توریست های مسیحی باشد.
چیزی که به نظرم آمد این بود که دوبی واقعاً یک زندان طلایی است که پول و ثروت را نوکیسه وار به رخ شما می کشند و اماکن تهوع آوری چون «برج العرب» که می گویند همه چیز آن از طلاست و بالاخره بلندترین ساختمان جهان که چند روز پیش در آنجا افتتاح شد می سازند، ولی خدمتگزاران واقعی که چرخ این زندان طلایی را می چرخانند مثل کنیزان و برده های عصر باستان با آنها رفتار می شود و آنها باید به جماعتی نوکیسه سرویس بدهند.
اینکه رکود اقتصادی جهان بالاخره گریبان دوبی را نیز گرفته و شیخ المکتوب برای پوشش کمبود بودجه ۸۰ میلیارد دلاری اش کاسه به دست به گدایی افتاده، دلسوزی ندارد ولی اینکه همین برده ها و کنیزها را نیز به خاطر رکود اقتصادی دسته دسته بدون هیچ خطایی به ممالکشان برمی گردانند واقعاً آدم را متاثر می کند.
دوبی یک زندان بزرگ طلایی است و مهم نیست که بزرگ ترین یا بلندترین هر چیزی را بنا کنند چون آقای المکتوب جایزه حقوق بشر را در جشنواره اش به کسی اعطا می کند تا اقلاً دیگران فراموش کنند که رفتار ناشایست و بی رحمانه اهالی دوبی با کارگرانی که این مملکت را می گردانند بی شرمانه ترین نقض حقوق بشر است.
شاید روشن ترین و خوشحال کننده ترین لحظه این سفر برای من این باشد که سهم کوچکی در اعطای جایزه مخصوص ژوری به یکی از بهترین فیلم های ایرانی که در سال های اخیر دیده ام «کشتزارهای سفید» به کارگردانی محمد رسول اف و با بازی درخشان حسن پورشیرازی داشتم.
امیدوارم آنهایی که آزاد کردن فیلم های توقیفی را برای کسب محبوبیت پیشه کرده اند نگاهی نیز به این فیلم بیندازند و امکان اکران آن را فراهم کنند چون چه مسوولان بخواهند چه نخواهند محمد رسول اف مثل اصغر فرهادی یکی از استعدادهای درخشان سینمای جوان ماست.
لینک متن مطلب در روزنامه اعتماد
لینک PDF صفحه روزنامه اعتماد
نوشته شده در جهان عرب, دبی, سینما | ۴۲ پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
آذر ۲۹م, ۱۳۸۸
تحولات اجتماعی در کشورهایی مثل ما بیش از آنچه برایند تغییرات عمیق و وسیع اجتماعی و برخاسته از کنش ها و فرایندهای طبقاتی، حزبی و ایدئولوژیک باشد، از شور مذهبی و سیاسی و برانگیخته شدن احساسات مظلوم دوستانه نشات می گیرد.
لذا درگذشت آیت الله منتظری آن هم در ماه محرم محل تلاقی مرجعیت، مذهب، سیاست و مظلومیت است و این تلاقی، که از سوی نظام حاکم به راحتی هم قابل برخورد نیست، بدون شک حرکت اجتماعی اخیر ایران را به نقطه تعیین کننده ای خواهد رساند، در همین چند ساعته خبرهائی که از دانشگاه ها و شهرستان ها شنیده ایم این نظر را تائید می کند.

نوشته شده در رسانهها, شطحیات | بدون پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
آذر ۲۸م, ۱۳۸۸
امروز پس از مدت ها ساعاتی از شب را تنها بودم. هر چه خلاف بلد بودم را کردم.
۱ – در آستان شجریان را گذاشتم و با صدای بلند گوش کردم.
۲ – با رب و روغن و نمک زیاد، املت چربی درست کردم و با پیاز فراوان خوردم
۳ – سه تا نوشابه با شامم خوردم
۴ – لخت تو اتاقم نشستم
۵ – پای کامپیوتر تو اتاقم هر چند تا خواستم سیگار کشیدم
۶ – دو تا قرص خواب خوردم و حالا هم می خواهم بخوابم
شب بخیر
نوشته شده در شطحیات | ۵ پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
آذر ۲۷م, ۱۳۸۸
دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم
دلت را می پویند مبادا شعله ای در آن نهان باشد
دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم
دلت را می پویند مبادا شعله ای در آن نهان باشد
روزگار غریبی ست نازنین
روزگار غریبی ست نازنین
و عشق را کنار تیرک راه بند تازیانه میزنند
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
روزگار غریبی ست نازنین
روزگار غریبی ست نازنین
و در این بن بست کج و پیچ سرما
آتش را به سوخت وار سرود و شعر فروزان میدارند
به اندیشیدن خطر مکن روزگار غریبی ست
آن که بر در میکوبد شباهنگام به کشتن چراغ آمده است
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد.
دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم
دلت را می پویند مبادا شعله ای بر آن نهان باشد
دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم
دلت را می پویند مبادا شعله ای بر آن نهان باشد
روزگار غریبی ست نازنین
روزگار غریبی ست نازنین.
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
آنک قصابانند بر گذرگاه ها مستقر
با کنده و ساتوری خون آلود
و تبسم را بر لبها جراحی میکنند و ترانه را بر دهان
کباب قناری بر آتش سوسن و یاس
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
ابلیس پیروز مست
سور عزای ما را بر سفره نشسته است
خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد
خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد
احمد شاملو
نوشته شده در شعر | ۲ پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
آذر ۲۶م, ۱۳۸۸
حجت قندی یک دانش آموخته رشته اقتصاد و استاد این رشته درباره بحران اخیر اقتصادی دبی می نویسد:
این روزها دوبی در راس اخبار جهانی است. دلیلش هم این است که دوبی ورلد، یکی از بزرگترین شرکتهای ساختمانی دنیا، که نباید با دولت دوبی اشتباه گرفته شود، اعلام کرده که قسط ۴ میلیارد دلاری را که موعدش در دسامبر است به موقع نخواهد پرداخت. مجموع بدهیهای دوبی چیزی بین ۸۰ تا ۱۲۰ میلیارد دلار است که ترس عدم پرداخت این بدهی بازارهای جهان را ترسانده است. این بدهی در حدود تولید ناخالص داخلی دوبی در یک سال است. آیا این بدین معنی است که دوبی نابود خواهد شد؟ به هیچ وجه.
در میان پرانتز به این نکته باید توجه کرد که آسیب دیدن دوبی به هیچ وجه به نفع ایران نیست. آنگونه که CNBC، یکی از مهمترین شبکه های خبری اقتصادی جهان، اعلام کرده است: ایرانیان مالک تقریبا ده درصد املاک دوبی هستند، بانکهای ایرانی در دوبی بسیار فعالند و بیش از ۱۰۰ هزار ایرانی در این شیخ نشین مشغول کسب و کار و زندگی اند. کاهش ارزش داراییها در دوبی به معنی کاهش ارزش داراییهای ایرانیان مقیم هم هست.
چرا دوبی از این بحران عبور خواهد کرد؟ یک دلیل این است که برادر بزرگتر دوبی، ابوظبی، مالک یکی از بزرگترین صندوقهای ذخیره ملی به ارزش دست کم ۶۰۰ میلیارد دلار است. گر چه ابوظبی به شرکت دوبی ورلد کمک نخواهد کرد، اما به احتمال زیاد از سقوط اقتصادی دوبی پیشگیری خواهد کرد.
دلیل مهمتر آن است که دوبی در میان کشورهایی قرار دارد که هم کسب و کار در آنها به نسبت دشوار است، هم ارتباط آنها با دنیای خارج به نسبت محدود است، و هم خرج پول به وسیله جمعیت متوسط به بالای آنها سخت است. برای یک لحظه از خود سوال کنید که آیا سرمایه گذاری در ایران آسانتر است یا دوبی؟ سفر یک توریست به اصفهان آسانتر است (که شکوه گردشگری آن قابل مقایسه با هیچ شهری در منطقه نیست) یا دوبی؟ آغاز ساخت یک هتل در شیراز آسانتر است یا دوبی؟ در مورد سهولت ورود و خروج سرمایه چه؟ و در مورد سهولت خروج و ورود کالا چه؟ و و … و بسیاری از مسایل دیگر که اقتصاد یک کشور را چالاک می کند.
و ایران تنها نیست. عراق، عربستان، پاکستان و بسیاری از کشورهای منطقه مشکلات مشابهی دارند. پول در این کشورها هست، اما راههای سرمایه گذاری و حتی خرج این پول در این کشورها بسته است. همیشه هم دلیلی برای این بسته بودن وجود دارد. اقتصاد این کشورها هم قربانی این ماجرا است.
مادامی که اقتصاد کشورهای مجاور دوبی بسته و غیر چالاکند، مادامی که بروکراسی مانع سرمایه گذاری در این کشورهاست، و مادامی که خرج پول و سفر توریستی برای انسان دارا در این کشورها سخت است، دوبی مقصدی برای سرمایه گذاری و خرج پول برای شهروندان این کشورها خواهد برد. تغییر رویه در کشورهای همسایه دوبی نیز به این زودی رخ نخواهد داد. به همین دلیل است که به رغم آسیب، دوبی غرق نخواهد شد.
منبع مطلب: اقتصادانه
نوشته شده در دبی | بدون پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
آذر ۲۵م, ۱۳۸۸
ما در ره عشق تو اسیران بلاییم
کس نیست چنین عاشق بیچاره که ماییم
بر ما نظری کن که در این شهر غریبیم
بر ما کرمی کن که در این شهر گداییم
زهدی نه که در کنج مناجات نشینیم
وجدی نه که در گرد خرابات برآییم
نه اهل صلاحیم و نه مستان خرابیم
اینجا نه و آنجا نه که گوییم کجاییم
حلاج وشانیم که از دار نترسیم
مجنون صفتانیم که در عشق خداییم
ترسیدن ما هم چو از بیم بلا بود
اکنون ز چه ترسیم که در عین بلاییم
ما را به تو سریست که کس محرم آن نیست
گر سر برود سر تو با کس نگشاییم
ما را نه غم دوزخ و نه حرص بهشت است
بردار ز رخ پرده که مشتاق لقاییم
دریاب دل شمس خدا مفخر تبریز
رحم آر که ما سوختهی داغ خداییم
مولانا جلال الدین محمد بلخی
بشنوید با صدای آقای شجریان و نی آقای موسوی که در دشستستانی اجرا شده و سوز و گدازی دارد.
نوشته شده در خبر, دبی, شطحیات, شعر, موسیقی, کتاب | بدون پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
آذر ۱۹م, ۱۳۸۸
نوشته شده در دبی | بدون پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
آذر ۱۹م, ۱۳۸۸
دو پیرمرد ٩٠ ساله، به نام هاى بهمن و خسرو دوستان بسیار قدیمى همدیگر بودند.
هنگامى که بهمن در بستر مرگ بود، خسرو هر روز به دیدار او می رفت.
یک روز خسرو گفت: «بهمن جان، ما هر دو عاشق فوتبال بودیم و سال هاى سال با هم فوتبال بازى می کردیم. لطفاً وقتى به بهشت رفتى، یک جورى به من خبر بده که در آن جا هم می شود فوتبال بازى کرد یا نه.»
بهمن گفت: «خسروجان، تو بهترین دوست زندگى من هستى. مطمئن باش اگر امکانش بود حتماً بهت خبر می دهم»
چند روز بعد بهمن از دنیا رفت.
یک شب، نیمه هاى شب، خسرو با صدایى از خواب پرید. یک شیء نورانى چشمک زن را دید که نام او را صدا می زد: خسرو، خسرو …
خسرو گفت: کیه؟
منم، بهمن.
تو بهمن نیستى، بهمن مرده!
باور کن من خود بهمنم..
تو الان کجایی؟
بهمن گفت: در بهشت! و چند خبر خوب و یک خبر بد برات دارم.
خسرو گفت: اول خبرهاى خوب را بگو.
بهمن گفت: اول این که در بهشت هم فوتبال برقرار است. و از آن بهتر این که تمام دوستان و هم تیمی ها یمان که مرده اند نیز اینجا هستند. حتى مربى سابق مان هم اینجاست. و باز هم از آن بهتر این که همه ما دوباره جوان هستیم و هوا هم همیشه بهار است و از برف و باران خبرى نیست. و از همه بهتر این که می توانیم هر چقدر دلمان می خواهد فوتبال بازى کنیم و هرگز خسته نمی شویم. در حین بازى هم هیچکس آسیب نمی بیند.
خسرو گفت: عالیه! حتى خوابش را هم نمی دیدم! راستى آن خبر بدى که گفتى چیه؟
بهمن گفت: مربی مون براى بازى جمعه اسم تو را هم توى تیم گذاشته.
==================================
من نخوام تو تیم باشم کی رو باید ببینمممممممممممم !؟
نوشته شده در شطحیات, کتاب | بدون پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
آذر ۱۸م, ۱۳۸۸

بازار کار در کشورهای خلیج فارس
در میان این کشورها، امارات با ۱۶ درصد و در میان صنایع و گروه های تجاری، ساختمان و املاک با ۱۵ درصد بالاترین میزان اخراج نیروی کار را داشته است.
یک گزارش نشان می دهد که ۱۵ درصد شرکت های منطقه همچنان درصدند تا تعداد بیشتری از کارمندان خود را اخراج کنند، اما ۵۱ درصد انتظار دارند که کارمندان بیشتری را استخدام کنند.
بحران اخیر اقتصادی تاثیرات زیادی بر روند تجاری کشورهای عربی حوزه خلیج فارس گذاشته و شرکت ها و سایت های متعددی این روزها در حال انجام نظرسنجی درباره تاثیرات و آینده این بحران هستند که بعضا نتایج متناقضی را هم منتشر می کنند.
منبع
بازار کار در کشورهای خلیج فارس بحرانی است
نوشته شده در جهان عرب, دبی | بدون پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
آذر ۱م, ۱۳۸۸
حاصلی از هنر عشق تو جز حرمان نیست
آه از ین درد که جز مرگ منش درمان نیست
این همه رنج کشیدیم و نمی دانستیم
که بلاهای وصال تو کم از هجران نیست
آنچنان سوخته این خاک بلاکش که دگر
انتظار مددی از کرم باران نیست
به وفای تو طمع بستم و عمر از کف رفت
آن خطا را به حقیقت کم ازین تاوان نیست
این چه تیغ است که در هر رگ من زخمی ازوست
گر بگویم که تو در خون منی بهتان نیست
رنج دیرینه ی انسان به مداوا نرسید
علت آن است که بیمار و طبیب انسان نیست
صبر بر داغ دل سوخته باید چون شمع
لایق صحبت بزم تو شدن آسان نیست
تب و تاب غم عشقت دل دریا طلبد
هر تنک حوصله را طاقت این توفان نیست
سایه صد عمر در این قصه به سر رفت و هنوز
ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست
نوشته شده در شطحیات, شعر | بدون پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
آذر ۱م, ۱۳۸۸
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سربرنیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید نتواند
که ره تاریک و لغزان است .
وگر دست محبت سوی کس یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است.
نفس کز گرمگاه سینه می آید برون ابری شود تاریک
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاینست، پس دیگر چه داری چشم
زچشم دوستان دور یا نزدیک.
مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین !
هوا بس ناجوانمردانه سرد است… آی…
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای
منم، من، میهمان هر شبت، لولی وش مغموم
منم، من، سنگ تیپا خورده رنجور
منم، دشنام پست آفرینش، نغمه ناجور
نه از رومم، نه از زنگم، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در، بگشای، دلتنگم.
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد.
تگرگی نیست، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان است.
من امشب آمدستم وام بگذارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد، سحرشد، بامداد آمد؟
فریبت می دهد، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست.
حریفا ! گوش سرما برده است، این یادگار سیلی سرد زمستان است.
و قندیل سپهر تلگ میدان، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود، پنهان است.
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسان است.
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دست ها پنهان،
نفس ها ابر، دلها خسته و غمگین،
درختان اسکلت های بلور آجین،
زمین دل مرده، سقف آسمان کوتاه،
غبارآلوده مهر و ماه،
زمستان است…
نوشته شده در شطحیات, شعر | بدون پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
آذر ۱م, ۱۳۸۸

خوابم نمی برد، حال خوشی ندارم، به شطحیات نیچه پناه برده ام. چرا؟
انسانی، بیش از حد انسانی
Menschliches, Allzumenschliches
انسان کلبهٔ کوچک خوشبختی خویش را در کنار تودهای از برف و دهانهٔ آتشفشان ِ دنیا بنا کردهاست.
تماشاچیان در تشخیص بین آنکه از آب گلآلود ماهی میگیرد، و آنکه در اعماق جستجو میکند، دچار اشتباه میشوند.
ناراحتی وجدان، ابلهانه است، همچون سگ که دندان به سنگ ساید.
سپیده دم
Morgenröte
برای من، قاعده جالب تر از استثناست، -هرکس که اینگونه حس کند، به شناختی بس ژرف دست یافته و از متقدمین است.
چنین گفت زرتشت
Also sprach Zarathustra
آفریدن: این است نجات بزرگ از رنج و مایهٔ آسایش زندگی. امّا رنج و دگرگونی بسیار باید تا آفرینندهای در میان آید.
آه ای برادران، این خدایی که من آفریدهام، چون همه خدایان، ساختهٔ انسان بود و جنون انسان.
اما همان به که میگفتند: مرد دانا در میان آدمیان چنان میگردد که در میان جانوران.
انسان از آغاز وجود، خود را بسی کم شاد کردهاست. برادران، گناه نخستین همین است و همین! هرچه بیشتر خود را شاد کنیم، آزردن دیگران و در اندیشهٔ آزار بودن را بیشتر از یاد میبریم.
انسان رشتهای است که بین حیوان و انسان والاتر گره خوردهاست. طنابی برفراز اسفلالسافلین.
ای دوست به شرفم سوگند، نه شیطانی است و نه دوزخی، روانت از تنات نیز زودتر خواهد مرد. پس دیگر از هیچچیز نترس!
این اندرز من است: هرکه میخواهد پرواز را بیاموزد، باید ابتدا ایستادن و رفتن و دویدن و بالارفتن و رقصیدن را بیاموزد، پرواز را نمیتوان پرید.
با آدمیان زیستن دشوار است، زیرا خاموش ماندن بسی دشوارتر است.
باری، بدترین چیز خُرداندیشی است. به راستی، شرارت به که خُرداندیشی!
بهتر که چیزی ندانیم تا اینکه از همه چیز فقط نیمی را بدانیم! بهتر که به ذوق خویش دیوانه، تا به سلیقه دیگران عاقل باشیم.
تا به یک بیمار یا یک سالخورده یا یک جسد بر میخورند در دم میگویند: زندگی باطل است! اما اینان تنها خود باطلاند، خود و چشمان شان که جز یک نما از هستی را نمیبینند. فرو رفته در عمق افسردگی و آرزومند یک حادثهٔ کوچک مرگآور: این گونه چشمبراهاند و دندان برهم میسایند.
تنها از آن زمان که او (خداوند) در گور جای گرفته است شما بار دیگر رستاخیز کردهاید، تنها اکنون است که نیمروز بزرگ فرامیرسد، تنها اکنون است که انسان والاتر، خداوند ِزمین میشود!… هان، برپا! انسانهای والاتر، تنها اکنون است که کوه آینده بشر درد زایمان میکشد. خداوند مردهاست: اکنون ما میخواهیم که ابرانسان بزیَد.
چیزی را آسان نپذیرید! با پذیرفتنتان بر بخشنده منت گذارید! چنین است اندرز من به آنانی که چیزی برای بخشیدن ندارند.
خدا اندیشهایست که هر راست را کژ میکند و هر ایستاده را دچار دوار. چه؟ زمان در گذر است و هر گذرا دروغ؟ چنین اندیشهایی مایهٔ دوار و چرخش اندام آدمیست و آشوب اندرون. براستی، من چنین پنداری را بیماری دوار مینامم.
خدا پنداری ست. امّا نخواهم پندارتان از ارادهٔ آفرینندهٔ شما فراتر رود. خدایی توانید آفرید؟ پس، از خدایان هیچ مگویید! امّا ابرانسان را چه نیک توانید آفرید!
خدایان همگان مردهاند: اکنون میخواهیم که ابرانسان بزید! این باد آخرین خواست ما روزی در نیمروز بزرگ.
خستگی بود که خدایان و آخرتها را همه آفرید: خستگیای که میخواهد با یک جهش، با جهش مرگ، به نهایت رسد، خستگیای مسکین و نادان، که دیگر خواستن نمیخواهد.
دوستان من!دوستتان را طعنهایی زدهاند: زرتشت را بنگرید که در میان ما چنان میگردد که گویی در میان جانوران میگردد!
دوست میدارم آنرا که روانش خویشتن بربادده است و نه اهل سپاسخواستن است و نه اهل سپاسگزاردن، زیرا که همواره بخشنده است و به دور از پاییدن خویشتن.
رنج و ناتوانی بود که آخرتها را همه آفرید و آن جنون کوتاه شادکامی را که [مزهٔ آن را] تنها رنجورترینان میچشند.
روزگاری چون به دریاهای دور فرا مینگریستند، میگفتند: خدا. امّا اکنون شما را آموزاندهام که بگویید: ابرانسان.
روزگاری کفران خدا بزرگترین کفران بود. امّا خدا مرد و در پی آن این کفرگویان نیز بمردند. اکنون کفران زمین سهمگینترین کفران است و اندرونهٔ آن ناشناختنی را بیش از معنای زمین پاس داشتن. روزگاری، روان به خواری در تن مینگریست و در آن روزگار این خوارداشتن والاترین کار بود. روان، تن را رنجور و تکیده و گرسنگیکشیده میخواست و اینسان در اندیشه گریز از تن و زمین بود. وه که این روان خود هنوز چه رنجور و تکیده و گرسنگیکشیده بود! و شهوت این روان بیرحمی با خویش بود.
شما آنگاه که مرا یافتید هنوز خود را نجسته بودید. مؤمنان همه چنیناند از این رو ایمان چنین کم بهاست. اکنون شما را میفرمایم که مرا گم کنید و خود را بیابید. و تنها آنگاه که همگان مرا انکار کردید، نزد شما باز خواهم گشت.
شما مزد نیز میطلبید، شما اهل فضیلت؟ شما پاداشی در برابر فضیلت، آسمان را در برابر زمین، و جاودانگی را در برابر امروزتان میطلبید؟ و اکنون خشمگیناید از من که میآموزانم نه پاداش دهندهایی در کار است و نه مزد دهندهایی و به راستی، این را نیز نمیآموزانم که فضیلت خود پاداش خویش است.
مرا پاس میدارید، امّا چه خواهد شد اگر روزی [تندیس] این پاسداشت فرو افتد؟ بپایید که این تندیس [افتادن]، شما را خرد نکند!
من نمیخواهم برای انسانهای امروزی نور باشم، نمیخواهم مرا به این اسم بخوانند. من میخواهم برای آنها بدرخشم، میخواهم با برق معرفت خویش چشمشان را کور سازم.
هستند آنانی که روان مسلول دارند. اینان به دنیا نیامده رو به مرگاند و شیفتهٔ آموزههای خستگی و گوشهگیری. آرزوی مرگ دارند و بر ماست که آرزوشان را روا شمریم! زنهار از بیدار کردن این مردگان و شکستن این تابوتهای زنده!
تأملات نابهنگام
Unzeitgemäße Betrachtungen
از جهانگردی که سرزمینها و اقوام بسیار و قارههای مختلف روی زمین را دیده بود، پرسیدند: چه خصلت مشترکی بین تمام انسانها در همه نقاط کشف کردهای؟ بی درنگ پاسخ داد: میل به تنبلی! در نظر بسیاری، او باید میگفت: آدمیان همگی ترسو و بزدلاند و خود را پشت آداب و رسوم و عقاید پنهان میکنند.
برای کرمها، پیکری مرده و پوسیده، البته جذاب و زیبا است؛ اما برای هر موجود زنده، کرم موجود موحشی بیش نیست. رؤیای کرم از بهشت، لاشهای چاق و چله و گندیدهاست، و رؤیای فیلسوفان استاد در دانشگاه، چنگ انداختن به دل و روده شوپنهاور است.
عیسی بهعنوان روشنبینی غیبگوی معرفی میشود که اگر در روزگار ما متولد میشد جایش گوشه دارالمجانیین و تیمارستان بود.
من براین باورم که اگر عصری بیش از حد از تاریخ انباشته شود، این خود از پنج جهت برای زندگی زیانبار و خطرناک است. بدین معنی که افراط در توجه بهتاریخ، میان دنیای درون و برون تقابل و تضادی ایجاد میکند که نتیجهاش تضعیف شخصیت است.
انسان مدرن از خودش چیزی ندارد و تنها با استفاده و اقتباس از عادات، هنرها، جهانبینیها، دینها و اکتشافات اعصار گذشته، خود را بهدانشنامهای متحرک بدل کردهاست.
انسان مدرن به تماشاچی بیهدفی مبدل شدهاست که آنچه در جهان میگذرد- حتی جنگها و انقلابهای بزرگ- نمیتوانند زمان درازی بر او تاثیر بگذارند.
زنجیر از پای جوانی برگیرید تا بنگرید چگونه با آن، زندگانی آزاد میشود؛ زیرا زندگی هنوز پژمرده نشده و از میان نرفته است.
مهم نیست آدمی چه اندازه از نظر زمانی و مکانی از بعد خود فراتر رود، بههرکجا برود بازهم این حلقه پیوند با گذشته را باخود بههمراه خواهد برد.
حکمت شادان (دانش طربناک)
Die fröhliche Wissenschaft
آدم فقط گوشش بدهکار سؤالاتی است که جوابش را میداند.
خدا مرد! خدا برای همیشه مرد! ما او را کشتیم. چه تسلایی، قاتل قاتلان؟
خداوند، آنکسی که مقدسترین و نیرومندترین پدیده در چشم جهان بود، در زیر دشنههای ما آنقدر خونریزی کرد تا جان سپرد. چه کسی این خون را از دامان ما خواهد سترد؟
زمین یخزده برای کسی که خوب میرقصد، بهشت برین است.
مگر خداوند گم شده؟ دو دیگر پرسید: مگر چون کودکان راهش را گم کرده یا پنهان شده؟ مگر از ما میهراسد؟ یا به سفر رفته یا هجرت کرده است؟ و پس از فریادها میخندیدند. دیوانه در میان آنها پرید و با نگاهی عمیق فریاد برآورد خدا کجا رفته است؟ به شما خواهم گفت. ما او را کشتیم (من و شما او را کشتیم) اما چهسان؟ چگونه یارای نوشیدن دریا را داشتیم و با کدامین ابر سراسر افق را میخواستیم زدود؟ و آنگاه که زمین را از آفتاب جدا کردیم، چهکردیم؟
مگر هیچ سخنی تا بحال از های و هوی گورکنانی که خداوند را دفن میکنند به گوشمان نرسیده است؟ خدایان نیز رو به تباهی و تلاشی میروند. خداوند مرده است و مرده خواهد ماند. ما خداوند را کشتهایم.
فراسوی نیک و بد
Jenseits von Gut und Böse
اشتباه یکنفر عجیب به نظر میرسد – اما در گروهها، احزاب، ملتها و ازمنه جزو قواعد است.
خدانشناسی امروز از چه روست؟ مردم مقام پدر را در خدا یکسره انکار کردهاند. همچنین قاضی و جزادهنده را، همینگونه اراده آزاد او را. میگویند او چیزی نمیشنود و اگر میشنید نیز نمیدانست چه باید بکند بدتر از این. گویا نمیتواند مقصودش را به روشنی بیان کند، نکند گیج باشد؟ اینهاست علتهایی که من از خلال بسی گفت و گوها و گوشسپردنها، برای سرنگون شدن خداشناسی در اروپا یافتهام.
زمان سیاستهای کوچک سپری شده: قرن آینده حامل زورآزمایی برسر تسخیر زمین است،- جبر تاریخ میل به سوی سیاستهای بزرگ دارد.
مسیحیت، الهه عشق را مسموم کرد – گرچه از چنگال مرگ گریخت، – اما تغییر ماهیت یافت و فسق و فجور نام گرفت.
یکی در جستجوی قابله برای وضع حمل افکارش بود، دیگری به دنبال کسی برای کمک به قابله: اینگونه صحبت گل میاندازد.
واپسین شطحیات
Aus dem Nachlass
درد و بیماری من ارثی نیست[...] این عفونت تاریخ است. اما (این عفونت) دوطرفه است.
آیا پس از مرگ خداوند، دوران پایان مرد برتر است؟ [...] یا پایان خود انسان[...] نوع بشر چون راه نابودی خود را انتخاب کرده است، تنها برای او یک اراده وکالتی باقی مانده است.
وقتی برای حلکردن یک مسئله دو راه موجود باشد، من همیشه به راه سوم متوسل میشوم.
چه در بستر، چه در پشت میز بمیرم، فرقی نمیکند. [...] آفتاب لب بام[...] مهم اینست که با نظم بمیرم.
خداوند مرده است به خاطر حماقت مخلوقاتش. این حماقت عبارت بوده است از اینکه انسان خداوند را با تصویر خود آفریده است. فقط من میتوانم این اشتباه دوگانه را تصحیح کنم. زیر هم دوگانه و هم دید هندسی خود را تکثیر دادهام.
نوشته شده در شطحیات | بدون پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
آذر ۱م, ۱۳۸۸

صد سالگی سیمون دوبووار و رازهای زندگیاش با ژان پل سارتر
کار من، روش زندگی ام و تلاشم: نوشتن و آموختن، به من پول و لذت می بخشید. با اینحال پول برای من هیچ وقت آن ارزشی را ندارد که برای دیگران دارد. من آن را برای خودم خرج می کنم، نه برای خرید سهام.
من همه ی ایده هایم را آن وقت که در حال شکل گرفتن بودند برای سیمون دوبوآر می گفتم. چون او تنها کسی بود که سطح شناختش از من و از افکارم، به اندازه ی خود من بود. او یک هم صحبت خوب و یک لطف بی نظیر بود.
من هیچ وقت احساس گناه نمی کنم و گناهکار نیستم.
جنگ زندگی من را به دو بخش تقسیم کرد: قبل و بعد از آن. گذری از جوانی به بلوغ. از خودگرایی به جامعه گرایی.
بی معنی است که انسانی به جای دیگران فکر کند. هیچ انسان آزادی نباید از انسانی مثل خودش دستور بگیرد.
سیاسی شدن، دفاع کردن از یک اعتقاد سیاسی نیست. اما افرادی که تیپ زندگی یکسانی دارند را دور هم جمع می کند. بنابراین یک فعالیت مهم در جهان است.
انقلاب یعنی یک روند طولانی برای منتهی شدن به سرانجامی مهم: به وجود آمدن جامعه ای دیگر. ترس، زمانی طولانی ادامه خواهد داشت برای رسیدن به جامعه گرایی آزاد.
من فکر می کنم که شفافیت باید جانشین مخفی کاری شود. این غیر ممکن است که ما بدن های مان را به هم واگذار کنیم و ایده هایمان را مخفی نگه داریم.
من زیاد سفر کردم. ولی نه فقط برای رفتن از یک کشور به کشور دیگر. من برای رسیدن از یک تجربه ی اجتماعی به تجربه ای دیگر سفر می کنم.
من و سینما سن ذهنی یکسانی داشتیم. من هفت ساله بودم و خواندن میدانستم. سینما دوازده ساله بود و حرف زدن نمیدانست. میگفتند اول کارش است و پیشرفت خواهد کرد
انسان محکوم به آزادی است.
از همه اندوهگینتر شخصی است که از همه بیشتر میخندد.
بشر، پیش از هر چیزی، طرحی است که در درون گرایی خود میزید. جهنم، بقیه مردم اند.
جوانان میخواهند که به آنها فرمان داده شود تا از آن سرپیچی کنند.
حضور جسمانی همیشه اضافی است.
مردن کافی نیست باید به موقع مرد.
زندگی هر چه پوچتر باشد مرگ تحمل ناپذیرتر می شود.
کتاب های من در برابر گرسنگی یک کودک هیچ ارزشی ندارند.
این چه خدایی است که در موقع نیاز آدمی، یا سکوت میکند و یا تشریف حضور ندارد.
انسان آن چیزیست که نیست
نبوغ، جوهر تفکر است.
صد سالگی سیمون دوبووار و رازهای زندگیاش با ژان پل سارتر
نوشته شده در شطحیات | بدون پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
آبان ۳۰م, ۱۳۸۸

آینده از آن کسانی است که به استقبالش می روند
فردریش نیچه
نوشته شده در شطحیات | بدون پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
آبان ۲۶م, ۱۳۸۸
برای اولین بار در تاریخ لبنان یک زن به ریاست کانون وکلای بیروت انتخاب شد.
در جهان عرب این دومین بار است که یک زن برای چنین سمتی انتخاب می شود.
پیش از لبنان، در بحرین وکلای این کشور یک زن را به ریاست خود انتخاب کرده بودند.
انتخابات صنفی در لبنان همیشه بیش از آنکه جنبه صنفی داشته باشد، بار سیاسی دارد، شاید اولین بار باشد که بار سیاسی انتخابات در کانون وکلای دادگستری در برابر انتخاب یک زن به ریاست این کانون رنگ باخت.
خانم امل حداد شهرت دارد که به جریان معارضه تمایل دارد که دربرگیرنده حزب امل و جریانات سیاسی شیعی متمایل به ایران و سوریه می باشد، ولی گزارش های رسانه ای می گوید که او از حمایت احزاب مختلف سیاسی برخوردار بوده است و وکلایی با گرایش های گوناگون و احیانا متضاد به رای داده اند،
شاید به همین دلیل بود که او توانست ۲۳۹۳ رای به دست آورد در حالی که سهم نفر دوم این انتخابات تنها ۵۶۸ رای بود.
رقابت های سیاسی به ویژه پس از آنکه رئیس سابق این کانون برای برقراری موازنه سیاسی داخل هیات رئیسه، از سمت خود استعفا داد باعث گرم شدن تنور انتخابات این دوره کانون شد.
اما با این همه به نظر می رسد که ریاست کانون وکلا در خانواده حداد جنبه موروثی دارد. ۷۰ سال پیش (سال ۱۹۳۹) فواد الخوری پدر بزرگ خانم امل به ریاست کانون رسید. ۴۱ سال پیش (سال ۱۹۶۸) فایز حداد پدر خانم امل به این سمت دست یافت و ۲۸ سال پیش هم (سال ۱۹۸۱) دائی او عصام الخوری رئیس کانون وکلا شد. به این ترتیب او چهارمین نسل این خانواده است که سکان هدایت کانون وکلا را برعهده می گیرد.
کانون وکلای بیروت ۹۰ سال پیش در سال ۱۹۱۹ (۱۲۹۸ هجری شمسی) تاسیس شده است.
درباره اولین رئیس زن کانون وکلا در جهان عرب
اما در جهان عرب، نخستین بار در بحرین بود که یک زن به ریاست کانون وکلا انتخاب شد، آن هم با ۴۴ رای از ۴۷ رای.
خانم جمیلة سلمان در سال ۱۹۹۳، (۱۳۷۲ شمسی) بلافاصله پس از آنکه از دانشکده حقوق قاهره فارغ التحصیل شد به عضویت کانون وکلای بحرین در آمد. این کانون در سال ۱۹۷۸ (۱۳۵۷ شمسی) تاسیس شده است.
او در انتخابات سال ۲۰۰۷ ریاست کانون وکلای بحرین انتخاب شد، اما دو سال بعد در انتخابات تابستان امسال هم دوباره به همین سمت برگزیده شد، ضمن اینکه امسال دو زن دیگر هم به عضویت هیات رئیسه ۷ نفره این کانون در آمدند.
وی متاهل و دارای دو فرزند پسر و دختر می باشد.
در بین کشورهای حوزه خلیج فارس، زنان بحرینی بالاترین موقعیت اجتماعی را دارند، به طوری که سال هاست در سمت هایی مانند قاضی، وزیر، سفیر، نماینده مجلس، معاون دادستان و خلبان هواپیما فعالیت دارند.
نوشته شده در جهان عرب, رسانهها, زنان | بدون پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
آبان ۲۳م, ۱۳۸۸
بار اولی که دیدمت روزی بود
در تابستان ظهر نشده،
و خورشید کاملا تابان،
چمن پوشیده از صد گونه گل خوشرنگ،
که بر پا ایستاده با ادب سر خم چو زوج عاشق خندان.
سوی ساحل نسیمی نرم می آمد وزان آرام،
آنجائی که خیزآبی، عاشقانه، حلزون ها را از بستر شنی خود هویدا می کند۰
نخستین باری که ترا دیدم در یک روز تابستانی بود.
آن نخستین باری بود که دست های ترا در دست گرفتم۰
آن بار نخستینی که ترا دیدم ابر تابستانی
جلابخش بود، چون قوئی خیره کننده وفرورفته در انبوه پرهای خویش۰
آنگاهی که از جنگل آمد، ازحاشیه جنگل سبز،
فریاد شادمانه ای از میان آوای پرندگان برخاست.
و آنگهی نوای ترانه از آسمان شنیده شد،
به چه دلپذیری! به چه زیبایی بی نظیری،
از آن چکاوک خاکستری کوچک که به دشواری دیده می شد
آن بار نخستینی که ترا دیدم ابر تابستانی
درخشنده بود و پر جلوه و نبودش هرگز نظیر۰
ازاین روست هنگامی که ترا می بینم،
اگرچه در روزهای زمستانی،
پوشیده از برف های انباشته و سرد،
ولی تابستان را همانند وزش بادها
و آوای چکاوک های سرزنده گوناگون میشنوم
به همان گونه که خروش مهیب امواج را.
اکنون از درون بستر کرکی خویش
به آن محیط پوشیده از روینده های سر سبز می اندیشم
به آن سراشیب مملو از گل های آبی و زینت شده با برگ های شبدر
که برای خوش آیند عشق ورزی مطبوع بود.
آری خورشید تابستانی می درخشید بر آن اندام فریبنده ات،
سرخ از شرم و چیره بر تابندگی۰
برگر شوبری ۱۸۸۵ – ۱۹۲۹
Birger Sjöberg
بازگردان به فارسی توسط محمد علی گلچین زاده (golchinzadeh@yahoo.com)
عنوان اصلی شعر به زبان سوئدی: Den Första gången
نوشته شده در شعر | بدون پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
آبان ۲۱م, ۱۳۸۸

جوون ها جرات خودکشی دارن.
ما پیر و پاتال ها که نصفی از عمرمون هم گذشته و دو دستی هم دنیا را چسبیدیم.
از دیالوگ های فیلم بوی کافور عطر یاس
نوشته شده در سینما | بدون پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
آبان ۲۱م, ۱۳۸۸
برای آنها که اهل دل و سفر و طبیعت و عشق و صفای این گونه اند، این نشانی وبلاگ را معرفی می کنم. محتوا و البته عکس های بسیار خوب و صد البته بسیار جگر سوز دارد.
هر از گاهی سرکی به این نشانی، عقده هایی از دل را می گشاید و عقده هایی هم می افزاید.
مشخصات وبلاگ
سفر در طبیعت ایران
گزارش و عکس از طبیعت و تنوع زیستی کم نظیر ایران
PS
: البته علاقمندان هم سایت کلوت را هم می شناسند که تورهایی برگزار می کند که قند در دل ما بیچارگان مبتلا به انواع دیابت های یک و دو و سه آب می کند
نوشته شده در شطحیات | بدون پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
آبان ۲۱م, ۱۳۸۸

اوحدی مراغه ای
ای دل پر هوش ما با همه فرزانگی
شد ز غم آن پری فاش به دیوانگی
ما چو خراباتی ایم گر ننشیند رواست
پیش خراباتیان آن صنم خانگی
ای که به نخجیر ما ساختهای دام زلف
دام چه حاجت؟ که کرد خال رخت دانگی
دل بر شمع رخت راه نمییافت هیچ
چشم توپروانهایش داد به پروانگی
آینهی روی تو، تا که بدید آفتاب
جز به مدارا نکرد زلف ترا شانگی
تا تو مرا ساختی با رخ خویش آشنا
با دگرانم فزود وحشت و بیگانگی
اوحدی آن مرد نیست کز تو به کامی رسد
گر چه بکار آوری غایت مرادنگی
اوحدی مراغهای
نوشته شده در خبر, شعر | بدون پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
آبان ۱۱م, ۱۳۸۸

در این زمانه رفیقی که خالی از خلل است
صراحی می ناب و سفینه غزل است
جریده رو که گذرگاه عافیت تنگ است
پیاله گیر که عمر عزیز بیبدل است
نه من ز بی عملی در جهان ملولم و بس
ملالت علما هم ز علم بی عمل است
به چشم عقل در این رهگذار پرآشوب
جهان و کار جهان بیثبات و بیمحل است
بگیر طره مه چهرهای و قصه مخوان
که سعد و نحس ز تاثیر زهره و زحل است
دلم امید فراوان به وصل روی تو داشت
ولی اجل به ره عمر رهزن امل است
به هیچ دور نخواهند یافت هشیارش
چنین که حافظ ما مست باده ازل است
حافظ شیراز – غزل ۴۵
نوشته شده در شعر | بدون پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
آبان ۱۰م, ۱۳۸۸

دلم گرفته خدا را تو دلگشایی کن
من آمدم به امیدت تو هم خدایی کن
به بوی دلکش زلفت که این گره بگشای
دلِ گرفته ما بین و دلگشایی کن
دلی چو آینه دارم نهاده بر سر دست
ببین به گوشه چشمی و خودنمایی کن
ز روزگار میاموز بی وفایی را
خدای را که دگر ترکِ بی وفایی کن
بلای کینه دشمن کشیده ام ای دوست
تو نیز با دلِ من طاقت آزمایی کن
شکایتِ شبِ هجران که می تواند گفت
حکایتِ دلِ ما با نی کسایی کن
بگو به حضرتِ استاد ما به یادِ تو ایم
تو نیز یادی از آن عهدِ آشنایی کن
نوای مجلس عشاق نغمه دل ماست
بیا و با غزلِ سایه همنوایی کن
هوشنگ ابتهاج (سایه) تهران ، مرداد ۱۳۶۲
نوشته شده در شعر | بدون پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
آبان ۱۰م, ۱۳۸۸
سیدی الرئیس – ماجدة الرومی
کلمات : حبیب یونس
ألحان : د. جمال سلامة
سیدی الرئیس
تحیة وبعد
أقول فی قلبی.. والمساء یغمر البلاد بالشجون
والیأس بیننا.. وسیف الخوف مصلت علینا
والقلق المضنی یبیت لیلة أخرى لدینا
سیدی الرئیس
أقول فی قلبی
من سبى الحلم وأرخى الهم فی حقد علینا؟
ومن رمى أیامنا بالقهر.. بالغدر.. بأغلال السجون؟
سیدی الرئیس
أتسمع الأحرار حین یسألون؟
أمرتّین الشهداء یُقتلون؟
أطفالنا فی اللیل بعد یحلمون
من یٌنقذ الأحلام حین ینعسون؟
سیدی الرئیس
نمشی وبیننا یغُل خائنون
یوجعنا أنهم بغدنا یقامرون
یجرحنا أنهم قرارنا یحاصرون
یقلقنا أنهم یدرون ماذا یفعلون
إلى متى هم فی شرایین رؤانا یسکنون؟
سیدی الرئیس
بین یدیک أودعت دمعتنا
جئنا إلیک وبنا عزتنا
فلینهدم.. باب السجون
ولینهزم هذا الجنون
ولینرجم من قد یخون
وهذه قلوبنا معاقل الحریة
وهذه أجسادنا ذخائر القضیة
ونُقسم سنبقى
لأننا.. وأرضنا.. والحق.. أکثریة
نوشته شده در شعر, موسیقی | ۱ پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
آبان ۹م, ۱۳۸۸

با این دل ماتم زده آواز چه سازم
بشکسته نی ام بی لب دم ساز چه سازم
در کنج قفس می کشدم حسرت پرواز
با بال و پر سوخته پرواز چه سازم
گفتم که دل از مهر تو برگیرم و هیهات
با این همه افسونگری و ناز چه سازم
خونابه شد آن دل که نهانگاه غمت بود
از پرده در افتد اگر این راز چه سازم
گیرم که نهان برکشم این آه جگر سوز
با اشک تو ای دیده ی غماز چه سازم
تار دل من چشمه ی الحان خدایی ست
از دست تو ای زخمه ی ناساز چه سازم
ساز غزل سایه به دامان تو خوش بود
دور از تو من دل شده آواز چه سازم
نوشته شده در شعر | ۱ پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
آبان ۴م, ۱۳۸۸
نوشته شده در رسانهها | ۱ پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
آبان ۴م, ۱۳۸۸
پیرم و گاهی دلم یاد جوانی می کند
بلبل شوقم هوای نغمه خوانی می کند
همتم تا می رود ساز غزل گیرد به دست
طاقتم اظهار عجز و ناتوانی می کند
بلبلی در سینه مینالد هنوزم کاین چمن
با خزان هم آشتی و گل فشانی می کند
ما به داغ عشق بازی ها نشستیم و هنوز
چشم پروین همچنان چشمک پرانی می کند
نای ما خامش ولی این زهره ی شیطان هنوز
با همان شور و نوا دارد شبانی می کند
گر زمین دود هوا گردد همانا آسمان
با همین نخوت که دارد آسمانی می کند
سالها شد رفته دمسازم ز دست، اما هنوز
در درونم زنده است و زندگانی می کند
با همه نسیان تو گویی از پی آزار من
خاطرم با خاطرات خود تبانی می کند
بی ثمر هرساله در فکر بهارانم ولی
چون بهاران می رسد با من خزانی می کند
طفل بودم دزدکی پیر و علیلم ساختند
آنچه گردون می کند با ما نهانی می کند
می رسد قرنی به پایان و سپهر بایگان
دفتر دوران ما هم بایگانی می کند
شهریارا گو دل از ما مهربانان مشکنید
ورنه قاضی در قضا نامهربانی می کند
زنده یاد محمد حسین شهریار
نوشته شده در شطحیات, شعر | ۱ پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
آبان ۳م, ۱۳۸۸
اگر جوات هستید، اگرآخرین مطلبی که مطالعه کرده اید تصمیم کبری بوده است، اگر قدرت تحلیل شما در حد پت و مت است، اگر فرق اگزستانیالیسم و هویج را نمی دانید، نگران نباشید بسته های آموزشی ” روشنفکری در ۵ دقیقه ” به بازارآمد!
۱
. اولین اصل، یادگرفتن تعدادی لغت پرملاته! هرچی بیشتر بدونید بهتره اما اگر مغزتون زیاد کشش نداره همین چهارتا رو حفظ کنید: سیناپس ، پارادایم، نوستالژیک و دیالکتیک .معنی اش زیاد مهم نیست فقط کافیه هر چند جمله در میون مقداری از این کلمات- به میزان دلخواه- بکار ببرید البته موظب باشید دز آن را زیاد بالا نبرید که تابلو می شود!
۲٫ ریش پرفسوری گرچه اپیدمی شده ولی هنوز هم جواب می ده! ریش پروفسوری می تونه شما رو به یک شهروند فرهیخته تبدیل کنه!
چ۳٫ غر بزنید! غر زدن به وضع مملکت یکی از ارکان مهم و شاید مهمترین رکن روشنفکری باشه. به هر چیزی که فکرتون می رسه غر بزنید مهم نیست به چی فقط غر بزنید مثال:
· اگر بارون نمیاد از بارونهای لندن تعریف کنید و بر پدر مملکت بی آب و علفمون لعنت بفرستید!
· اگر بارون میاد از هوای صاف و آفتابی تگزاس تعریف کنید و بگید :” تف به این مملکت گل وشل”!
· مدام از پیشرفت خارج تعریف کنید! طوری که انگار ۸۰ سال توی لس آنجلس زندگی کرده اید .مثلاً بگید اونجا نون بربری تو بسته بندی های استریل عرضه میشه!
۴٫ کراوات خیلی مهمه حتی اگه می خواهید تا سبزی فروشی سرکوچه بروید کراوات بزنید. برای اینکه در ذهنتان ملکه شود می توانید شبها با کراوات بخوابید!
۵٫ اگر در مهمانی خواستید دستشویی بروید و آنجا دستشویی فرنگی نداشتند به شدت از صاحبخانه گلایه کنید و خودتان را ناراحت نشان دهید.
۶٫ پیتزا دیگه دمده شده، سعی کنید اسم غذا هایی رو حفظ کنید که بقیه حتی نمی تونند تلفظش کنند.
· مثال: فوندی بورگینیون، تاوزند آیلند و…البته اگر توی رستوران بودید قبل از به زبان آوردن این کلمات ابتدا دستتون رو داخل جیبتون کنید و یک چرخ بدهید اگر به چیزی برخورد نکرد احساس تشنگی کنید ویک لیوان آب سرد سفارش بدهید!
۷٫ داشتن یک وبلاگ ضروریه . البته اگر هنوز فرق بین کیس و مانیتور رو نمی دونید بی خیال وبلاگ شوید. قالب وبلاگ باید حتماً سیاه باشه. سیاه نمادی است از خفقان ژرفنای درونی و فریادی از فراسوی فراخنای تاریکی های ظلمانی! اسم وبلاگ هم باید یکی از این ها باشد: فریاد بی صدا، اسیر حجم خلوت بی کسی، غریب غروب غربت غارغار! برای مطالب توش هم میتونید یک کتاب از احمد شاملو بگذارید بغل دستتون و هر هفته یه صفحه ازش رو تایپ کنید بریزید تو حلق وبلاگ!
۸٫ از زمان قدیم خیلی تعریف کنید. مخصوصاً بگید اون موقع همه چیز خیلی ارزون بوده مثلاً تویوتا کمری ۳ قرون بوده! البته سعی کنید به مغزتون یه مقدار بیشتر فشار بیاورید و مثال بهتری بزنید.
۹٫ سعی کنید عینکی شوید. عینک سمبل مطالعه ی زیاده ! اگر حوصله مطالعه ندارید یک روش سریعتر هم وجود داره: ۲ دقیقه به جوشکاری با دقت نگاه کنید!
۱۰٫ اگر کاندیدای مورد نظر شما رای آورد، دمکراسی را مثل عقد دخترعمو پسرعمو عهدی آسمانی بدانید. اگر کاندیدای مورد نظر شما رای نیاورد بگویید: ملت شعورشون همینقدره! حقشونه بیسوادها!
۱۱٫ ترانه های خارجی گوش بدهید. هرچی غیر مجاز تر باشه بهتره! اگر نانسی گوش میدید نشون میده که تمام مراحل روشنفکری رو با موفقیت پشت سر گذاشته اید!
۱۲٫ وقتی در مورد رئیس جمهور های خارجی صحبت می کنید بگویید: ” آقای بوش” یا ” پرزیدنت بوش”
۱۳٫ یک سگ بخرید. اصولاً معاشرت با سگ جماعت تاثیر زیادی در ارتقای سطح روشنفکری داره!
۱۴٫ اگر دختر هستید باید مانتوی شما تنگ باشد! تنگ تر از بقیه ! خیلی تنگ! اونقدر که موقع غذا خوردن مجبور شوید دکمه های جلوی آن را به صورت موج مکزیکی به ترتیب باز و بسته کنید تا لقمه پایین برود!
۱۵٫ و بالاخره مانیفست روشنفکری: کتاب های فروغ فرخزاد، صادق هدایت ، سروش و گوگوش کتب اربعه روشنفکران محسوب می شوند. حالا خیلی به آخری گیر ندید بیشتر با سی دی حال می کنه!
من از اینجا برداشتم
نوشته شده در شطحیات | بدون پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
آبان ۳م, ۱۳۸۸
الان یک ای میل به دستم رسید که سخت تکانم داد. مات و مبهوت ده ها بار آن را بالا و پائین کردم و سخت تکان خوردم که راستی من در کجای این جهان ایستاده ام.
اگر گمان می برید هنوز چیزکی در وجودتان مانده است این لینک را ببینید، وگرنه که هیچ. به سلامت.
اگر هم دیدید و هیچ جیزتان نشد: بغضی، اشکی، هق هقی، تنگی نفسی، دیگر امیدی به تان نیست. از دست رفته اید. زندگی کار دست تان داده است.
دو پرستو در آشیانه…
نوشته شده در شطحیات, هنر | ۱ پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
مهر ۲۷م, ۱۳۸۸
مرسدس سوسا بیش از آنچه که به عنوان یک خواننده ملی آرژانتین شناخته شده باشد، سمبل هنری انقلابیونی بوده است که همواره نگاه به دستاوردهای آرمان گرایانه ملت های آمریکای لاتین داشته اند.
در آمریکای لاتین هنر و ادبیات همواره با سیاست و انقلابی گری درهم آمیخته است، ویکتور خارا در عرصه هنر، فریدا در نقاشی، مارکز در ادبیات نام هایی هستند که کم و بیش برای ما ایرانی ها آشناست.
برای آنها که اهل هنرند و کم و بیش گرایش های چپ را هم می شناسند، نام ترانه هایی از قبیل Gracias a la Vida (سپاس از زندگی) و Hasta la Victoria (تا پیروزی) آشناست. در آن سال های غوغای انقلابی گری در قاره آمریکای لاتین، این دست آهنگ ها که وابسته به جنبش ترانه نو بودند در دنیا طرفداران زیادی داشت. البته سرآمد این انقلابیگری هنری هم همان ویکتور خارا بود که در شیلی پس از کودتای علیه دولت ملی گرای آلنده اعدام شد و افسانه مرگ حماسه آفرین او هنوز ورد زبان انقلابی خواهان همه جهان است.
سوسا متولد ۹ ژوئیه ۱۹۳۵ بود که در سنین نوجوانی به عنوان خواننده مطرح شد وخیلی زود توانست جای خود را در عالم هنر آرژانتین بیابد. در سنین جوانی به گرایش های سیاسی چپ پرداخت که تا آخر عمر خود به آنها وفادار ماند. تنها انقلابی گری نبود که از او چهره ای سرشناس در هنر پدید آورد، عامل دیگر شهرت او، تلاشش برای زنده کردن هنر موسیقی ملی کشورش بوده است.
او در سال ۱۹۷۹ هنگامی که مشغول اجرای یک کنسرت بود، روی سن توسط ماموران نظامی آرژانتین بازداشت شد و همراه با همه اعضای کنسرت و حتی شنوندگان روانه زندان شد. مدتی بعد با فشار افکار عمومی دنیا سوسا آزاد شد ولی به خاطر ممنوعیت فعالیت هنری در کشور زادگاهش به تبعیدی خود خواسته در اروپا تن داد.
اما سه سال بعد، درست چند ماه پیش از آن که نظام دیکتاتوری آرژانتین در جریان جنگ فالکلند سقوط کند، او به کشورش باز گشت و فعالیت هنری خود را از سر گرفت.
سوسا در طول زندگی خود ۴۰ آلبوم بیرون داد، سه بار نامزد جایزه گرمی شد، در آمریکا و اروپا بارها کنسرت داد، سفیر حسن نیت سازمان ملل متحد، یونیسف و یونسکو بود و با خوانندگان سرشناسی از جمله جان باوئز، پاواراتی، استینگ و بالاخره شکیرا کنسرت های مشترک اجرا کرد.
بی بی سی فارسی درگزارشی درباره واکنش ها به مرگ او از شکیرا نقل قول کرده است: «او بزرگترین صدا و بزرگترین قلب را برای درک رنج مردم داشت. او صدای برادرانش در روی کره خاکی بود که پرچم موسیقی رنج و عدالت را برافراشتند.”
او در آرژانتین به «voice of the voiceless ones» یا صدای اکثریت خاموش و به خاطر موهای بلند شبق و مشکی اش به La Negra شهرت داشت.
او روز یکشنبه ۴ اکتبر امسال ۲۰۰۹ در آرژانتین در گذشت و جسد او در ساختمان کنگره ملی آرژانتین برای ادای احترام علاقمندان به نمایش درآمد و نهایتا به خاک سپرده شد.
مرسدس سوسا دوبار ازدواج کرد که از شوهر اولش یک پسر به یادگار دارد.
نوشته شده در زنان, موسیقی | بدون پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
مهر ۱۹م, ۱۳۸۸
۱
آه، تو میدانی
میدانی که مرا
سر ِ بازگفتن ِ بسیاری حرفهاست.
هنگامی که کودکان
در پس ِ دیوار ِ باغ
با سکههای فرسوده
بازی کهنهی زندهگی را
آماده میشوند.
میدانی
تو میدانی
که مرا
سر ِ بازگفتن ِ کدامین سخن است
از کدامین درد.
۲
دورههای مجلهی کوچک ــ
کارنامهی بردهگی
با جلد ِ زرکوباش…
ای دریغ! ای دریغ
که فقر
چه بهآسانی احتضار ِ فضیلت است
به هنگامی که
تو را
از بودن و ماندن
گریز نیست.
ماندن
ــ آری! ــ
و اندوه ِ خویشتن را
شامگاهان
به چاهساری متروک
درسپردن،
فریاد ِ درد ِ خود را
در نعرهی توفان
رها کردن،
و زاری جان ِ بیقرار را
با هیاهوی باران
درآمیختن.
ماندن
آری
ماندن
و به تماشا نشستن
آری
به تماشا نشستن
دروغ را
که عمر
چه شاهانه میگذارد
به شهری که
ریا را
پنهان نمیکنند
و صداقت ِ همشهریان
تنها
در همین است.
۳
به هنگامی که همجنسباز و قصاب
بر سر ِ تقسیم ِ لاشه
خنجر به گلوی یکدیگر نهادند
من جنازهی خود را بر دوش داشتم
و خسته و نومید
گورستانی میجُستم.
کارنامهی من
«کارنامهی بردهگی»
بود:
دورههای مجلهی کوچک
با جلد ِ زرکوباش!
□
دریغا که فقر
ممنوع ماندن است
از تواناییها
به هیاءت ِ محکومیتی; ــ
ورنه، حدیث ِ به هر گامی
ستارهها را
درنوشتن.
ورنه حدیث شادی و
از کهکشانها
برگذشتن،
لبخنده و
از جرقهی هر دندان
آفتابی زادن.
۴
صبح ِ پاییزی
دررسیده بود
با بوی گرسنهگی
در رهگذرها
و مجلهی کوچک
در دستها
با جلد ِ طلاکوباش.
لوطی و قصاب
بر سر ِ واپسین کفارهی مُردن ِ خلق
دستوگریبان بودند و
مرا
به خفّت ِ از خویش
تاب ِ نظر کردن در آیینه نبود:
احساس میکردم که هر دینار
نه مزد ِ شرافتمندانهی کار،
که به رشوت
لقمهییست گلوگیر
تا فریاد برنیارم
از رنجی که میبرم
از دردی که میکشم
۵
ماندن بهناگزیر و
بهناگزیری
به تماشا نشستن
که روتاتیفها
چهگونه
بزرگترین ِ دروغها را
به لقمههایی بس کوچک
مبدل میکنند.
و دَم فروبستن ــ آری ــ
به هنگامی که سکوت
تنها
نشانهی قبول است و رضایت.
دریغا که فقر
چه بهآسانی
احتضار ِ فضیلت است
به هنگامی که تو را
از بودن و ماندن
چاره نیست;
بودن و ماندن
و رضا و پذیرش.
۶
در پس ِ دیوار ِ باغ
کودکان
با سکههای کهنهبِسوده
بازی ِ زندهگی را
آماده میشوند…
آه، تو میدانی
میدانی که مرا
سر ِ بازگفتن ِ کدامین سخن است
از کدامین درد.
احمد شاملو – ۲۳ اسفند ِ ۱۳۴۴
نوشته شده در شعر | بدون پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
مهر ۱۶م, ۱۳۸۸
سهراب سپهرى از برجستگان شعر معاصر و یکى از نقاشان نوگراى ایران هشتاد سال پیش یعنى در سال ۱۳۰۷ شمسى در کاشان به دنیا آمد و در سال ۱۳۵۹ درگذشت.
نقاشى هاى او درموزه هاى جهان و نیز در بازارهاى آثار هنرى همچنان پرطرفدار است. شعرهایش در مجموعه “هشت کتاب” گرد آمده و از سال ۱۳۵۵ تاکنون در شمار پرفروش ترین دیوانهاى شعر معاصر بود ه است. براى بزرگداشت او به مناسبت هشتاد سالگى اش گروهى از اهل هنر و ادب در کاشان گرد هم امده اند.
یکى از کسانى که با سپهرى آشنا بود، زندخ یاد کریم امامى بود که در باره هنر سپهرى هم بسیارنوشته است. امامى گزیده اى از شعرهاى سپهرى را در کتابى به نام “عاشق همیشه تنهاست” به زبان انگلیسى ترجمه کرده و در باره راز موفقیت شعر سپهرى نکاتى را در مقدمه آن برشمرده است که ترجمه چکیده اى از آن را اینجا مى آوریم:
راز توفیق سپهری – کریم امامی
خوانندگان شعر سپهرى بیشتر دانش آموزان و دانشجویان دختر و پسر و دانش آموختگان زن ومرد اند که به سپهرى به عنوان راهنما و مربى روحانى خود مى نگرند.
آرامگاه او در دهکده مشهد اردهال در نزدیکى کاشان زیارتگاه است. پاره هایى از شعر او نام مقالات و کتاب هاى بیشمار است و رسانه هاى عامه پسند پیوسته و به صورتى سرسام آور پر از مقاله و مطلب در باره اوست. کتاب هاى بسیارى هم در باره او در داخل و خارج ایران به چندمین چاپ رسیده است.
راز توفیق سپهرى در شعر چیست؟ چه چیزى انبوه خوانندگان بیشتر جوان را به شعر او جذب مى کند؟
پاسخ به این پرسش ها بیان ناپذیر است.
بر خلاف بسیارى از شاعران هم عصرش، سپهرى، براى برنامه اى سیاسى پیکار نمى کند. او به صورتى آشکار یا پنهان براى سرنگونى نظامى خودکامه شعار نمى دهد. او غیر سیاسى است. شعر او پژواک عمیق ترین احساس هاى درونى شخصى و انعکاس کوچک ترین پیشامدهاى زندگى روزانه اوست.
از همین رو، و دقیقا به همین دلیل، شاعران “متعهد سیاسى” هم دوره اش او را نکوهش مى کردند که چرا او بیش از حد به زندگى درونى مى پردازد و به واقعیات سیاسى و اجتماعى پیرامونش کمتر توجه دارد.
سپهرى شاعرى سنتى نیست که پیرو بزرگان ادب فارسى باشد. او داستانسرا نیست؛ او در فراق معشوقش غزل نمى سراید. او زبان رسمى و وزن ها و قافیه هاى مرسوم را به کار نمى برد.
رسانه شاعریت او شعر آزاد است. واژگان شعرى اش از گپ و گفت روزمره منشاء مى گیرد. او زندگى و آفریدگان بى شمار خدا را ستایش مى کند -همه را از جاندار و بى جان گرفته تا هر چه در زیر آسمان کبود با آن روبرو مى شود.
او با طبیعت در ارتباط است؛ و مى خواهد ما عاشق آن باشیم و به قوانین آن احترام بگذاریم. شعر او پر است از کلمات قصارى که چون اندرز به ما مى گوید، یا چون توصیه و گاه حتى همچون فرمان.
- آب را گل نکنیم!
- چشمها را باید شست، جور دیگر باید دید.
- ساده باشیم چه در باجه یک بانک، چه در زیر درخت.
باید گفت که سپهرى به خودى خود شاعر خوبى است که فنون شاعرى اش را در قوتمشاهده، تصویر پردازى و بیان احساس خود نشان مى دهد. بخشى از جذابیت او باید این باشد که او مثل هیچ شاعر دیگر نیست. در حد خود همتایى ندارد.
علاقه سهراب به شعر، رسم و نقاشى از نوجوانى خود را نشان داد. پس از دوسال آموزگارى در کاشان به تهران رفت تا در دانشکده هنرهاى زیبا درس بخواند. او نمى توانست عشق به نقاشى را که سخت او را شیفته کرده بود، در
درون خود سرکوب کند.
در دانشگاه به جنبش هنر مدرن، هم در شعر و هم در نقاشى، علاقه پیدا کرد و در اینجا بود که به شعر نیمایى روى آورد.
در همین زمان ها بود که با چند تن دیگر از هنرمندان جوان در نمایشگاهى که براى نمایش هنر مدرن برپاشده بود شرکت کرد. در آن زمان، مکتب کوبیسم و شاخه هاى آن هنر روز بود. هنرمندان آوانگارد ایرانى شیوه هاى کوبیستى را براى نشان دادن محتواى محلى هنر خود به کار مى گرفتند که منجر به بحث هاى عمومى بسیار درمورد محتوا و معنى هنر در تالار نمایشگاه ها و نیز صفحات مطبوعات مى شد.
پرسش این بود که آنها مى خواهند چه چیزى را به تصویر بکشند؟ هنر دوستانى که به نسخه بردارى از طبیعت عادت داشتند که در کارهاى ظریف کسانى مثل کمال الملک دیده بودند و آن را حد اعلاى هنر تلقى مى کردند، نمى توانستند شکل هاى شبه کوبیستى درهم شکسته را هضم کنند.
سهراب دیگر به کاشان بر نگشت و در تهران ماندگار شد. بعد ها به فرانسه رفت و با دیدن کارهاى هنرمندان بزرگ با فضاى هنر و فرهنگ فرانسه آشنا شد.
سپهرى به نقاشى شبه انتزاعى روى آورده بود و بیشتر حال و هواى کاشان را در نقاشى هایش مى آورد.
در سال هاى اولیه دهه ۱۳۴۰ هنگامى که من در دانشکده هنرهاى تزیینى انگلیسى درس مى دادم، با سهراب سپهرى از نزدیک آشنا شدم که نقاشى درس مى داد. او آدمى بود خوش برخورد، با وقار و پر شور و شوق. جثه اى داشت کوچک
و تقریبا همیشه لباس راحت و غیر رسمى مى پوشید. موى مشکى و پوست تیره و لبخند او در نخستین نگاه چشم آدم را جذب مى کرد.
او درس دادن را هم رها کرد تا به شعر و کارهاى هنرى اش بپردازد. در واقع سال هاى ۱۳۴۰ بهترین سال هاى زندگى او بود. سهراب سپهرى به تشویق همایون صنعتى زاده به ژاپن رفت و در آن جا با هنر ژاپن آشنا شد. و این سفر در شعر و نقاشى او بسیار اثر گذاشت.
در بازگشت از ژاپن بود که سپهرى به هند رفت. چشمانش به جشن دیدن تاج محل و زیبایی هاى جاودانه آن نائل آمد. تمایل او به نوعى عرفان بودایى را مى توان به این دوره نسبت داد. سبک نقاشى او چندین دوره داشت. او هر از گاهى از تکرار خود نگران مى شد و از همین رو رسانه و بیان هنرى خود را تغییر مى داد.
شعر و نقاشى هاى سهراب سپهرى از او هنرمند و شاعرى شناخته شده ساخته بود. او پیوسته در سفر و آمد و شد به شهرهاى ایران و جهان، به ویژه اروپا و موزه هایش بود. از جمله او به افغانستان سفر کرد و به دیدن بناهاى تاریخى و مناظر شگفت انگیز طبیعى اش رفت.
اما پناهگاه روحى او همچنان کاشان ماند و براى بالا بردن روحیه و گرفتن جانى تازه و محکم تر کردن ارتباط خود با طبیعت به دیدن روستا و مناظرى مى رفت که از کودکى با آنها خو گرفته بود.
*گزارش مصور این صفحه شامل تعدادى از عکس ها و نقاشى هاى سهراب سپهرى همراه با شعرهائى از مجموعه حجم سبز است.
http://www.jadidonline.com/story/08102008/frnk/sohrab_sepehry
نوشته شده در شعر | ۱ پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
مهر ۱۴م, ۱۳۸۸
تعداد سنگریزه ها حالا در ساعت شنی به ۴۵ رسید. راستی این ساعت ۴۵ ساله من برای جند دانه شن دیگر جا دارد؟
نوشته شده در شطحیات | ۲ پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
مهر ۷م, ۱۳۸۸
برای پرویز مشکاتیان
رفت و دیگر نه بر قفاش نگاه
دلی از ما ولی خراب ببرد
خبر درگذشت پرویز مشکاتیان را در بهت و اندوهی سخت شنیدم. هنوز باور ندارم که ما را تنها گذاشته است. پرویز مشکاتیان برای روزگار ما نغمههای بسیار پرداخت و یاد آن سالها را با هنر خود در حافظه ما ثبت کرد.
موسیقی او در فراز و نشیب روزگار همراه ما بود، با محنت ما گریست، با شادیهای ما شادی و با شور و امید ما همدلی کرد. در آثار او صدای قلبی را میتوان شنید که برای وطن و آزادی میتپد. کمتر هنرمندی را توان آن است که رنجها و آرزوهای مردمش را در هنر خویش بازتاباند و ترجمهی صادق و راستین زمانه خود باشد.
پرویز یکی از این اندکشماران است، موسیقیدانی که ذوق تصنیفسازیش، مهارت گروهنوازیش، لطافت شاعرانهاش و تعهدش به آرمانهای مردم، خاطره او را در هنر ایران زمین ماندگار خواهد ساخت. من مرگ هنرمندی چنین را باور ندارم.
پرویز مشکاتیان در قلب و ذهن ما زنده است.
محمدرضا شجریان
اول مهرماه ۸۸ – آمستردام
منبع: دل آواز
نوشته شده در موسیقی | بدون پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
مهر ۷م, ۱۳۸۸
امشب همه غمهای عالم را خبر کن!
بنشین و با من گریه سر کن
گریهسر کن!
ای جنگل، ای انبوه اندوهان دیرین
ای چون دل من، ای خموش گریه آگین
سر در گریبان، در پس زانو نشسته
ابرو گره افکنده چشم از درد بسته
در پردههای اشک پنهان، کرده بالین!
ای جنگل ای داد
از آشیانت بوی خون میآورد باد
بر بال سرخت کشکرک پیغام شومی ست
آنجا چه آمد بر یسر آن یرو آزاد؟
ای جنگل ای شب!
ای بی ستاره!
خورشید تاریک!
اشک سیاه کهکشانهای گسسته!
آیینهی دیرینهی زنگار بسته!
دیدی چراغی را که در چشمت شکستند؟
ای جنگل ای غم!
چنگ هزار آوای بارانهای ماتم!
در سایه افکند کدامین ناربن ریخت
خون از گلوی مرغ عاشق؟
مرغی که میخواند
مرغی که که با آوازش ا ز کنج قفس پرواز میکرد
مرغی که میخواست
پرواز باشد…
ای جنگل ای حیف!
همسایهی شبهای تلخ نامرادی!
در ایتان سبز فروردین دریغا
ان غنچههای سرخ را بر باد دادی!
ای جنگل ای پیوسته پاییز!
ای آتش خیس!
ای سرخ و زرد، ای شعلهی سرد!
ای در گلوی ابر و مه فریاد خورشید!
تا کی ستم با مرد خواهد کرد نامرد؟
ای جنگل ای در خود نشسته!
پیچیده با خاموشی سبز
خوابیده با رویای رنگین بهار نغمه پرداز
زین پیله کی ان نازنین پروانه خواهد کرد پرواز؟
ای جنگا ای همراز کوچکخان سردار!
هم عهد سرهای بریده!
پر کرده دامن
از میوههای کال چیده!
کی مینشیند دُرد شیرین رسیدن
در شیر پستانهای سبزت؟
ای جنگل ای خشم!
ای شعلهور چون آذرخش پیرهن چاک!
با من بگو از سر گذشت آن سپیدار
آن سهمگین پیکر، که با فریاد تندر
چون پارهای از آسمتن افتاد بر خاک!
ایجنگل ای پیر!
بالندهی افتاده، آزاد زمینگیر!
خون میچکد اینجا هنوز از زخم دیرین تبرها
ای جنگل! اینجا سینهی من چون تو زخمیست
اینجا دمادم دارکوبی بر درخت پیر میکوبد
دمادم.
هوشنگ ابتهاج (سایه)
اینجا گوش کنید
نوشته شده در شعر, موسیقی | بدون پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
مهر ۴م, ۱۳۸۸
این داستان که شهرت زیادی در بین علاقمندان امور تربیتی دارد، اصلا معلوم نیست واقعیت داشته باشد، شاید هم داشته باشد، اما مهم نیست. حتی اینکه کمی تا قسمتی هم روحیه سانتی مالیستی دارد هم مهم نیست. آنچه در این داستان اهمیت دارد تاثیری است که آدم ها در روابط با همدیگر دارند. تاثیری که یک واکنش مناسب البته در یک زمان مناسب می تواند بر همه زندگی یک آدم داشته باشد و البته همه ما خاطره های زیادی از این نوع رفتارها و کنش و واکنش ها را در ذهن مان داریم.
خانم تامپسون آموزگار کلاس پنجم دبستان در نخستین روز سال تحصیلی وارد کلاس شد و پس از حرف های معمول اولیه، مثل همه معلم ها در اولین روز مدرسه به شاگردانش گفت که همه آنها را به یک میزان دوست دارد و هیچ تفاوت و تبعیضی بین آنها قائل نیست، دروغ کوچکی که خوب همه معلم ها می گویند. خوب خانم تامپسون هم داشت دروغ می گفت به ویژه اینکه تدى استوارد در ردیف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود که خانم تامپسون هیچ علاقه ای به او نداشت. تدى سال قبل هم در همین کلاس درس می خواند. لباس هاى او همیشه کثیف و نامرتب بود، با بچه هاى دیگر سر سازگاری نداشت و درس و نمره هایش هم تعریفی نداشت. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسیار ناراضى بود. سرانجام هم او سال گذشته نمره قبولى نگرفت و رفوزه شد.
خانم تامپسون که دید امسال هم او دوباره در کلاس پنجم درس می خواند، تصمیم گرفت نگاهی به پرونده تحصیلى سال هاى گذشته او بیاندازد تا شاید بفهمد علت درس نخواندن او پی چیست و بتواند کمکش کند.
معلم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکالیفش را خیلى خوب انجام می دهد و رفتار خوبى دارد. “رضایت کامل”.
معلم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همکلاسیهایش دوستش دارند ولى او به خاطر بیمارى درمان ناپذیر مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است.
معلم کلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: مرگ مادر براى تدى بسیار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن می کند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرایط محیطى او در خانه تغییر نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد.
معلم کلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى درس خواندن را رها کرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمی دهد. دوستان زیادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش می برد.
خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشکل او پى برد و از این که دیر به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، کریسمس بود و همه دانش آموزان هدایایى براى او آوردند. هدایاى بچه ها همه در کاغذ کادوهاى زیبا و نوارهاى رنگارنگ پیچیده شده بود، بجز هدیه تدى که داخل یک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته بندى شده بود.
خانم تامپسون هدیه ها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد یک دستبند کهنه که چند نگینش هم افتاده بود و یک شیشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. این امر باعث خنده بچه هاى کلاس شد، اما خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع کرد و شروع به تعریف از زیبایى دستبند کرد. سپس همانجا آن را به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نیز به خود زد.
تدى آن روز بعد از اینکه مدرسه تمام شد مدتى بیرون حیاط صبر کرد تا خانم تامپسون بیرون بیاید. سپس نزد او رفت و به او گفت: خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را می دادید.
خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشینش رفت و براى دقایقى طولانى گریه کرد. از آن روز به بعد، او آدم دیگرى شد و در کنار تدریس خواندن و نوشتن و ریاضیات و علوم به بچه ها، به آموزش “زندگی” و “عشق به همنوع” به آنها پرداخت و البته توجه ویژه اى نیز به تدى می کرد.
پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بیشتر تشویق می کرد او هم سریعتر پاسخ می داد. به سرعت او یکى از با هوش ترین بچه هاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به یک اندازه دوست دارد، اما حالا تدى محبوبترین دانش آموزش شده بود.
یکسال بعد، خانم تامپسون یادداشتى از تدى دریافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترین معلمى هستید که من در عمرم داشته ام.
شش سال بعد، یادداشت دیگرى از تدى به خانم تامپسون رسید. او نوشته بود که دبیرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترین معلمى هستید که در تمام عمرم داشته ام.
چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه دیگرى دریافت کرد که در آن تدى نوشته بود با وجودى که روزگار سختى داشته است اما دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصیل می شود. باز هم تأکید کرده بود که خانم تامپسون بهترین معلم دوران زندگیش بوده است.
چهار سال دیگر هم گذشت و باز نامه اى دیگر رسید. این بار تدى توضیح داده بود که پس از دریافت لیسانس تصمیم گرفته به تحصیل ادامه دهد و این کار را کرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترین و بهترین معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امَا این بار، نام تدى در پایان نامه کمى طولانی تر شده بود: دکتر تئودور استوارد.
ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه دیگرى رسید. تدى در این نامه گفته بود که با دخترى آشنا شده و می خواهند با هم ازدواج کنند. او توضیح داده بود که پدرش چند سال پیش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسى در کلیسا، در محلى که معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته می شود بنشیند. خانم تامپسون بدون معطلى پذیرفت و حدس بزنید چکار کرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگین ها به دست کرد و علاوه بر آن، یک شیشه از همان عطرى که تدى برایش آورده بود خرید و روز عروسى به خودش زد.
تدى وقتى در کلیسا خانم تامپسون را دید او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: خانم تامپسون از این که به من اعتماد کردید از شما متشکرم. به خاطر این که باعث شدید من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم. و از همه بالاتر به خاطر این که به من نشان دادید که می توانم تغییر کنم از شما متشکرم.
خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: تدى، تو اشتباه می کنى. این تو بودى که به من آموختى که می توانم تغییر کنم. من قبل از آن روزى که تو بیرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدریس کنم.
بد نیست بدانید که تدى استوارد هم اکنون در دانشگاه آیوا یک استاد برجسته پزشکى است و بخش سرطان دانشکده پزشکى این دانشگاه به نام اونامگذاری شده است.
منبع مطلب
نوشته شده در بدون دسته بندی, شطحیات | ۱ پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
مهر ۳م, ۱۳۸۸
دختر ۵۷ ساله سردبیر سابق روزنامه رسمی حزب کمونیست بلغارستان، به عنوان نخستین دبیر کل زن یونسکو در تاریخ فعالیت این سازمان انتخاب شد.
خانم ایرینا بوکوا که سی سال سابقه فعالیت سیاسی به ویژه در حوزه های زنان و حقوق بشر را دارد، الآن سفیر بلغارستان در فرانسه، مونوکو و سازمان علمی فرهنگی یونسکو می باشد و قرار است از ۱۵ اکتبر (۲۳ مهر ماه) مسئولیت خود را به عنوان دبیر کل سازمان ملل بر عهده بگیرد.
خانم بوکوا چند ماه بعد از آنکه فوق لیسانس خود را در رشته روابط بین الملل از دانشگاه مسکو گرفت، در ابتدای سال ۱۹۷۷ به استخدام وزارت امور خارجه بلغارستان در آمد و مسئولیت بخش سیاسی و حقوق بشر را بر عهده گرفت.
وی در ۱۲ ژوئیه ۱۹۵۲ (۲۱ تیرماه ۱۳۳۱) در شهر صوفیه پایتخت بلغارستان به دنیا آمد ولی دوران مدرسه خود را در تنها مدرسه انگلیسی زبان شهر صوفیه گذراند ولی برای تحصیلات دانشگاهی به مسکو رفت تا روابط بین الملل را در دانشگاه سرشناس شوروی، مهد کمونیسم آن زمان، بیاموزد.
او سال ۱۹۷۶ تحصیل خود را در مسکو به پایان رساند و برای خدمت در وزارت امور خارجه به کشورش بازگشت ولی سال ها بعد تصمیم گرفت تحصیلات خود را ادامه دهد ولی این بار آمریکا را انتخاب کرد و به مریلند رفت و در سال ۱۹۸۹ فارغ التحصیل شد.
خانم بوکوا که به خانواده ای متنفذ در حزب کمونیست بلغارستان تعلق داشت مدارج ترقی را خیلی سریع در کادر دیپلماسی این کشور طی کرد، به طوری که سال ۱۹۸۲ به هیات نمایندگی بلغارستان در سازمان ملل پیوست، ۴ سال بعد به عنوان رئیس دفتر و مشاور وزیر امور خارجه منصوب شد و در سال ۱۹۹۰به عضویت مجمع ملی بلغارستان که حکم پارلمان این کشور را در آن زمان داشت در آمد.
در پی تغییرات سیاسی در بلغارستان و جدا شدن این کشور از مجموعه بلوک شرق در سال ۱۹۹۱، او عضو کمیته ای شد که ماموریت داشت تا قانون اساسی جدید این کشور را تدوین کند و همزمان به طور گسترده ای وارد فعالیت های سیاسی حقوق بشر و دفاع از حقوق زنان شد تا اینکه در سال ۱۹۹۵ به عنوان معاون وزیر امور خارجه در امور سازمان ملل و یک سال بعد هم به عنوان وزیر امور خارجه بلغارستان منصوب شد.
اگرچه مدت وزارت او چهار ماه بیشتر به طول نیانجامید، ولی دیگر او به عنوان یک چهره سیاسی سرشناس بلغار در سطح روابط بین الملل شناخته شده بود.
وی در سال ۱۹۹۶ وارد رقابت معاونت ریاست جمهوری شد ولی ناکام ماند ولی بعدا ۵ سال بعد او به همین پست دست یافت.
خانم بوکوا پس از آن برای مدتی عضو پارلمان بود ولی پس از مدتی از قانون گذاری چشم پوشید تا فعالیت خود را در در کادر دیپلماسی کشورش ادامه دهد.
و بالاخره روز سه شنبه ۲۲ سپتامبر (۳۱ شهریور) خانم بوکوا در یک رقابت نفس گیر با فاروق حسنی وزیر فرهنگ مصر که کاندیدای دبیر کلی یونسکو بود و در پنجمین مرحله این انتخابات با ۳۱ رای در برابر ۲۷ رای رقیب مصری خود به دبیرکلی رسید.
خانم ایرینا بوکوا چندین کتاب نوشته، دارای فعالیت های برجسته آکادمیک در رشته تخصصی خود می باشد، علاوه بر زبان مادری خود به چهار زبان روسی، انگلیسی، فرانسه و اسپانیولی کاملا تسلط دارد، متاهل است و دارای دو فرزند می باشد.
بلغارستان با ۹ میلیون جمعیت در جنوب شرقی اروپا قرار دارد و با کشورهای رومانی، صربستان، ترکیه و یونان هم مرز می باشد.
متن کامل برنامه های خانم بوکوا برای سازمان یونسکو
سایت رسمی خانم ایرینا بوکوا در اینترنت
نوشته شده در رسانهها, زنان | ۱ پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
مهر ۱م, ۱۳۸۸
نوشته شده در موسیقی, هنر | بدون پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
شهریور ۲۴م, ۱۳۸۸
پیرزن ۱۰۷ ساله مالزیائی که اخیرا از شوهر ۳۷ ساله خود جدا شده اعلام کرد که تصمیم دارد برای بار بیست و سوم در زندگی خود ازدواج کند، چون تحمل تنهائی برای او دشوار است. (منبع خبر)
ووک کوندار ۴ سال پیش با محمد نور چه موسی که ۷۰ سال از او کوچکتر است ازدواج کرد.
محمد که آن موقع ۳۳ سال داشت گفته بود: « من دنبال پول همسرم نیستم، چون او اصلا فقیر است. من اول برای اینکه او را از تنهائی در بیاورم و از روی انسان دوستی با او رفاقت کردم ولی خیلی زود دیدم در کنار او به چه آرامشی دست یافته ام و به خاطر همین هم پس از مدتی عاشق او شدم.»
این اولین ازدواج محمد بود ولی معشوقه او ووک کوندار قبلا ۲۲ بار دیگر هم ازدواج کرده بود.
حالا پس از ۴ سال این عشق به شکست انجامیده و آنها از هم جدا شده اند، ولی خانم ووک در سن ۱۰۷ سالگی قادر به تحمل تنهائی نیست و قصد دارد دوباره ازدواج کند.
فاصله سنی این زن و شوهر رکورد شوهرانی که از زنان خود کوچکتر هستند را شکسته است.


نوشته شده در سینما, موسیقی | ۱ پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
شهریور ۱۸م, ۱۳۸۸
آنفولانزای خوکی مهد کودک های امارات را تا اطلاع ثانوی تعطیل کرد
مقامات دولت امارات تصمیم گرفتند که مهد کودک ها و نیز مدارس کودکان استثنائی در این کشور را از بیم گسترش آنفولانزای خوکی، به ویژه در سنین آسیب پذیر، تا اطلاع ثانوی تعطیل کنند.
هم اکنون مدارس این کشور مقررات و شرایط ویژه ای را برای کنترل این بیماری در میان کودکان و نوجوانان اعمال می کنند.
تعطیلی مهد کودک ها در امارات مادران شاغل در این کشور ر با مشکل مواجه کرده است.
امارات به دلیل ویژگی ترمینالی خود که محل رفت و آمد ملیت های مختلف می باشد، از نظر آلودگی به ویروس آنفولانطای خوکی آسیب پذیر به نظر می رسد، اما مقامات بهداشتی این کشور می گویند که گسترش ویروس به طور کامل تحت کنترل است، داروهای لازم برای ۱۰ تا ۱۵ درصد جمعیت این کشور وارد شده، تمام توصیه های سازمان بهداشت جهانی به کار گرفته شده و به این ترتیب جای هیچ نگرانی نیست.
مرگ و میر ناشی از این ویروس در امارات به ۶ نفر رسیده که همگی به علت داشتن بیماری های دیگر مقاومت کمی نشان داده اند. اخیرا یک کودک ۸ ماهه که ناراحتی قبلی داشته و یک پیرمرد ۷۵ ساله که تنگی نفس داشته بر اثر ابتلا به این ویروس درگذشته اند.
اخیرا در مدارس دبی به محض مشاهده هر مورد مشکوک، حرارت بدن همه دانش آموزان کنترل می شود.
اما در کویت دولت این کشور تصمیم رفت تا بازگشائی مهد کودک ها و مدارس کودکان استثنائی را به مدت ۲ ماه به تاخیر بیاندازد.
لینک خبر
نوشته شده در جهان عرب, خبر, دبی | بدون پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
شهریور ۱۶م, ۱۳۸۸
مسافری در شهر بلخ جماعتی را دید که مردی زنده را در تابوت انداخته و به سوی گورستان می برند و آن بیچاره مرتب داد و فریاد می زند و خدا و پیغمبر را به شهادت می گیرد که « والله، بالله من زنده ام! چطور می خواهید مرا به خاک بسپارید؟»
اما چند ملا که پشت سر تابوت هستند، بی توجه به حال و احوال او، رو به مردم کرده و می گویند: «پدرسوخته ی ملعون دروغ می گوید. مُرده!»
مسافر حیرت زده حکایت را پرسید. گفتند: «این مرد فاسق و تاجری ثروتمند و بدون وارث است. چند مدت پیش که به سفر رفته بود، چهار شاهد عادل خداشناس در محضر قاضی بلخ شهادت دادند که ُمرده و قاضی نیز به مرگ او گواهی داد. پس یکی از مقدسین شهر زنش را گرفت و یکی دیگر اموالش را تصاحب کرد. حالا بعد از مرگ برگشته و ادعای حیات می کند. حال آنکه ادعای مردی فاسق در برابر گواهی چهار عادل خداشناس مسموع و مقبول نمی افتد. این است که به حکم قاضی به قبرستانش میبریم، زیرا که دفن میّت واجب است و معطل نهادن جنازه شرعا ً جایز نیست!»
نوشته شده در شطحیات | بدون پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
شهریور ۱۶م, ۱۳۸۸
باغبان مژده گل می شنوم از چمنت
قاصدی کو که سلامی برساند ز منت؟
وقتِ آن است که با نغمه مرغان سحر
پر و بالی بگشایی به هوای وطنت
خون دل خوردن و دلتنگ نشستن تا چند؟
دیگر ای غنچه برون آر سر از پیرهنت
آبت از چشمه دل داده ام، ای باغ امید
که به صد عشوه بخندند گل و یاسمنت
بوی پیراهن یوسف ز صبا می شنوم
مژده ای دل که گلستان شده بیت الحزنت
بر لبت مژده آزادی ما می گذرد
جان صد مرغ گرفتار فدای دهنت
دوستان بر سر پیمان درست اند، بیا
که نگون باد سر دشمن پیمان شکنت
خود به زخم تبر خلق در آمد از پای
آن که می خواست کزین خاک کند ریشه کنت
بشنو از سبزه که در گوش گل تازه چه گفت:
با بهار آمدی، ای به ز بهار آمدنت!
بنشین در غزل سایه که چون آیت عشق
از سر صدق بخوانند به هر انجمنت!
هوشنگ ابتهاج (سایه)
نوشته شده در شطحیات, شعر | ۱ پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
شهریور ۱۶م, ۱۳۸۸


دقایقی پیش، درست در همان روزی که مسئولان دبی از ۴۹ ماه پیش وعده آن را داده بودند، مترو دبی در تاریخ ۰۹/۰۹/۰۹ و درست راس ساعت ۹ و ۹ دقیقه و ۹ ثانیه شب افتتاح شد تا بار اصلی ترافیک در شهر دبی را بر دوش بگیرد.
مترو دبی دو خط قرمز و سبز جمعا به درازای ۷۵ کیلومتر و ۴۷ ایستگاه دارد که پس از تکمیل نهائی در سال ۲۰۱۲ طولانی ترین متروی تمام اتوماتیک و بدون راننده دنیا خواهد بود.
ایستگاه برجمان در مرکز شهر دبی بزرگترین ایستگاه زیرزمینی مترو در دنیاست.
درست ساعت ۹ امشب شیخ محمد حاکم دبی در ایستگاه مرکز خرید امارات (Mall of the Emirates) به عنوان اولین مسافر متروی این شهر یک بلیت آبی خرید و شش ایستگاه را با مترو سفر کرد.
رسانه های دبی از جمله تلویزیون ها، رادیو ها و روزنامه های دبی پوشش بی سابقه ای برای این افتتاح تدارک دیده اند. انچه به این رویداد اهمیت داده، رسیدن به زمان پیش بینی شده علیرغم شرایط بسیار نامساعد اقتصادی دنیا و به ویژه در دبی می باشد.
این اتفاق دوباره دبی را در سراسر جهان بر سر زبان ها خواهد انداخت، ضمن اینکه شیخ محمد معمار دبی نوین هم امروز صبح در مراسم دیگری وعده داده بود که دبی دوباره خیلی زود به روزهای طلائی خود برخواهد گشت، چون وزش باد مخالف برای این امیر نشین به پایان رسیده است.
این پروژه با نیروی کار ۳۰ هزار نفر طی ۴ سال و با صرف هزینه ای معادل ۲۸ میلیارد دلار توسط ۵ پیمان کار اصلی و ۱۵۰ پیمان کار دیگر توانست در زمان تعیین شده افتتاح شود.
از نقطه نظر جامعه شناسی شهری، راه اندازی مترو در شرایطی که دبی به سر می برد می تواند الگوی زندگی و هنجارها و ناهنجارهای رایج زندگی در این امیر نشین را با تغییرات عمیقی مواجه سازد، شاید به همین دلیل هم بود که با وجود شرایط سخت اقتصادی که دبی با آن روبروست، شخص شیخ محمد حاکم دبی روند پیشرفت کار دبی را دنبال و از آن پشتیبانی کرد.
نوشته شده در بدون دسته بندی | بدون پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
تیر ۱۷م, ۱۳۸۸
قصه دو ماهی با آهنگ بابک بیات و تنظیم واروژان و البته صدای گرم خانم گوگوش هم از کارهای جاودانه و البته بسیار پرخاطره تقریبا برای همه است. خانم الهام هم در کامنت خود پیشنهاد این ترانه را دادند که از ایشان ممنونم
ما دو تا ماهی بودیم
توی دریای کبود
خالی از اشکهای شور
از غم بود و نبود
پولکامون رنگارنگ
روزامون خوب و قشنگ
آسمونمون یکی
خونمون یه قلوه سنگ
پولکامون رنگارنگ
روزامون خوب و قشنگ
آسمونمون یکی
خونمون یه قلوه سنگ
خنده مون موجهارو تا ابرا می برد
وقتی دلگیر بودم اون غصه می خورد
تورای ماهیگیرا وا نمی شد
عاشقی تو دریا تنها نمی شد
خوابمون مثل صدف
پر مروارید نور
پر شد این قصه ما
توی دریاهای دور
خوابمون مثل صدف
پر مروارید نور
پر شد این قصه ما
توی دریاهای دور
همیشه توک میزدیم
به حبابای درشت
تا که مرغ ماهی خوار
اومد و جفتمو کشت
دلش آتیش بگیره
دل اون خونه خراب
دیگه نوبت منه
سایه اش افتاده رو آب
دلش آتیش بگیره
دل اون خونه خراب
دیگه نوبت منه
سایه اش افتاده رو آب
بعد ما نوبت جفتهای دیگه است
روز مرگ زشت دلهای دیگه است
ای خدا کاری نکن یادش بره
که یه ماهی این پایین منتظره
نمی خوام تنها باشم
ماهی دریا باشم
دوست دارم که بعد از این
توی قصه ها باشم
نمی خوام تنها باشم
ماهی دریا باشم
دوست دارم که بعد از این
توی قصه ها باشم
دو ماهی را اینجا بشنوید
نوستالوژی ۳ – پل باز هم با صدای گوگوش
نوستالوژی ۲ – رقص شکوفه ها با صدای ویگن
نوستالوی ۱ – هم خونه باز هم با صدای گوگوش
نوشته شده در شطحیات, شعر, موسیقی | ۱۰ پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
تیر ۸م, ۱۳۸۸

مجله فیلم با همه جایگاه پرآوازه ای که در عرصه روزنامه نگاری و سینما دارد، اما دیر دیجیتال شد. مسعود محرابی البته در یادداشتی در شماره پیش ماهنامه فیلم علت این همه تاخیر را توضیح می دهد و می گوید هم که چرا سایت مجله فیلم، نسخه دیجیتال چاپ شده آن نیست.
دوست بسیار عزیزی دارم، فریدون صدیقی، که در این باره یادداشتی نوشته و البته شان مجله فیلم را به جا آورده است.
حالا که صحبت فریدون صدیقی شد، باید از یار غار او دکتر یونس شکرخواه هم یاد کرد که باز فریدون صدیقی در یادداشتی به مناسبت ۵۰ سالگی آقای شکرخواه او را به زیبائی توصیف کرده است.
ابتدا یادداشت فریدون صدیقی درباره مجله فیلم با عنوان «دانشکدههای من» را می آورم و بعد یادداشت او درباره همزاد حرفه ای اش یونس شکرخواه با عنوان «قناری»
دانشکدههای من
فضیلت، یعنی توازن، هماهنگی و مرجعیت. هماهنگی مخلوع یک رفتار سیستمی است، رفتار سیستمی قابل تجزیه به کمتر از خود نیست. مثل ماهنامه فیلم.
ماهنامه فیلم نماد آشکار یک فضیلت علمی، فرهنگی و صنفی در عرصه روزنامهنگاری هنری در ایران است. من هیچ نمونهای در طول تاریخ مطبوعات ایران نمییابم که نشریهای مستقل و نه وابسته به یک مؤسسه مطبوعاتی، توانسته باشد ۲۷ سال* دوام بیاورد و قدرت و ظرفیتی جریانساز، مؤثر و راهبردی یافته باشد.
آن هزار سال پیش که سینما به محاق رفت، این ماهنامه فیلم بود که به مانند یک دانشگاه سینمایی و نه یک دانشکده، موجب و موجد تولد نوین سینما در تمامی عرصهها شد.
صدها منتقد، فیلمبردار، کارگردان، فیلمنامهنویس، طراح صحنه، عکاس، روزنامهنویس سینمایی و… انگیزه، شکلگیری، تولد، امتداد و حیات بالنده خود را بیتردید مدیون حضور پرفضیلت ماهنامه فیلم هستند.
آیا کسی ۷ سال بیامتیازی ماهنامه فیلم را به خاطر دارد که ماه به ماه باید در هیئت یک مجله حروفچینی شده، سینهخیز خود را به پیشگاه مسئولان سینمایی میرساند تا اجازه انتشار بگیرد؟ چنین سابقهای در تاریخ مطبوعات ایران وجود ندارد.
آیا کسی خبر دارد که حاصل این همه رنج، عشق و سرمستی مجموعهای از تولید ادبیات سینمایی شد که نه تنها موجب ارتقای سینمای ما شد بلکه شاخه تنومندی از تئوریهای تولید متن در حوزه گزارش، مصاحبه و نقد و یادداشت سینمایی را فراهم کرده است که بیهیچ تردیدی دهها و دهها متن آن قابل بازخوانی برای مدلی کردن هر یک از گونههای روزنامهنویسی در دانشکدههای روزنامهنگاری ماست.
چقدر شرمندهام که هنوز نتوانستهام به وعده با خودم، در این زمینه وفا کنم و با تبیین مبانی اینگونهها، در حوزه روزنامهنویسی هنری ـ سینمایی ـ چند کتاب وعده داده شده به خودم، را فراهم و منتشر کنم. ماهنامه فیلم برای من با قریب ۴۰ سال روزنامهنگاری حرفهای در ساحتهای مختلف روزنامهنگاری و نزدیک به دو دهه تدریس روزنامهنویسی به تنهایی چندین دانشکده است. ماهنامه فیلم دانشکدههای کسانی است که دیروز و اکنون و فردا توانستند و میتوانند عشق سینماهای راستین در تولید سینما و یا خواندن سینما باشند.فضیلت یعنی مرجعیت و ماهنامه فضیلت یعنی هماهنگی ماهنامه فیلم یک هماهنگی کامل در کارکرد دانشکدههای سینمایی است. فضیلتی سیستمی که به کمتر از خود قابل تجزیه نیست. رسیدن به چنین منزلتی صبوری میخواهد و صبوری بالاترین هنر است.
سایت ماهنامه فیلم، موهبت برای کسانی است که جنگل را دوست دارند و با هیچ درختی دشمن نیستند.
* آغاز انتشار با نام ماهنامه فیلم، ۱۳۶۲ (قبلاً با نام سینما در ویدئو، ۱۳۶۱)
قناری
تکهای آسمان، مشتی آب و فقط برگی و فقط یک وجب زمین. با اینها میشود در هر جا و هر جای جهان، من و یونس هزاران خاطرات و خطرات مشترکمان را مرور کنیم. در بغض، اشک و خنده هم پا از یک وجب زمین که سهم ماست بیرون نگذاریم. اما حالا و اکنون من چه کنم که در این روزها، مرور این هزار سال از من دریغ شده است. پس فقط فرصتی کوتاه دارم تا همین را بنویسم و یکی دو نکته را درباره شکرخواه بگویم. بقیه آن هزار سال بماند برای وقتی دیگر.
۱- شکرخواه حسود نیست. جاهطلب نیست. زیادهخواه نیست، قانع است. پس متوازن، متواضع، فروتن، آرام و رام است. پس سخی است. پس صادق و صمیمی است.
۲- شکرخواه همانی است که بود. یعنی علمآموزی او، تجربهاندوزی و دانایی او، هیچ خصلت و خصایل او را نزدوده است. علم افزوده او و عمر افزوده او عرصه درون او را تنگ نکرده است. همان است که بود؛ مه آلود و بارانی. به حقد و بغض و همین است که سپیدی مو و فزونی نمره عینک هم از سرزنده بودنش هم نکاسته است. همانی است که ۲۳ سال پیش دیدمش. انگار این وجه از روح و روحیه او همچنان رنگینکمان جوانی و نشاط را حفظ کرده است. باید هم همینطور باشد. مرد بی بغض و حقد و پشت کرده به مال دنیا و منصب چرا باید پیر شود. او یکی از همیشه جوانهای عالم است.
۳- شکرخواه، ویژگی دیگری هم دارد؛ اهل غیبت نیست. اگر هست، همیشه از حسن و جمال و کمال آدمها میگوید نه از کژی و کاستیهایشان و این سعادت بزرگی است که آدم دهان معطر داشته باشد و او چنین است. همچنان در حنجرهاش قناری میخواند.
۴- این تکه چهارم را بیملاحظه اینکه مطالب کجا به رویت میرسد خطاب به خودش مینویسم:«بچه پررو، خوب دل همه را بردی. چاکریم.»
نوشته شده در خبر, رسانهها, سینما, هنر | ۲ پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
تیر ۸م, ۱۳۸۸
ای عشق همه بهانه از توست
من خامشم این ترانه از توست
آن بانگ بلند صبحگاهی
وین زمزمه ی شبانه از توست
من اندُه خویش را ندانم
این گریه ی بی بهانه از توست
ای آتش جان پاکبازان
در خرمن من زبانه از توست
افسون شده ی تو را زبان نیست
ور هست همه فسانه از توست
کشتی مرا چه بیم دریا ؟
توفان ز تو و کرانه از توست
گر باده دهی و گرنه، غم نیست
مست از تو، شرابخانه از توست
نوشته شده در شعر | بدون پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
تیر ۸م, ۱۳۸۸
با این دل ماتم زده آواز چه سازم
بشکسته نی ام بی لب دم ساز چه سازم
در کنج قفس می کشدم حسرت پرواز
با بال و پر سوخته پرواز چه سازم
گفتم که دل از مهر تو برگیرم و هیهات
با این همه افسونگری و ناز چه سازم
خونابه شد آن دل که نهانگاه غمت بود
از پرده در افتد اگر این راز چه سازم
گیرم که نهان برکشم این آه جگر سوز
با اشک تو ای دیده ی غماز چه سازم
نوشته شده در شعر | بدون پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
تیر ۷م, ۱۳۸۸
شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود. حسنک مدت های زیادی است که به خانه نمی آید. او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می کند. او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهای خود ژل می زند.
موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهای خود گلت می زند.
دیروز که حسنک با کبری چت می کرد، کبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است. کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند چون او با پتروس چت می کرد. پتروس همیشه پای کامپیوترش نشسته بود و چت می کرد. پتروس دید که سد سوراخ شده اما انگشت او درد می کرد چون زیاد چت کرده بود. او نمی دانست که سد تا چند لحظه ی دیگر می شکند. پتروس در حال چت کردن غرق شد.
برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود، اما کوه روی ریل ریزش کرده بود . ریزعلی دید که کوه ریزش کرده، اما حوصله نداشت . ریزعلی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد . ریزعلی چراغ قوه داشت، اما حوصله درد سر نداشت. قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد. کبری و مسافران قطار مردند.
اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت. خانه مثل همیشه سوت و کور بود. الان چند سالی است که کوکب خانم همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد، او حتی مهمان خوانده هم ندارد. او حوصله ی مهمان ندارد. او پول ندارد تا شکم مهمان ها را سیر کند.
او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد، اما گوشت ندارد. او کلاس بالایی دارد او فامیل های پولدار دارد.
او آخرین بار که گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت. اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد به همین دلیل است که دیکر در کتاب های دبستان آن داستان های قشنگ وجود ندارد.
منبع
نوشته شده در شطحیات | بدون پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
تیر ۷م, ۱۳۸۸
در روزهای پرالتهاب پس از انتخابات دهم ریاست جمهوری، بیانیه اقای محمدرضا شجریان و به دنبال آن مصاحبه او با بی بی سی در اعتراض به پخش ترانه های انقلابی او که برای انقلاب سال ۵۷ خواند ه بود در شرایط فعلی از صدا و سیمای جمهوری اسلامی، بازتاب های فراوانی داشت و قوت قلبی به معترضین به نتایج انتخابات بخشید. ظاهرا این اعتراض برای مخاطب اعتراض خیلی سنگین آمده و بازتاب ها همچنان اد امه دارد.
چون برخی لینک ها در داخل کشور قابل دسترس نیستند متن آنها را البته با ذکر منبع گذاشته ام. ابتدا مصاحبه بی بی سی با شجریان، سپس یادداشت تهاجمی انصار نیوز و بعد یادداشت عرفان قانعی فرد پژوهشگر تاریخ سیاسی خاورمیانه وزبان شناس.
نوشته شده در موسیقی | بدون پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
تیر ۶م, ۱۳۸۸

باز هم سری به کوچه پس کوچه های خاطره و صدا و سیمای شیرین و همیشه دوست داشتنی گوگوش با آهنگ پل
برای خواب معصومانه عشق
کمک کن بستری از گل بسازیم
برای کوچ شب هنگام وحشت
کمک کن با تن هم پل بسازیم
کمک کن سایه بونی از ترانه
برای خواب ابریشم بسازیم
کمک کن با کلام عاشقانه
برای زخم شب مرهم بسازیم
بذار قسمت کنیم تنهایی مونو
میون سفره شب تو با من
بذار بین من و تو ، دستای ما
پلی باشه واسه از خود گذشتن
بذار قسمت کنیم تنهایی مونو
میون سفره شب تو با من
بذار بین من و تو ، دستای ما
پلی باشه واسه از خود گذشتن
تورو می شناسم ای شبگرد عاشق
تو با اسم شب من آشنایی
از اندوه و تو و چشم تو پیداست
که از ایل و تبار عاشقایی
تورو می شناسم ای سر در گریبون
غریبگی نکن با هق هق من
تن شکستتو بسپار به دست
نوازش های دست عاشق من
بذار قسمت کنیم تنهایی مونو
میون سفره شب تو با من
بذار بین من و تو دستای ما
پلی باشه واسه از خود گذشتن
بذار قسمت کنیم تنهایی مونو
میون سفره شب تو با من
بذار بین من و تو دستای ما
پلی باشه واسه از خود گذشتن
به دنبال کدوم حرف و کلامی
سکوتت گفتن تمام حرفاست
تورو از طپش قلبت شناختم
تو قلبت قلب عاشق های دنیاست
تو با تن پوشی از گلبرگ و بوسه
منو به جشن نور و آینه بردی
چرا از سایه های شب بترسم
تو خورشید رو به دست من سپردی
بذار قسمت کنیم تنهایی مونو
میون سفره شب تو با من
بذار بین من و تو دستای ما
پلی باشه واسه از خود گذشتن
بذار قسمت کنیم تنهایی مونو
میون سفره شب تو با من
بذار بین من و تو دستای ما
پلی باشه واسه از خود گذشتن
کمک کن جاده های مه گرفته
من مسافرو از تو نگیرن
کمک کن تا کبوترهای خسته
روی یخ بستگی شاخه نمیرن
کمک کن از مسافرهای عاشق
سراغ مهربونی رو بگیریم
کمک کن تا برای هم بمونیم
کمک کن تا برای هم بمیریم
بذار قسمت کنیم تنهایی مونو
میون سفره شب تو با من
بذار بین من و تو دستای ما
پلی باشه واسه از خود گذشتن
بذار قسمت کنیم تنهایی مونو
میون سفره شب تو با من
بذار بین من و تو دستای ما
پلی باشه واسه از خود گذشتن
پل را اینجا ببینید
پل را اینجا بشنوید
نوستالوژی ۲ – رقص شکوفه ها با صدای ویگن
نوستالوی ۱ – هم خونه باز هم با صدای گوگوش
نوشته شده در شطحیات, شعر, موسیقی | ۴ پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
تیر ۳م, ۱۳۸۸
امیر قطر از تغییر چهار رئیس جمهوری در ایران طی سی سال پس از پیروزی انقلاب، به عنوان نمادی از دموکراسی یاد کرده و اذعان داشته که در این مدت در برخی از کشورهای عربی حتی یک رئیس هم تغییر نکرده است.
وی در اظهاراتی در پاریس به اهمیت ثبات ایران برای قطر، کشورهای حوزه خلیج (فارس) و در سطح کلان تر برای جهان عرب اشاره کرد و سپس درباره دموکراسی در ایران گفت: «ایران از سی سال پیش که در آن انقلاب شد تا الآن چهار رئیس جمهوری به خود دیده است، در حالی که در این مدت حاکمان برخی از کشورهای عربی حتی برای یک بار هم تغییر نکرده اند و این نشان دهنده این است که ایران از دموکراسی برخوردار است.
شیخ حمد بن خلیفة آل ثانی پادشاه قطر درباره آنچه پس از انتخابات اخیر در ایران روی می دهد و اعتراض هایی که به آرای احمدی نژاد می شود گفته: «اینها رویدادهای تلخی است که در هر نظام مبتنی بر دموکراسی روی می دهد، همچنانکه پس از انقلاب فرانسه هم اتفاق افتاد»
اصل خبر در سایت روزنامه «الشرق الاوسط»
چند نکته:
پادشاه قطر به نظرم سه نکته را در تحلیل خود در نظر نگرفته است:
۱ – ایجاد دولت و نظام سیاسی مدرن در ایران سابقه ای در حدود ۹۰ سال دارد و بیش از ۱۰۰ سال از مشروطه در ایران می گذرد، این خیلی متفاوت است با بسیاری از کشورهای عربی به ویژه در حوزه خلیج فارس که نظام سیاسی آنها مبتنی بر مناسبات قبیله ای و فامیلی است
۲ – تقسیم قدرت در نهادهای سیاسی ایران به گونه ای است که اختیارات رئیس جمهوری معادل نخست وزیر و ولی فقیه معادل پادشاه در کشورهای عربی است. بنابراین تنوع رئیس جمهوری در ایران را باید با تغییرات نخست وزیران در کشورهای پادشاهی عربی مقایسه کرد
۳ – اما اگر منظور ایشان از کشورهای عربی، کشورهای مبتنی بر نظام پارلمانتاریستی مصر و سوریه است، می شود گفت شاید حق با ایشان باشد، ولی فراموش نکنیم ایران کشوری است که در آن انقلاب شده و طبیعتا نمی شود با کشورهایی از این دست مقایسه شان کرد.
در مجموع می شود گفت پادشاه قطر قیاس مع الفارق نموده است.

نوشته شده در جهان عرب, رسانهها | ۳ پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
خرداد ۳۱م, ۱۳۸۸

هرچند من ندیدهام این کور ِ بیخیال
این گنگ ِ شب که گیج و عبوس است ــ
خود را به روشن ِ سحر
نزدیکتر کند،
لیکن شنیدهام که شب ِ تیره ــ هرچه هست ــ
آخر ز تنگههای سحرگه گذر کند…
□
زینروی در ببسته به خود رفتهام فرو
در انتظار ِ صبح.
فریاد اگرچه بسته مرا راه بر گلو
دارم تلاش تا نکشم از جگر خروش.
اسپندوار اگرچه بر آتش نشستهام
بنشستهام خموش.
وز اشک گرچه حلقه به دو دیده بستهام
پیچم به خویشتن که نریزد به دامنام.
□
دیریست عابری نگذشتهست ازین کنار
کز شمع ِ او بتابد نوری ز روزنام…
فکرم به جُستوجوی سحر راه میکشد
اما سحر کجا!
در خلوتی که هست،
نه شاخهیی ز جنبش ِ مرغی خورَد تکان
نه باد روی بام و دری آه میکشد.
حتا نمیکند سگی از دور شیونی
حتا نمیکند خَسی از باد جنبشی…
غول ِ سکوت میگزَدَم با فغان ِ خویش
و من در انتظار
که خوانَد خروس ِ صبح!
کشتی به شن نشسته به دریای شب مرا
وز بندر ِ نجات
چراغ ِ امید ِ صبح
سوسو نمیزند…
از شوق میکشم همه در کارگاه ِ فکر
نقش ِ پَر ِ خروس ِ سحر را
لیکن دوام ِ شب همه را پاک میکند.
میسازماش به دل همه
اما دوام ِ شب
در گور ِ خویش
ساختهام را
در خاک میکند.
□
هست آنچه بوده است:
شوق ِ سحر نمیدمد اندر فلوت ِ خویش
خفاش ِ شب نمیخورَد از جای خود تکان.
شاید شکسته پای سحرخیز ِ آفتاب
شاید خروس مرده که ماندهست از اذان.
ماندهست شاید از شنوایی دو گوش ِ من:
خوانده خروس و بیخبر از بانگ ِ او منام.
شاید سحر گذشته و من مانده بیخیال:
بیناییام مگر شده از چشم ِ روشنام.
احمد شاملو
نوشته شده در شعر | ۳ پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
خرداد ۲۶م, ۱۳۸۸
درست شب قبل از انتخابات که از تهران برگشتم پسرم تب کرد، تبی تند و طاقت فرسا که نیمه های هر شب به بالای چهل می رسید و با پاشویه و کیسه آب یخ، تب او را پائین می آوردم.
اما پس از گذشت شش روز، بالاخره امروز شدت این تب شگفت انگیز کاهش یافت و سینای کوچک دوباره، با تنی آب شده از شش روز تب و بیماری و مصرف دارو و آنتی بیوتیک، فعالیت شیطنت آمیز روزانه اش را از سر گرفت و صدای خنده و قهقه اش خانه را برداشت.
اما تب انتخابات به این راحتی ها پائین نمی آید، با همه پاشویه هایی که می شود، با همه کیسه های یخی که گذاشته می شود و با همه داروهائی که تجویز می شود. ظاهرا عفونت انتشار یافته در پیکره وطن بیش از آن است که با این مداواها ریشه کن شود.
نوشته شده در شطحیات | ۵ پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
خرداد ۷م, ۱۳۸۸
خوشتر ز عیش و صحبت و باغ و بهار چیست؟
ساقی کجاست؟ گو سبب انتظار چیست؟
هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار
کس را وقوف نیست که انجام کار چیست
پیوند عمر بسته به موئیست هوش دار
غمخوار خویش باش غم روزگار چیست
معنى آب زندگى و روضه ء ارم
جز طرف جویبار و مى خوشگوار چیست
مستور و مست هر دو چو از یک قبیله اند
ما دل به عشوه ء که دهیم اختیار چیست
راز درون پرده چه داند فلک ، خموش
اى مدعى نزاع تو با پرده دار چیست
سهو و خطاى بنده گرش اعتبار نیست
معنى عفو و رحمت آمرزگار چیست
زاهد شراب کوثر و حافظ پیاله خواست
تا در میانه خواسته ء کردگار چیست
نوشته شده در شعر | ۱ پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
خرداد ۱م, ۱۳۸۸
هیچ توضیحی ندارم.
نویسنده نامدار معاصرمان محمود دولت آبادی در یک نشست انتخاباتی به نفع میرحسین موسوی، به انقلاب فرهنگی و مغز متفکر آن دگتر عبدالکریم سروش تاخته است. (اینجا)
دکتر سروش که دیگر یادآوری گذشته هایش را بر نمی تابد، در نامه ای مشحون از ناسزا و با ادبیاتی که او همواره مخالفان را مخاطب قرار داده و می دهد، این بار به محمود دولت آبادی تاخته است. (اینجا)
و برای یادآوری حافظه تاریخی مان در ازای آنچه به انقلاب فرهنگی شهره یافته، فیلم حرف های آن روز دکتر سروش جوان و جویای نام را ببینید. (اینجا)
ظاهرا همه توضیحات داده شد.
نوشته شده در خبر | ۴ پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
اردیبهشت ۳۱م, ۱۳۸۸
باز امشب هوس گریه پنهان دارم
میل شبگردی در کوچه باران دارم
کسی از دور به آواز مرا میخواند
از دل این شب پر راز مرا میخواند
راهی میکده گمشده رندانم
من که چون رازِ دلِ میزدگان عریانم
باید از خود بروم تا که به او باز آیم
مست تا بر سر آن راز مگو باز آیم
ابر پوشانده در مخفی آن میخانه
پشت در باغ و بهار است و میو افسانه
خِرَد خُرد همان به که مسخّر باشد
عقل کوچکتر از آن است که رهبر باشد
و چند رباعی از رودکی یا منسوب به رودکی
———————————————
با آنکه دلم از غم هـجرت خون اسـت
شـادی بغم توأم ز غم افـزونسـت
اندیشـه کنم هر شـب و گویم یارب
هـجرانش چنینسـت وصالش چونسـت
———————————————
بی روی تو خورشـید جهان سـوز مباد
هم بی تو چراغ عالم افـروز مباد
با وصل تو کس چو من بدآموز مباد
روزی که ترا نبینم آن روز مباد
———————————————
در جسـتن آن نگار پر حیله و جنگ
گشـتیم سـرا پای جهان با دل تنگ
شـد دسـت از کار و رفـت پای از رفتار
این بس که بسـر زدیم و آن بس که به سـنگ
نوشته شده در شعر | ۲ پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
اردیبهشت ۳۰م, ۱۳۸۸
یک سال است که تقریبا هر شب پسرم با قصه های عمه مریم به خواب می رود. صدای عمه مریم گرم و مادرانه است، آن قدر قصه هایش را شیرین و با احساس تعریف می کند که هر کدام از قصه هایش را من و دخترم و پسرم هر کدام چندین بار و چندین بار شنیده ایم و باز هم برایمان دل پذیر و سرگرم کننده است.
به قول عمه مریم: بله! دارم از خانم مریم نشیبا گوینده برنامه شب به خیر کوچولو حرف می زنم که تا بحال توانسته ام حدود ۸۰ – ۹۰ تا از قصه هایش را به هزار زحمت از اینترنت، آرشیو رادیو و آرشیوهای شخصی پیدا کنم و پسرم با عشق و علاقه ای بی پایان هر شب چند تایش را می شنود.
خانم نشیبا سبک خاص خودش را در قصه گویی دارد که به نظر من او را حتی از حمید عاملی و خانم مریم دیهیم هم متمایز می کند. فراز و فرودهایش کاملا در تناسب با گره های داستانی است که تعریف می کند و تکیه کلام های خودش را دارد که «بله» با کشیدگی ب و تکیه بر ل شاید مشهورترین آنها باشد.
به هر حال امشب به سرم زد چرخی در اینترنت بزنم و عکس او را پیدا کنم که کردم و جالب اینکه همان قیافه ای را داشت که در تمام این مدت در ذهنم تصورش کرده بودم.
پسرم را صدا زدم و از او پرسیدم این خانم را می شناسی؟ نگاه کرد و گفت: نه. گفتم: می شناسیش. باز نگاه کرد و گفت: نه. گفتم این همان خانمی است که هر شب برایت قصه می گوید. لبش به خنده باز شدو بعد هم گفت: بابا! این خانم چقدر قصه بلد است!!!!
خانم نشیبا! دست تان را می بوسم.
دو نوشته درباره خانم نشیبا
محمد حسین دیزجی
طاهره آشیانی
چند نقل قول از خانم نشیبا
— امروزه قصه گویی برای بچه ها با گذشته بسیار متفاوت است. کودکان امروز از امکانات پیشرفته ای مانند اینترنت ،پلی استیشن و…در کنار تلویزیون بر خوردارند بنابراین لحن و گفتار راوی باید به گونه ای باشد که در کنار تمام این امکانات باز هم برای کودک جذاب باشد.
—- «شب بخیر کوچولو نفس من بود، عشق من، زندگی من بود.» مریم نشیبا، شهرزاد قصه گوی مهربان و صمیمی رادیوی ایران هنوز امیدوار است آقای خجسته به نیمه قولی که داده عمل کند و شب بخیر کوچولو، برای همیشه از خانه ها، خاطره ها و کودکی کودکان ما نرود. بعد از ۳۵ سال کار حرفه ای در رادیو، شاید برای هیچ برنامه ای به اندازه شب بخیر کوچولو وقت، انرژی و عشق نگذاشته، برنامه ای که دستمزدش حتی کرایه ماشین او را هم تامین نمی کرد.
نشیبا در پاسخ به کسانی که معتقدند تاریخ مصرف برنامه ای چون شب بخیر کوچولو گذشته و دیگر برای کودک امروز که در انواع تکنولوژی های نوین رسانه ای قرار گرفته و گزینه های متنوعی برای انتخاب دارد، در حالیکه از نگاه تهران محور رسانه سخت انتقاد می کند از خاطره سفرش به کن، منطقه ای در ۲۵ کیلومتری در غرب تهران می گوید: «یکی از همکارانم از من خواست به مدرسه دخترش در کن، منطقه ای در ۲۵کیلومتری تهران بروم و برای بچه ها قصه بگویم. وضعیت این بچه های محروم و معصوم آن قدر تاسف برانگیز بود که من واقعاً آشفته شدم. بچه ها برای شنیدن قصه در نمازخانه مدرسه جمع شده بودند و من می توانستم سر و وضع ظاهری و خستگی و نیاز را در رفتارها و نگاه های تک تک این بچه ها ببینم. وقتی شست پایشان از جوراب ها بیرون زده بود، وقتی یکی از دخترها مقنعه کهنه دو سال پیشش آن قدر به او تنگ شده بود که صورتش قلمبه زده بود بیرون، وقتی برای یک شکلات کوچولو از سر و کول هم بالا می رفتند من حاضرم قسم بخورم از این ۸۶ کودکی که پای قصه من نشستند حتی ۶ هم نفر کامپیوتر نداشتند.» نشیبا با اشاره به اینکه معلمان مدرسه از بی توجهی خانواده ها به درس بچه ها و مشکلات روحی و رفتاری آنها سخت گلایه داشتند می پرسد: وقتی در ۲۵ کیلومتری تهران چنین وضعیتی است، فکرش را بکنید که در صدها شهر و روستای محروم دیگر ایران چه بر کودکان می گذرد؟ مگر نه اینکه رسانه ملی باید متعلق به همه مردم ایران باشد؟
او با کسانی که معتقدند دوره این نوع برنامه و این سبک قصه گویی گذشته مخالف است زیرا به نظر او «شب بخیر کوچولو تخت هیچ عاملی نباید حذف شود چرا که قصه گویی زمان و مکان ندارد، قصه گویی از سپیده دم تاریخ بشر به همین شکل بوده و باید ادامه پیدا کند.» به نظر نشیبا تنها همان لالایی: «گنجشک لالا، مهتاب لالا، سنجاب لالا، برای خودش «عظمتی» بود.»
دو تا از قصه های شب به خیر کوچولو را با صدای خانم نشیبا «عمه مریم» از اینجا و اینجا دانلود کنید.
نوشته شده در زنان, شطحیات | ۱۲ پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
اردیبهشت ۲۸م, ۱۳۸۸

بعضی وبلاگ ها خیلی خواندنی اند، چون از تجربه های ملموس انسانی حرف می زنند. اتفاقاتی واقعی که توی زندگی شان افتاده و این قدر این اتفاقات طبیعی هست که احساس می کنی برای هر کدام از ما هم می تواند بیفتد، به عبارتی همذات پنداری کامل.
برخلاف خیل زیادی از وبلاگ ها که محل انشا نویسی های تین ایجری و نیز عقده گشایی های عاطفی و البته راهی برای خودنمائی و پوششی برای کمبودها. به قول دوستی گه وبلاگ نویسی را خلانویسی در دوران پست مدرن می نامید.
به هر حال این ایرانی مقیم خارج از کشور تجربیات خوبی را در بلاگش نقل می کند که من دوتایش را انتخاب کرده ام. بقیه اش هم حتما خواندنی است.
مادر
مادام….مادام….مادمازل!
نوشته شده در شطحیات | بدون پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
اردیبهشت ۲۸م, ۱۳۸۸
ماه هاست درگیر مساله ای هستم که سخت ذهنم را مشغول کرده و هر چه بالا و پائینش می کنم به نتیجه نمی رسم. هر طرفش که می نگرم جنبه هایی دارد که گرفتن تصمیم را برایم غیر ممکن می کند. دیگر جان به لبم رسیده بود که امروز تلفنی از پیش نماز محل مون خواستم برایم فال حافظ بگیرد. گرفت و این آمد:
نه هر که چهره بر افروخت دلبری داند
نه هر که آینه سازد سکندری داند
نه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست
کلاهداری و آیین سروری داند
هزار نکته باریکتر ز مو این جاست
نه هر که سر بتراشد قلندری داند
تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن
که دوست خود روش بنده پروری داند
غلام همت آن رند عافیت سوزم
که در گداصفتی کیمیاگری داند
وفا و عهد نکو باشد ار بیاموزی
و گرنه هر که تو بینی ستمگری داند
به قد و چهره هر آن کس که شاه خوبان شد
جهان بگیرد اگر دادگستری داند
بباختم دل دیوانه و ندانستم
که آدمی بچهای شیوهء پری داند
مدار نقطهء بینش ز خال تست
مرا که قدر گوهر یک دانه جوهری داند
ز شعر دلکش حافظ کسی بود آگاه
که لطف طبع و سخن گفتن دری داند
از قرن ها دور دست حافظ را می بوسم
نوشته شده در شطحیات, شعر | بدون پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
اردیبهشت ۲۸م, ۱۳۸۸
داشتم جایی می رفتم، که روی موبایلم پیغامی از معلم فرزندم گرفتم که می خواهد درباره مشکلی که برای فرزندم پیش آمده با من صحبت کند، البته توضیح داده بود که فوری نیست ولی متاسفانه او رفتارهای بدی در مدرسه داشته که لازم است با هم صحبت کنیم. بلافاصله برنامه ام را تغییر دادم و دور زدم به طرف مدرسه پسرم. ۲۰ دقیقه بعد آنجا بودم، البته با دنیائی نگرانی و اضطراب.
پسرم بعد از حوادث تلخی که تابستان گذشته بر او رفته بود: دور شدن از محیط قبلی، دور شدن از آدم هایی که دور و بر او بودند و غیر مسئولانه از او برای تفریح دوران سالمندی خود اسباب بازی ساخته بودند، ورود به یک کشور بیگانه، ورود به عالمی تازه با زبان و فرهنگی تازه و…. حالا تازه دارد با شرایط جدید عادت می کند.
در این مدت من خیلی وقت برایش گذاشتم تا حس امنیتی که از او رخت بربسته بود را به او بازگردانم و درعین حال خودخواهی های او را مهار کنم که تحقق این دو با هم کاریست دشوار که خوشحالم که به گفته اطرافیانم از پس آن خوب برآمده ام.
متاسفانه طرف دیگر قضیه که باید بیشترین همکاری را در این باره می کرد، نه تنها کمکی نکرد بلکه تا توانست روح ترد و شکننده این کودک ۶ ساله را به بازی گرفت و هر بار من باید روزها وروزها وقت می گذاشتم تا آسیب رفتارهای ناهنجار و غیرمسئولانه او را بازسازی کنم.
به هر حال ساختن شخصیتی شاد، مسئول، علاقمند و فعال از کودکی که چنین شرایط دشواری را پشت سر گذاشته خیلی برایم سخت بوده است. حالا که چنین پیغامی از معلم او گرفته بودم، کلی نگران شدم.
مدرسه که رسیدم، معلم فرزندم از آمدن من خیلی خوشحال شد، یعنی تقریبا باور نمی کرد که ظرف چنین مدت کوتاهی به آنجا رفته باشم. خیلی تشکر کرد و گفت که او همیشه پسر خوب و فعالی بوده و همه از رفتار فردی و نیز پیشرفت درسی او کمال رضایت را داشته اند اما دو سه هفته ای هست که هم نسبت به درس و فعالیت های کلاسی بی تفاوت شده و هم بچه های دیگر را اذیت می کند که خیلی برای شان عجیب است.
راستش خیلی جا خوردم. درست در دو سه هفته گذشته! یعنی دوره ای که من به خاطر مشکلاتی که برایم پیش آمده بود، خیلی درگیر شده بودم و چنان تحت فشار روحی قرار گرفته بودم که وقت کمتری برای او گذاشته بودم و بیشتر توی خودم بودم. یعنی این قدر سریع اثر می کذارد؟ یعنی این قدر او به من وابسته است؟ یعنی این قدر نقش ماها حساس و تعیین کننده است؟ باورم نمی شد.
موضوع را عینا برای معلمش گفتم که در این دو سه هفته گذشته درگیر مسائل دادگاهی بوده ام و به خاطر افسردگی که داشتم کمتر به او توجه کرده ام، آیا می تواند دلیل همین باشد؟ او گفت احتمالا همین است. به نظر ما هم رسید که او احتمالا در خانه با مشکل یا خلأی مواجه شده که این طور ناگهانی تغییر رفتار داده است. خیلی از دست خودم دلخور شدم که چرا بعد یک سال که مثل کوهی ایستاده بودم، حالا باید به خاطر حماقتی که از سر ذلت وحقارت و بدبختی، آدم بی مسئولیتی انجام داده، من باید تسلطم را برای ایجاد آرامش از دست بدهم و تاوانش را هم این بچه بی گناه پس بدهد؟
به معلمش گفتم من این مشکل را حل می کنم. خیلی خوشحال شد، بعد پیشنهاد کرد تا با هم او را ببینیم و صحبت کنیم. رفتیم سر کلاسی که بود، بیرون که آمد و من و معلمش را با هم دید، چنان ترسید و در چشمانش چنان وحشتی موج زد که بغض گلویم را گرفت. مثل گوسفندی که فهمیده می خواهند برای ذبحش ببرند، چشمان درشتش گرد شده بود و نم اشک در گوشه های آن برق می زد. پرسیدم چی شده؟ چیزی نگفت. پرسیدم کار بدی کرد؟ آهسته سرش را تکان داد که بله. بعد معلمش شروع کرد که تو همیشه شاگرد خوبی در کلاس بودی و من به تو افتخار می کردم، اما الان هم سر کلاس حواست نیست، هم اینکه بقیه را اذیت می کنی. فکر می کنی این طوری خوب است؟ بغض کرده بود و چشم هایش نمناک تر شده بود، سرش را انداخته بود پائین و کفش هایش را نگاه می کرد. معلم پرسید: حالا قول میدی که دوباره همون پسر خوب قبلی بشی؟ همونجوری سر بزیر گفت بله. معلمش او را بوسید و گفت حالا برو صورتت را بشور.
او که رفت معلمش دوباره از من خیلی خیلی تشکر کرد و گفت من مطمئن هستم با وجود شما مشکلش حل خواهد شد و خداحافظی کردیم.
من منتظر ایستادم تا پسرم برگشت، وقتی آمد بغلش کردم و گفتم واقعا قول دادی؟ میدونی من چقدر خجالت کشیدم که معلمت ازت گله کرد؟ حالا قول؟ گفت آره. گفتم حالا بخند، اول یکی دوبار لبخند الکی زد که گفتم فایده نداره، خنده واقعی. بعد بالاخره خندید. بوسیدمش، او هم من را بوسید و جدا شدیم.
دیروز با هم نشستیم یک پازل ۱۰۰ تائی درست کردیم، شب هم ساعت ۸ خوابید. صبح ساعت ۶ از خواب پاشد و اونقدر سر حال بود و سرو صدا کرد که همه مان را بلند کرد. امروز با مدرسه رفته اند باغ وحش. خوش بگذره.
ساقیا برخیز و درده جام را
خاک بر سر کن غم ایام را
ساغر می بر کفم نه تا ز بر
برکشم این دلق ازرق فام را
گر چه بدنامیست نزد عاقلان
ما نمیخواهیم ننگ و نام را
باده درده چند از این باد غرور
خاک بر سر نفس نافرجام را
دود آه سینه نالان من
سوخت این افسردگان خام را
محرم راز دل شیدای خود
کس نمیبینم ز خاص و عام را
با دلارامی مرا خاطر خوش است
کز دلم یک باره برد آرام را
ننگرد دیگر به سرو اندر چمن
هر که دید آن سرو سیم اندام را
صبر کن حافظ به سختی روز و شب
عاقبت روزی بیابی کام را
نوشته شده در شطحیات | ۲ پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
اردیبهشت ۲۷م, ۱۳۸۸
خوشتر ز عیش و صحبت و باغ و بهار چیست
ساقی کجاست گو سبب انتظار چیست
هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار
کس را وقوف نیست که انجام کار چیست
پیوند عمر بسته به موییست هوش دار
غمخوار خویش باش غم روزگار چیست
معنی آب زندگی و روضه ارم
جز طرف جویبار و می خوشگوار چیست
مستور و مست هر دو چو از یک قبیلهاند
ما دل به عشوهء که دهیم اختیار چیست
راز درون پرده چه داند فلک خموش
ای مدعی نزاع تو با پرده دار چیست
سهو و خطای بنده گرش اعتبار نیست
معنی عفو و رحمت آمرزگار چیست
زاهد شراب کوثر و حافظ پیاله خواست
تا در میانه خواسته کردگار چیست
حافظ
اجرای محمد رضا شجریان در آواز ابوعطا با نوای سه تار محمد رضا لطفی
نوشته شده در شعر, موسیقی | ۱ پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
اردیبهشت ۲۷م, ۱۳۸۸
نوشته شده در شطحیات | بدون پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
اردیبهشت ۲۷م, ۱۳۸۸
سلمان رشدی با کتاب آیات شیطانی مرتد شناخته شد و در سال ۱۹۸۹ از سوی آیت الله خمینی مرتد و مهدورالدم شناخته شد. اکنون پس از همه این سال ها، برای نخستین بار سه اثر او به زبان عربی برگردانده می شود.
بچه های نیمه شب و شرم با ترجمه عبد الکریم ناصیف و خشم با ترجمه فاطمة النظامی از سوی انتشارات دارالجمل انتشار می یابد.
دارالجمل ناشر کتاب یک عراقی در پاریس است که شرح هایی از آن را در این پست خوانده اید و بخش هایی از ترجمه آن را اینجا می توانید بخوانید.
پیش از انتشار آیات شیطانی و حکم ارتداد سلمان رشدی، از او کتاب بچه های نیمه شب با ترجمه مهدی سحابی به فارسی انتشار یافته بود که در سال ۱۳۶۴ جایزه بهترین رمان خارجی کتاب سال جمهوری اسلامی ایران را دریافت کرده بود.
آیات شیطانی با ترجمه روشنک داریوش با نام مستعار روشنک ایرانی در دو جلد در خارج از ایران انتشار یافته که نسخه دیجیتال آن در اینترنت قابل دانلود است.
عطاالله مهاجرانی وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی در دوران ریاست جمهوری سید محمد خاتمی، نقد مبسوطی بر این کتاب نوشته است.
منبع خبر
نوشته شده در جهان عرب, خبر, کتاب, کتاب «یک عراقی در پاریس» | بدون پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
اردیبهشت ۲۷م, ۱۳۸۸
چندی پیش در یک پست در اینجا نوشتم با عنوان «معلم ۵۱ ساله – پرده چهارم از قتل های زنجیره ای پیرزنان در قزوین»
که در آن نوشتم: «قتل پیرزن ۵۱ ساله ای که گمان می رفت گم شده باشد، قسمت چهارم از سریال قتل پیرزنان قزوینی را رقم زد. تا حالا پیرزنانی ۶۶ ساله، ۶۴ ساله، ۵۴ ساله و ۵۱ ساله قربانی این قتل های زنجیره ای شده اند……»
حالا ظاهرا قاتل که یک زن هم هست دستگیر شده و اعترافاتی داشته است. اینجا، اینجا و اینجا را بخوانید.
نوشته شده در خبر, زنان | بدون پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
اردیبهشت ۲۵م, ۱۳۸۸
مردن کافی نیست باید به موقع مرد – ژان پل سارتر
آن که به کمال رسیدهاست، پیروزمندانه به مرگ خویش میمیرد و چنین مرگی، بهترین مرگ است – نیچه
زندگی هر چه پوچ تر باشد، مرگ تحمل ناپذیرتر است – ژان پل سارتر
تنها فرد خوشبخت، کسی است که هنوز چشم به جهان نگشوده به خواب مرگ فرو رود – ارنست همینگوی
هرگز از مرگ نهراسیده ام اگر چه دستانش از ابتذال شکننده تر بود
هراس من باری همه از مردن در سرزمینی است
که مزد گورکن از آزادی آدمی افزون باشد
جستن، یافتن و آن گاه به اختیار برگزیدن
واز خویشتن خویش بارویی پی افکندن
اگر مرگ را از این همه ارزشی بیشتر باشد
حاشا
حاشا
که هرگز از مرگ هراسیده باشم – احمد شاملو
نوشته شده در شطحیات | بدون پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
اردیبهشت ۲۵م, ۱۳۸۸
سحرخیزان به سرناها دمیدند
نگهبانان مشعل ها دویدند
غریو از قلعۀ ویرانه برخاست
گرفتاران به آزادی رسیدند
در کنج قفس پشت خمی دارد شیر
گردن به کمند ستمی دارد شیر
در چشم ترش سایه ای از جنگل دور
ای وای خدایا چه غمی دارد شیر
سپیده سر زد و مرغ سحر خواند
سپهر تیره دامن زر افشاند
شبی گفتی به آغوش تو آیم
چه شب ها رفت و آغوشم تهی ماند
به خوابی دیدمش غمگین نشسته
گرفته در بغل چنگی شکسته
من این چنگ حزین را می شناسم
دریغا عشق من، عشق شکسته
هوشنگ ابتهاج (سایه)
نوشته شده در شطحیات | بدون پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
اردیبهشت ۲۴م, ۱۳۸۸
جمال میرصادقی، نویسنده ادبی که دستی هم در آموزش داستان نویسی دارد و از جمله چند کتاب از نوشته های شاگردانش را با عناوینی از قبیل داستان های چهارشنبه و … منتشر کرده، هفته پیش در یادداشتی در روزنامه اعتماد نسبت به استفاده نابجای نو نویسان از زبان شکسته در نثرهای ادبی هشدار داده است.
فضای داستان های میرصادقی عمدتا در دهه های سی و چهل تهران می گذرد و عمدتا هم به تقابل طبقه متوسط مذهبی محافظه کار با طبقه خرده بورژوازی و بورژازی عمدتا لائیک نوآور آن روزگار می پردازد و مطرح ترین اثرش هم کتاب «درازنای شب» است که بقیه آثارش هم کم و بیش موقعیت های زمانی و مکانی و حتی شخصیت هایش را وامدار آن هستند. جهت اطلاع این کتاب با عنوان «طول اللیل» به زبان عربی ترجمه شده که علاقمندان می توانند از اینجا دانلودش کنند.
اما درباره زبان شکسته، او استفاده از آن را با شرط ها و اما و اگرهایی مجاز می داند و می نویسد: «… یکی از دوسای آقا رفیق خانم بود و وختی که آقاهه، خونه نبود پسره می اومد. یه وختام می شد که با هم رفتن بیرون. کلفتا می گفتن آقا خبر داره، اما به رو خودش نمیاره. اما من می دیدم هر وخت آقا می اومد خونه اول کاری که می کرد دس خانومو ماچ می کرد.»
این قطعه از داستان کوتاه «زیر چراغ قرمز» نقل شده و در آن یکی از نا م آوران داستان معاصر، صادق چوبک، در گفت وگو املای شکسته را به کار بسته است. همان طور که خواندید، در ارائه آن تا حدی مثل گفت وگوی داستان های دیگر این نویسنده، افراط شده است؛ نویسنده یی که در اغلب آثارش ضابطه های مکتب ناتورالیستی دیده می شود و سعی می کند شخصیت هایش با همان ویژگی کلامی حرف بزنند که در زندگی روزمره شان صحبت می کنند.
من هرچه از عمر داستان نویسی ام می گذرد، به این مساله بیشتر تمایل پیدا می کنم که در داستان هایم کمتر کلمه ها را بشکنم، … بقیه را اینجا بخوانید.
دو گفت و گوی دیگر با جمال میرصادقی را درباره خودش اینجا و اینجا بخوانید
نوشته شده در خبر, کتاب | بدون پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
اردیبهشت ۲۱م, ۱۳۸۸

این یادداشت را سال گذشته نوشته بودم، ولی آن قدر دست دست کردم در فرستادنش، که به نمایشگاه امسال رسید. حسرت نرفتنم به نمایشگاه را این طور جبران می کنم.
دیروز بعدازظهر، در شلوغترین ساعات نمایشگاه بینالمللی کتاب تهران، فرصتی برایم پیش آمد تا سری به نمایشگاه بزنم که کاش نزده بودم.
چنان جمعیت زیاد و درهم تنیده بود که فرصت هیچ بازدیدی فراهم نمیشد. تنها به چند ناشر برگزیدهام سر زدم و به خرید چند کتاب دم دست و دریافت فهرست انتشاراتیشان بسنده کردم.
نکته جالب انبوه زیراندازها و لحاف و تشک و پتوها به همراه قابلمه و فلاسک چای بود که در هر نقطه خالی، پذیرای خیل بازدیدگنندگانی بود که این عصر جمعهشان را تصمیم گرفته بودند بهجای پارک به نمایشگاه کتاب بیایند.
پدیده جدیدی که این روزها در بازار نشر بهچشم میخورد، استفاده از علاقه خیل انبوهان داستاننویسی و ادبیات برای کتابسازی در این بازار است. متاسفانه ادبیات و البته روزنامه نگاری از رشته های مظلوم در حوزه های علوم بشری و به ویژه علوم انسانی محسوب می شود.
متاسفانه نبودن مکانیزمهای حرفهای نقد و نیز جایگزینی سازوکارهای دیگری غیر از مکانیزم عرضه و تقاضا باعث شده خیل کسانی که در رشتههای دیگر توفیقی بهدست نیاوردهاند و یا در خود جرات عرض اندام نمیبینند با نوشتن انشایی و داستانکی و یا چند صباحی قلم بیهوده زدن در چند نشریه دمدستی و زرد، ناگهان حس نویسندگی از همه جای شان فوران کند و یک شبه نویسنده و روزنامهنگار شوند.
در این میان ناشرانی هم با هماهنگی نویسندگانی که کم وبیش نامی در این بازار دارند، گروهی از این داستانها را جمعآوری میکنند و با هزینه شخصی خود این جویندگان نام و شهرت و اعتبار یک شبه، در تیراژهای هزارتایی چاپ میکنند که البته تیراژ تضمینشدهای است، چون از ۲۰ نفری که داستانی ازشان در این کتاب آمده، هر کدام ۵۰ نسخه بخرند، کتاب باید به چاپ دوم برسد که البته نمیرسد، چون بازار اشباع شده است!
یکی از ناشران حرفهای در این باره برایم مثال میزد که کتابی با نام یک نویسنده کم و بیش نامآشنا، حاوی داستانهایی از شاگردان وی چاپ شده که هر کدام آنها صد هزار تومان برای تامین هزینه نشر داستانشان در این کتاب پرداختهاند که البته در هزینههای نشر، درصد پشت جلد ویراستار که همان استاد محترم باشد نیز لحاظ شده است.
بهاین ترتیب کتابی انتشار مییابد که همه راضیاند، جوانکی با پرداخت صد هزار تومان یک شبه نویسنده شده، ناشر بدون سرمایهگذاری کتابی را منتشر کرده و البته سود فروشش را میبرد، نویسنده صاحب نامی هم حقالتالیف گرفته و هم بهبقیه شاگردانش ثابت کرده که کلاسهایش بهطور تضمینی شاگردان را نویسنده میکند و خریدار هم راضی است که کتابی را میخرد که نویسنده آن فلان فامیلشان است.
آنچه در این میان فراموش میشود ارزشهای ادبی، سازوکارهای حرفهای نشر و پروسه طبیعی اعتبار اجتماعی است.
راستی در کدام رشته علوم اجتماعی، پزشکی، فنی یا مهندسی اینگونه میشود یکشبه صاحب نام شد؟
دوست ناشرم میگفت: اخیرا نام چند تنی در این بازار خیلی مطرح است، ولی هر چه گشتم و پرسیدم نامی از دولتآبادی، چهلتن، دستغیب، گلشیری، دانشور و…. ندیدم.
نوشته شده در خبر, کتاب | بدون پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
اردیبهشت ۱۵م, ۱۳۸۸
جشنواره ای از داستان های وبلاگی قرار است همزمان با ۲۲ مین نمایشگاه بین المللی کتاب تهران که از امروز در مصلای تهران شروع شده برگزار شود.
مدیر عامل انتشارات علمی و فرهنگی هدف از این جشنواره را شناسایی استعدادهای جوان، تقویت ادبیات وبلاگ نویسی، تولید محتوای الکترونیکی قابل توجه و رواج فرهنگ داستاننویسی و داستانخوانی مجازی دانسته است.
به این ترتیب داستان نویسانی که در جشنواره مشهد موفقیتی به دست نیاوردند می توانند دوباره شانس خود را بیازمایند.
نوشته شده در خبر, کتاب | ۳ پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
اردیبهشت ۱۵م, ۱۳۸۸

قتل پیرزن ۵۱ ساله ای که گمان می رفت گم شده باشد، قسمت چهارم از سریال قتل پیرزنان قزوینی را رقم زد.
تا حالا پیرزنانی ۶۶ ساله، ۶۴ ساله، ۵۴ ساله و ۵۱ ساله قربانی این قتل های زنجیره ای شده اند.
بررسی های اولیه پلیس نشان می داد که به دلیل عدم سرقت طلاجات مقتولین، انگیزه عاملان ارتکاب این جنایت قطعا سرقت نبوده است.
وجه مشترک این افراد تنها زن بودن و مسن بودن مقتولین است و از آنجا که شباهت خاصی در چگونگی ارتکاب جنایت دوم و سوم وجود دارد، این گمان می رود که این قتل ها به صورت زنجیره ای بوده باشد.
فرضیه روانی بودن قاتل یا قاتلین باعث شده تا اکیپی از کارشناسان این موضوع در پلیس قزوین در حال تیپ شناسی این فرد یا افراد باشند.
متن خبر را اینجا بخوانید
نوشته شده در رسانهها, زنان | ۱ پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
اردیبهشت ۱۴م, ۱۳۸۸

طبق آخرین اطلاعات مرکز آمار ایران از سرشماری سال ۸۵، تعداد زنان بدون همسر در اثر فوت ۶ برابر تعداد مردان بدون همسر در اثر فوت است.
دکتر شهلا کاظمی پور در گفتگو با مهر با اشاره به جمعیت ۳۰ میلیونی مردان ۱۰ سال به بالا در کل کشور گفت: در میان مردانی که زنان خود را در اثر فوت از دست داده اند تنها یک درصد از آنها که ۳۰۰ هزار نفر هستند، بدون همسر به زندگی خود ادامه داده و بقیه مجددا ازدواج کرده اند.
معاون پژوهشی مرکز مطالعات جمعیتی آسیا و اقیانوسیه با بیان اینکه در مقابل جمعیت یک درصدی مردان بدون همسر در اثر فوت، شش درصد از زنان با همین شرایط زندگی می کنند و به ازدواج مجدد اقدام نکرده اند، اظهار داشت: این زنان، یک میلیون و ۸۹۱ هزار نفر در کل کشور هستند.
بر اساس نتایج یک تحقیق با عنوان «بررسی مسایل و مشکلات زنان و دختران بدون همسر» با جامعه آماری دختران و زنان ۲۸ تا ۵۵ ساله مجرد و بدون همسر ساکن ۲۲ منطقه شهر تهران» که طی سالهای گذشته انجام شده نزدیک به نیمی از زنان مطلقه، دارای درآمد شخصی هستند. در حالیکه این موضوع در مورد تنها ۴/۲۷ درصد زنان بیوه صدق میکند. بنابراین میتوان ادعا کرد زنان شاغل و دارای استقلال مادی آمادگی بیشتری برای رهایی از زندگی مشقت بار و غیرقابل تحمل را دارند.
منبع خبر
نوشته شده در رسانهها, زنان | بدون پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
اردیبهشت ۱۴م, ۱۳۸۸
باز هم از سری ترانه های پرخاطره، این بار خوانده ای از ویگن را به مناسبت بهار و فصل شکفتن گل ها و غنچه ها می گذارم.
یادش به خیر! گروهی، فارغ از سن و جنسیت، تو کوه این رو می خوندیم. راستی که یاد اون روزا بخیر.

اینجا گوش کنید

شکوفه می رقصد از باد بهاری
شده سرتاسر دشت سبز و گلناری
شکوفه های بی قرار، روز آفتابی
به صبا بوسه دهند با لب سرخابی
ای شکوفه خنده تو جلوه ها دارد..
آن روی زیبا نظری سوی ما دارد
دل داده بلبل، دارد سخن ها
آراید از ساز و سخن، بزم چمن ها
پروانه در بزم طرب، آمده تنها
باد بهاری، با بی قراری
شکوفه پرپر کند و لاله پریشان
به هر طرف دست صبا
گشته گل افشان
شکوفه می رقصد از باد بهاری
شده سرتاسر دشت سبز و گلناری
عطر جان پرور گل، می برد هوشم
نغمه ی مرغ چمن، کرده خاموشم
ای شکوفه خنده تو جلوه ها دارد
آن روی زیبا نظری سوی ما دارد
لالا لالا لالا لا…..
شکوفه می رقصد از باد بهاری
شده سرتاسر دشت سبز و گلناری
شکوفه های بی قرار، روز آفتابی
به صبا بوسه دهند با لب سرخابی
ای شکوفه خنده تو جلوه ها دارد
آن روی زیبا نظری سوی ما دارد
نوشته شده در شطحیات, موسیقی, هنر | ۲ پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
اردیبهشت ۱۴م, ۱۳۸۸
خبر نیویورک تایمز با نقل قول هایی از مدیا کاشیگر، سیمین بهبهانی، علی دهباشی و بهاءالدین خرمشاهی
خوب رضا سید حسینی هم رفت. معلوم نیست از نسل های بعدتر چه کسی قرار است جای خالی این نسل بی بدیل را پر کند؟
خیلی از ماها ادبیات و سبک های ادبی را با کتاب او شناختیم و بعدتر ها آثار نویسندگان روشنفکر آرمانگرای اروپای پس از جنگ جهانی از جمله ژان پل سارتر، آلبر کامو، مارگریت دوراس، آندره ژید و آندره مالرو را با ترجمه های او خواندیم.
از سید حسینی ۳۴ اثر منتشر شده به جای مانده و خود در گفت و گویی با ایبنا از ترجمه جدیدش از کتاب ارزشمند ضدخاطرات آندره مالرو سخن گفته بود که در انتظار انتشار است.
رضا سید حسینی در دومین جلسه کارگاه آموزشی مکتب های ادبی خطاب به جوانان گفته بود: «من دلم می خواهد به جوان ها بگویم چرا کتاب نمی خوانند؟ این اینترنت بیچاره تان کرده، که دردی هم از ما دوا نمی کند. روزنامه ها هم مقالات را از اینترنت در می آورند. البته از اینترنت هم می توان کتاب خواند، اما این کار را هم که نمی کنید! کارتان شده از چت کردن ساده تا حرف های وبلاگی. من ۸۰ ساله ام و مرتب دارم کتاب می خوانم، اما واقعا کتاب نخوانی زیاد شده و مگر می شود این طور زندگی کرد. خودتان اگر کتاب بخوانید، همه مسائل حل می شود.»
محصول زندگی مشترک رضا سید حسینی با احترام تیمورپور، یک پسر و یک دختر به نام های کاوه و افسانه بوده است.
کاریکاتور چهره رضا سید حسینی به قلم مرتضی خسروی
نوشته شده در خبر, کتاب | بدون پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
اردیبهشت ۱۲م, ۱۳۸۸
گوگوش همیشه خواستنی و خوانده هایش همیشه خاطره انگیز و دوست داشتنی است. اما هر کس بنا به روحیه و البته خاطراتش تعدادی از آهنگ هاش رو بیشتر دوست داره. خوب این هم یکی از اونهاست که واسه من دوست داشتنی و خاطره انگیزه.
هم خونه ی من ای خدا از من دیگه خسته شده
کتاب عشق ما دیگه خونده شده بسته شده
خونه دیگه جای غمه اون داره از من دور می شه
این خونه ی قشنگ ما داره برامون گور می شه
ای دل من ای دیوونه بزار برم از این خونه
ای دل من ای دیوونه بزار برم از این خونه
اون دست گرم ومهربون با دست من قهر دیگه
چشمای غمگینش با من قصه ی شادی نمی گه
هم خونه ی من با دلم خیال سازش نداره
دستای مردونش دیگه میل نوازش نداره
ای دل من ای دیوونه بزار برم از این خونه
ای دل من ای دیوونه بزار برم از این خونه
وقتی به یاد اون روزا بوسه به موهاش می زنم
سرش به کار خودشه انگار نه امگار که منم
شب تا می خوام حرف بزنم اون خودشو به خواب زده
اون مثل روزگار شده یه روز خوبه یه روز بده
ای دل من ای دیوونه بزار برم از این خونه
آهنگ رو می تونید از اینجا د انلود کنید
نوشته شده در زنان, شطحیات, موسیقی | ۶ پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
اردیبهشت ۱۲م, ۱۳۸۸

دیشب فیلم زیبای کتاب خوان را دیدم که کیت وینسلت به خاطر بازی در آن سال ۲۰۰۸ برنده جایزه اسکار شد.
داستان در سال های پس از جنگ جهانی دوم روی می دهد که مایکل برگ (دیوید کراس) وکیل دادگستری به خاطرات ۱۵ سالگی خود فلاش بک می زند. او در این سن با هانا اشمیتز (کیت وینسلت) زن بی سواد۳۵ ساله ای که بلیت فروش تراموای برلین است و بسیار هم غرور دارد وارد رابطه ای می شود که خیلی زود ابعاد عاشقانه و جنسی پیدا می کند. سال ها بعد که مایکل در رشته حقوق درس می خواند دوباره با این زن روبرو می شود، اما در هیبتی تازه…
زن به خاطر غرور احمقانه ای که دارد، پایان دردناکی برای زندگی خود رقم می زند و تنها و بی کس در سلول خود در زندان می میرد، درحالی که مایکل از سر انسانیت پایان دیگری برای او پیش بینی کرده است.
فیلم خیلی خوش ساخت، و بازی هر دو هنر پیشه اول فیلم درخشان است و صد البته برای کسانی که دغدغه هایی از این دست دارند دیدنی می باشد.
نوشته شده در زنان, سینما | بدون پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
اردیبهشت ۱۰م, ۱۳۸۸
دل هوای تهران گرفته است، این چند روز بغض فروخفته چند ماهه اش را شکسته است و هی می بارد.
آسمانی آبی، شهر سرسبز و دل من خاکستریست.
زیر باران پرسه می زنم و جرعه جرعه این همه خوشبختی را می نوشم.
نوشته شده در شطحیات | بدون پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
اردیبهشت ۱۰م, ۱۳۸۸
دیروز محمد علی بهمنی شاعر مهمان ما بود تا از خاطرات روزهای دور و نزدیکش برای ما بگوید. ساعات خوشی را با او گذراندیم، به ویژه که در پایان هم شعر معروف «خوشا به حال در این زمانه بی های و هوی لال پرست، خوشا به حال کلاغان قیل و قال پرست» را برای مان خواند که خاطرات شب های پرخاطره شب شعر گوته یا آن چنان که مشهور است ده شب در سال ۱۳۵۶ را برای مان زنده کند. گاهی یادمان می رود که بودیم و چه می خواستیم و حالا که هستیم و در پی چیستیم؟ این دیدارها تلنگرهای خوبی است که درجه ضریب خطامان را کمتر کند.
چند شعر از استاد
در این زمانه بی های و هوی لال پرست
خوشا به حال کلاغان قیل و قال پرست
چگونه شرح دهم لحظه لحظه خود را
برای این همه ناباور خیال پرست؟
به شب نشینی خرچنگ های مردابی
چگونه رقص کند ماهی زلال پرست
رسیده ها چه غریب و نچیده می افتند
به پای هرزه علفهای باغ کال پرست
رسیده ام به کمالی که جز اناالحق نیست
کمال دار برای من کمال پرست
هنوز زنده ام و زنده بودنم خاری ست
به چشم تنگی نا مردم زوال پرست
خسته
از زندگی از این همه تکرار خسته ام
از های و هوی کوچه و بازار خسته ام
دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه
امشب دگر ز هر که و هر کار خسته ام
دل خسته سوی خانه تن خسته می کشم
آوخ … کزین حصار دل آزار خسته ام
بیزارم از خموشی تقویم روی میز
وز دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام
از او که گفت یار تو هستم ولی نبود
از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام
تنها و دل گرفته و بیزار و بی امید
از حال من مپرس که بسیار خسته ام
بارانی (این شعر را علی جهاندار در آلبوم جان اجرا کرده است)
با همه ی بی سر و سامانی ام
باز به دنبال پریشانی ام
طاقت فرسودگی ام هیچ نیست
در پی ویران شدنی آنی ام
دلخوش گرمای کسی نیستم
آمده ام تا تو بسوزانی ام
آمده ام با عطش سال ها
تا تو کمی عشق بنوشانی ام
ماهی برگشته ز دریا شدم
تا که بگیری و بمیرانی ام
خوب ترین حادثه می دانمت
خوب ترین حادثه می دانی ام؟
حرف بزن! ابر مرا باز کن
دیر زمانی است که بارانی ام
حرف بزن، حرف بزن، سال هاست
تشنه ی یک صحبت طولانی ام
ها به کجا میکشی ام خوب من ؟
ها نکشانی به پشیمانی ام
شب که آرام تر از پلک تو را می بندم
تا تو هستی و غزل هست دلم تنها نیست
محرمی چون تو هنوزم به چنین دنیا نیست
از تو تا ما سخن عشق همان است که رفت
که در این وصف زبان دگری گویا نیست
بعد تو قول و غزلهاست جهان را اما
غزل توست که در قولی از آن ما نیست
تو چه رازی که بهر شیوه تو را میجویم
تازه مییابم و بازت اثری پیدا نیست
شب که آرام تر از پلک تو را می بندم
در دلم طاقت دیدار تو تا فردا نیست
این که پیوست به هر رود که دریا باشد
از تو گر موج نگیرد به خدا دریا نیست
من نه آنم که به توصیف خطا بنشینم
این تو هستی که سزاوار تو باز اینها نیست
یادداشت حسن فرازمند در روزنامه اطلاعات با عنوان «شاعری که در قطار متولد شد !» به مناسبت شصت و ششمین سالروز تولد استاد
بیست و پنجم فروردین سال ۱۳۲۱ هنگامی که یک قطار مسافربری از تهران عازم دزفول بود، در یکی از کوپههای آخر آن ناگهان سروصدایی به پا شد و بهزودی مسافران آن کوپه و کوپههای بغلی آن واگن متوجه شدند که زنی در حال زایمان است، اما آنها نمیدانستند که <محمدعلی بهمنی> شاعر غزلسرای شیرینزبان معاصرمان در حال به دنیا آمدن است و شاید هم تا بحال متوجه نشده اند که محمدعلی بهمنی همان نوزادی است که پس از به دنیا آمدن، آن همه شور و هیجان در یک قطار مسافربری برپا نموده است.
خودش درباره روزگار کودکی اش می گوید: «گرچه در دزفول به دنیا آمدم، ولی در تهران بزرگ شدم و حالا در بندرعباس زندگی میکنم.»
او ادامه میدهد: «به دلیل شرایط خانوادگی، از هفت سالگی کارگر چاپخانه بودم و اگر آموختهای دارم از مدرسه کار است دیگر هیچ.»
امروز بهمنی در دهههای میانی عمرش، شاعری است که کاملاً نام آشنا و شناخته شده برای اهل ادب، غزلسرایان نسل گذشته از بهمنی تصویر غزلهای نرم و روان را در ذهن دارند. غزلهایی آرام و عاشقانه و انسانی. نسل جوان نیز حرکت او به سمت نوآوری و جسارتش را در خاطر دارند، جسارتی که از او شاعری پیشرو ساخت. ادامه این مطلب را اینجا بخوانید.
نوشته شده در شعر, موسیقی, هنر | ۲ پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
اردیبهشت ۸م, ۱۳۸۸
زن میانسالی که پس از طلاق به دنبال تصاحب بیمه عمر و حقوق بازنشستگی بود، قربانی یک جنایت خانوادگی شد.
به گزارش خبرنگار روزنامه ایران، تحقیقات بازپرس و پلیس جنایی کازرون برای افشای راز این جنایت خانوادگی از ۲۰ فروردین ۸۸، همزمان با مراجعه مردی به نام سینا آغاز شد. وی که بشدت مضطرب بود، به دادیار ارجاع گفت: همسرم «نگار» ـ ۴۶ ساله ـ صبح دیروز برای انجام کاری از خانه خارج شد اما دیگر بازنگشت. چند ساعت بعد وقتی متوجه غیبت ناگهانیاش شدم به جستوجو برای یافتن او پرداختم اما به نتیجه نرسیدم تا این که از همسایهها شنیدم همسرم هنگام خروج از خانه به دست دو مرد جوان ناشناس با یک خودروی پراید ربوده شده است. پس از بررسی مشخصاتی که همسایهها در اختیارم قرار داده بودند، مطمئن شدم آنها برادرزنم فرزاد ۲۸ ساله و میثم خواهرزاده ۳۰ سالهاش بودند که در شیراز زندگی میکنند. وی گفت: از آنجا که برادران همسرم از چندی قبل با ما اختلافات شدید داشتند، حس میکنم برای انتقامگیری همسرم را ربودهاند.
●تحقیقات پلیسی
در پی اعلام این شکایت، پروندهای با دستور قاضی «ایزدی خواه» ـ دادستان و سرپرست دادسرای کازرون ـ به «عبدالله فرهی» ـ بازپرس شعبه دوم ـ سپرده شد.بازپرس در نخستین گام شاکی را به دادسرا احضار کرد و درباره علت اختلاف زن ربوده شده و خانوادهاش تحقیق کرد. مرد جوان نیز گفت: آنها به خاطر دریافت حقوق بازنشستگی پدر مرحومشان با هم اختلاف داشتند چرا که پدر همسرم پیش از مرگش وصیت کرده بود بیمه عمرش به پسرش فرزاد برسد. از طرف دیگر به دلیل این که همسرم از شوهر اولش جدا شده و به عقد موقت من درآمده بود، به طور قانونی میتوانست از حق و حقوق بازنشستگی پدرش برخوردار شود. همین مسئله نیز موجب بروز اختلافهایی بین همسرم و برادرش شده بود تا جایی که چند ماهی آنها به حالت قهر از هم بیخبر بودند. حالا هم فکر میکنم او برای انتقام همسرم را ربوده است.
●بازداشت مظنونان
بازپرس پرونده پس از شنیدن حرفهای شاکی، با آموزشهای لازم از او خواست برادر و خواهرزاده همسرش را با ترفند به دادسرا بکشاند. سینا هم بلافاصله سراغ برادر همسرش رفت و از او خواست تا برای کمک به یافتن همسرش و برخی تحقیقات در دادسرا حضور یابد.بدین ترتیب، هر دو مظنون پرونده در حضور بازپرس تحت بازجویی قرار گرفتند اما منکر اطلاع از آدمربایی شدند. در این میان بازپرس که متوجه ضد و نقیضگوییهای متهمان شده بود آنها را بازداشت کرد و از مأموران پلیس آگاهی کازرون خواست دراین باره تحقیق کنند.
●اعترافهای هولناک
هنوز دو روز از بازداشت فرزاد و میثم نگذشته بود که هر دو در بازجوییهای فنی، تخصصی لب به اعتراف گشودند. «فرزاد» در این باره گفت: سالها قبل «نگار» در حالی که همسر و ۴ فرزند داشت با «سینا» آشنا شد. مدتی بعد نیز به خاطر عشق شیطانی از همسرش جدا شد و به عقد موقت«سینا» درآمد. به همین خاطر «نگار» از چشم همه اعضای خانواده افتاد. بنابراین همراه همسرش از شیراز به کازرون آمد.بعد هم با تماس تلفنیاش تهدید کرد که قصد دارد با مراجعه به اداره بیمه، حقوق بازنشستگی و بیمه عمر پدرمان را دریافت کند. حال آن که طبق وصیتنامه پدرمان، قرار بود همه حقوق و بیمه عمر به من برسد. در این میان به دلیل این که از خواهرم کینه به دل داشتم تصمیم به قتلش گرفتم. بنابراین موضوع را با میثم در میان گذاشتم. او نیز قبول کرد کمکم کند. هر دو به طرف «کازرون» حرکت کرده و پس از پرس و جوهای فراوان، خانه خواهرم را یافتیم.
سپس مقابل در خانهاش کمین کرده و زمانی که از خانه بیرون آمد، او را به زور سوار کردیم. در میانه راه در حالی که بشدت سر و صدا میکرد از ترس آبروریزی جلوی دهانش را گرفتیم که او هم به خاطر مشکل تنفسی جان باخت. ما که بشدت ترسیده بودیم برای آن که راز قتل فاش نشود، جسد «نگار» را در حوالی «کمارج» داخل چاهی انداختیم و آن را به آتش کشیدیم. وقتی به خانه رفتیم اعضای خانوادهمان به رفتارهای ما مشکوک شدند و بنابراین دوباره به سراغ جسد رفته و آن را از چاه بیرون کشیده و در بیابان رهایش کردیم. وقتی دوباره به خانه رفتیم، شایعاتی شنیدیم که عدهای نگار را کشتهاند و حالا هم میخواهند خودشان را معرفی کنند. ما که بشدت دچار عذاب وجدان شده بودیم تصمیم گرفتیم که خود را معرفی کنیم. اما وقتی مطمئن شدیم که این موضوع شایعه است، دوباره به سراغ جسد رفتیم. بنابراین شبانه جسد سوخته را به کوههای شیراز برده و دفنش کردیم.
بدین ترتیب جسد با راهنمایی جنایتکاران کشف شد. متهمان نیز برای بازجوییهای بیشتر با صدور قرار بازداشت موقت روانه زندان شدند.
متن خبر در روزنامه ایران
نوشته شده در رسانهها, زنان | بدون پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
اردیبهشت ۷م, ۱۳۸۸

استاد محمد رضا شجریان پس از ارائه چند اثر در سال های گذشته که نتوانست سطح انتظار بالای علاقمندان استاد را برآورده کند، دو هفته پیش با ارائه اثر آه باران توانست این بار این انتظار را برآورده کند و یکی دیگر از آثار خود را ماندگار کند.
آلبوم جدید در فرم و فضای موسیقی گلها تنظیم شده و ساخت آن به یاد بزرگان, موسیقی ایران: حسین یاحقی،,مرتضی محجوبی،, رهی معیری و بنان صورت گرفته است.
سایت دل آواز درباره این کار جدید نوشته است: «آلبوم آه باران شامل ۷ قسمت درمایه دشتی است که چهار قطعه آن بصورت ارکسترال، دو قطعه بصورت ساز و آواز همراه پیانوی فخری ملکپور و تار فرهنگ شریف بر اشعار حافظ و عطار بوده و یک قطعه آن چهار مضراب تار به همراه تنبک همایون شجریان است.
تصانیف این آلبوم عبارتند از:
“دیدی ای مه” با آهنگسازی حسین یاحقی بر ترانه رهی معیری
“نوای نی” با آهنگسازی مرتضی محجوبی بر ترانه رهی معیری
“آه باران” با آهنگسازی محمدرضا شجریان بر روی شعری از فریدون مشیری.
هنرمندان اعم از تکنوازان و نوازندگان ارکستر که در این مجموعه همنوازی و همراهی نمودهاند عبارتند از:
فرهنگ شریف: تار
فخری ملکپور: پیانو
همایون شجریان: تنبک
ارسلان کامکار: ویلن
علی رحیمیان: ویلن
علی جعفری پویان: ویلن
سینا جهانآبادی: ویلن
میثم مروستی: ویولا
سهراب برهمندی: ویولا
کریم قربانی: ویلنسل
ناصررحیمی: فلوت
ایمان جعفری پویان: کلارینت
علی رزمی: تار
مزدا انصاری که مقدمه دشتی این اثر را ساخته در مقدمه خود بر این اثر نوشته است: «سالها بود که در آرزوی کاری مشترک با استاد آواز ایران، محمدرضا شجریان بودم. چرا که صدای گرم و دلنشینش از دوران کودکی ام در منزل مان همواره طنین انداز بود و یکی از انگیزه هایی که راه موسیقی را برگزیدم همین آشنایی بود.
دستیابی به این آرزو سال ها به طول انجامید تا آنکه با تأسف فراوان در سال ۱۳۸۰یکی از شاعران گران مایهی این مرز و بوم، فریدون مشیری را از دست داده و با اندوه فراوان در سوگش نشستیم. در این مراسم که در خانه ی هنرمندان برگزار گردید، نخستین بار آه باران ساختهی استاد شجریان همراه با سه تار هنرمند ارزنده، حسین علی زاده به یاد فریدون مشیری، به اجرا در آمد. این اثر چنان تأثیری در همگان برانگیخت که از استاد شجریان درخواست کردم افتخار تنظیم آن را به من بدهد تا بتوانم من نیز سهم اندکی در گرامی داشت این شاعر بزرگ داشته باشم و او پذیرفت.
پس از آن تنظیم قطعات نوای نی و دیدی ای مه از ساختههای اساتید فقید مرتضی محجوبی و حسین یاحقی همراه با سرودههای رهی معیری که از آثار ارزشمند موسیقی ایران می باشند را به یاد آنان به برنامه اضافه کردم و مقدمهی دشتی را نیز نزدیک به همان شیوه ساختم.
مجموعه ای که پدید آمده به گونهای تجدید خاطرهای است از برنامه ی گلها و بزرگانی که گر چه در میان ما نیستند؛ ولی نام و آثارشان در فرهنگ و موسیقی ایران همواره جاودانه است.
با قدردانی فراوان از استاد شجریان به پاس محبتی که همواره نسبت به من داشته و نیز از هنرمندان گرامی استاد فرهنگ شریف و سرکار خانمفخری ملک پور که مرا پذیرفتند و همراهی های آواز را در این مجموعه انجام دادند، سپاس گزارم. امیدوارم حال که افتخار همراهی این بزرگان نصیبم شده است، مجموعهی حاضر مورد توجه علاقه مندان به موسیقی اصیل ایران قرار گیرد.»
متن شعر آه باران از شادروان فریدون مشیری
ریشه در اعماق اقیانوس دارد شاید
این گیسو پریشان کرده بید وحشی باران
یا نه دریاییست گویی واژگونه بر فراز شهر،
شهر سوگواران
هر زمانی که فرو میبارد از حد بیش
ریشه در من میدواند پرسشی پیگیر با تشویش
رنگ این شبهای وحشت را، تواند شست آیا از دل یاران
چشمها و چشمهها خشکند، روشنیها محو
در تاریکی دلتنگ، همچنانکه نامها در ننگ
هر چه پیرامون ما غرق تباهی شد
آه باران ای امید جان بیداران
بر پلیدیها که ما عمریست در گرداب آن غرقیم
آیا چیره خواهی شد؟
این اثر را در اینجا بشنوید
یک نوشته خواندنی در باره این اثر
سایت دل آواز
نوشته شده در شعر, موسیقی, هنر | ۵ پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
اردیبهشت ۱م, ۱۳۸۸
نوشته شده در شطحیات | ۴ پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
فروردین ۲۳م, ۱۳۸۸
تا حالا آن قدر از خفت ۲۳ سال تحمل زندگی با زنی که می تواند در ۵۰ سالگی دل در گروی هوا و هوس نهاده و لذت مادری را به بهای ناچیز خوشی های واهی و قدرت طلبی های بدوی بفروشد سرشکسته بودم که آن را برای دلشکستگی همه عمرم کافی می دیدم و اساسا رویارویی با چنین زنی را در شان خود نمی دانستم.
اما حالا تازه فهمیدم که حماقت آدمی را حد و مرزی نیست و این عدم رویارویی به حساب های دیگری منظور شده است. از امروز و فقط به خاطر حفظ منافع آنها که به خاطر ما و با تصمیم ما به این دنیا آمده اند، داستان تغییر می کند. حالا از این به بعد من هستم که بازی را می گردانم و کاری می کنم که آرزوی لحظه ای از زندگی خوش گذشته و لذت گرمای خانواده چون داغی بردلش بنشیند.
نوشته شده در شطحیات | ۱ پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
فروردین ۲۱م, ۱۳۸۸
شیرین لبی شیرین تبار
مست و می آلود و خمار
مه پاره ای بی بند و بار
با عشوه های بی شمار
هم کرده یاران را ملول
هم برده از دلها قرار
مجموع مهرویان کنار
تو یار بی همتا کنار
زلفت چو افشان می کنی
مارا پریشان می کنی
آخر من از گیسوی تو
خود را بیاویزم به دار
یاران هوار ، مردم هوار
از دست این بی بند و بار
از دست این دیوانه یار
از کف بدادم اعتبار
می می زنم ، می می زنم ، جام پیاپی می زنم
هی می زنم ، هی می زنم ، بی اختیار
کندوی جامت را بیار
بر کام بیمارم بزار
تا جان فزاید کام تو
بر جان این دلخسته ی بشکسته تار
آهنگ مه پاره را با صدای همای اینجا بشنوید (MP3)
اجرای مه پاره با صدای همای و گروه دستان را اینجا ببینید (Youtube)
نوشته شده در موسیقی | ۱ پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
فروردین ۲۱م, ۱۳۸۸
نوشته شده در شطحیات | بدون پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
فروردین ۲۰م, ۱۳۸۸
همین! این هم برای یک شروع تازه
ریشه در اعماق اقیانوس دارد- شاید-
این گیسو پریشان کرده
بید وحشی باران!
یا نه، دریای است گویی، واژگونه، بر فراز شهر،
شهر سوگواران.
هر زمانی که فرو میبارد از حد بیش
ریشه در من میدواند پرسشی پیگیر! با تشویش
رنگ این شبهای وحشت را
تواند شست آیا از دل یاران؟
چشمها و چشمهها خشکند
روشنیها محو در تاریکی دلتنگ،
همچنان که نامها در ننگ!
هرچه پیرامون ما غرق تباهی شد
آه باران، ای امید جان بیداران!
بر پلیدیها- که ما عمری است در گرداب آن غرقیم-
آیا چیره خواهی شد؟
فریدون مشیری
نوشته شده در شطحیات, شعر | ۴ پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
فروردین ۷م, ۱۳۸۸
به علت ترددهای افراد مغرض
، کرکره اینجا را موقتا پایین می کشیم و برای مدتی به همان آدرس قبلی بر می گردیم. دوستانی که یادشان نیست ای میل بزنند. شرمنده
نوشته شده در بدون دسته بندی | ۱ پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
فروردین ۵م, ۱۳۸۸
تکیه کلامش این بود: «مثل سیمون دوبوار و ژان پل سارتر»
از همه اندیشه های سارتر و دوبوار، واژه های دلهره، انتخاب، مسئولیت و اصطلاح سنگین ضرور ناممکن را یاد گرفته بود.
اولین تجربه اش زندگی مشترک سه ماهه ای با یک هم دانشکده ای شهرستانی بود که بعدها فکر کرد از زور بی جا و مکانی به او روی آورده است.
با هر مردی که آشنا می شد از زندگی آرمانی زناشوئی آزاد ولی همراه با مسئولیت حرف می زد.
حالا هر شب وقتی کنار خیابان می ایستد تا از میان انبوه ماشین هایی که جلوش ترمز می کنند، یکی را انتخاب کند، به خودش می گوید: «شاید این یکی معنی زندگی آزاد زناشویی همراه با مسئولیت را بفهمد.»
ازکتاب «بازی عروس و داماد» مجموعه داستان های مینی مالیستی باارزش خانم بلقیس سلیمانی
گفتگو با خانم بلقیس سلیمانی، درباره کتاب ” بازی عروس و داماد “: اینجا
درباره این کتاب
یادداشت خانم فرشته توانگر: اینجا
یادداشت فاضل ترکمن در سایت گل آقا: اینجا
یادداشت آقای پدرام رضایی زاده در سایت ناتور: اینجا
درباره این کتاب و داستان های مینی مالیستی: اینجا
یادداشت مجتبا پورمحسن در سایت زمانه: اینجا
این جمله مشهور از خانم سلیمانی در وصف برداشت های مختلف از زن است: «من «بانو» هستم، وقتی از مرز پنجاه سالگی گذشته ام و هیچ مردی دلش نمی خواهد وقتش را با من تلف بکند.»
مطالب مرتبط در همین سایت: نخستین مجازات…
نوشته شده در زنان, شطحیات, کتاب | ۱ پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
فروردین ۴م, ۱۳۸۸
گاهی اوقات آدم ها نیاز به تلنگر هم دارند. این تلنگر بالاخره روزی و در جایی زده می شود، ولی هر چه خواب توهم عمیق تر باشد، تلنگر دیرهنگام تر و دردناک تر است.
هیچ چیز بدتر از این نیست، ببینی کسی را که ذره ذره دارد در خلاء قصر شیشه ای متوهمانه ای که خود ساخته خفه می شود و خود نمی داند و این خواب آلودگی منتهی به مرگ ناشی از نبود هوای پاک را به لذت آرامش خواب شبانه تعبیر می کند.
موضوع تلخ تر است زمانی که این شخص کسی باشد که به درست یا نادرست، به حق یا ناحق، به دلخواه یا از سر تصادف و به اختیار یا از سر اجبار، سرنوشت محتوم تو به او گره خورده است.
دیدن این غرق شدن ناآگاهانه، تلخ ترین حادثه انسانی است که می تواند در پیش روی چشم آدم رخ دهد.
امروز سرنوشت حدود یک سال گشت و گشت و گشت و بالاخره در نقطه ای از تار عنکبوت دنیا به هم رسید و من سعی کردم شکافی در قصر توهم شیشه ای اش ایجاد کنم تا بلکه بتواند کمی اکسیژن و اندکی هوای ازاد و پاک و منقح تنفس کند، شاید نفسی تازه کرد و توانست جا و موقعیت واقعی خود را درک کند.
ممکن است تو کسی را نتوانی حتی برای لحظه ای هم تحمل کنی، ولی نمی توانی هم آسوده خاطر مرگ تدریجی اش را ببینی، به ویژه آنکه به ۱۰۰۱ دلیل هم نامش به نام تو و همه اعقاب تو پیوند خورده باشد.
آنچه دارد از آبرو و حیثیت او بر باد می رود، تف سربالایی است که به چهره تو سیلی می زند. او روزی انتخاب برتر تو بوده و آنچه از بی لیاقتی او از پرده برون می افتد، نادیده هایی از بی کفایتی ها و خامی های تو را بر ملا می سازد.
من سعی کردم به خاطر خودم هم که شده ارتفاع این تف را کم کنم، ولی آیا او شعور درک آن را دارد؟ و یا اینکه توهم تازه ای برای او ساخته ام؟!
امیدوارم آنچه امروز کردم همان نتیجه ای را بدهد که نیتش را داشتم، فقط امیدوارم. گرچه آدم های متوهم همه اتفاقات را آن طور که خود می خواهند تفسیر کنند، می ببینند و یا آن طور که خود می خواهند ببینند، تفسیر می کنند.
نوشته شده در شطحیات | بدون پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
فروردین ۲م, ۱۳۸۸
گفتم: این باغ ار گل سرخ بهاران بایدش ؟
گفت: صبری تا کران روزگاران بایدش
تازیانه ی رعد و نیزه ی آذرخشان نیز هست
گر نسیم و بوسه های نرم باران بایدش
گفتم
آن قربانیان پار
آن گلهای سرخ ؟
گفت: آری
ناگهانش گریه آرامش ربود
وز پی خاموشی طوفانی اش
گفت: اگر در سوک شان
ابر می خواهد گریست
هفت دریای جهان
یک قطره باران بایدش
گفتمش
خالی ست شهر از عاشقان وینجا نماند
مرد راهی تا هوای کوی یاران بایدش
گفت: چون روح بهاران
آید از اقصای شهر
مردها جوشد ز خاک
آن سان که از باران گیاه
و آنچه می باید کنون
صبر مردان و
دل امیدواران بایدش
محمد رضا شفیعی کدکنی (سرشک)
نوشته شده در شطحیات, شعر | بدون پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
فروردین ۲م, ۱۳۸۸
گه ملحد و گه دهری و کافر باشد
گه دشمن خلق و فتنه پرور باشد
باید بچشد عذاب تنهایی را
مردی که ز عصر خود فراتر باشد.
ایستاده
« ابرو
باد و
ماه و
خورشید و
فلک »- از کار
زیر این برف شبانگاهی
بدتر از کژدم -
می گزد سرمای دی ماهی.
کرده موج برکه در یخ برف
دست و پای خویشتن را گم
زیر صد فرسنگ برف -
اما
در عبور است از زمستان دانه گندم.
محمد رضا شفیعی کدکنی (سرشک)
از مجموعه دفتر هزاره دوم آهوی کوهی
نوشته شده در شطحیات, شعر | بدون پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
فروردین ۱م, ۱۳۸۸
نوشته شده در شطحیات | بدون پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
اسفند ۲۹م, ۱۳۸۷
بیست و چند سال پیش، ده- دوازده روزی به نوروز مانده، شبی تا صبح باران بارید و بامدادان، آفتابی درخشان، آخرین روزهای زمستان رفتنی و نخستین نشانههای فرا رسیدن فروردین را بشارت داد.
دو کبوتر سپید داشتیم که در هوای صبح، نشاط میکردند و چند گلدان میخک، که دانههای باران، بر برگهایشان در نور آفتاب میدرخشید.
همه چیز در حال شکفتن بود. صبح را تماشا میکردم، آسمان آبی را، ابرهای سپید را، برگهای تازه از جوانه بیرون آمده بید را و بوی بهار را.
بیاختیار، آنچه را میدیدم و میچشیدم و حس میکردم، روی کاغذ آوردم:
«بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخههای شسته، باران خورده، پاک…»
یک بار آن را خواندم، دیدم تقریبا به شیوه طراحان – که با چند خط طرحی میریزند تا شکلی یا حالتی را بیان کنند- من هم با این چند کلمه طرحی از بهار پای در راه، در حقیقت نقاشی کردهام و اگر چه حسرتم را با عبارت «خوش به حال روزگار» گفتهام، اما هم این طبیعت زیبا و هم آن حسرت باید از احساس فردی و فضای خانه بیرون بیاید و در سطح وسیعتری بازتاب داشته باشد، ادامه دادم:
«خوش به حال چشمهها و دشتها
خوش به حال دانهها و سبزهها…»
شعر امروز با واقعیات ملموس زندگی سروکار دارد. طبیعت، مژده فرا رسیدن نوروز و بهار را میدهد و باید به پیشواز نوروز رفت و در حد مقدور، مثل طبیعت نونوار شد، اما…
اما یاد میلیونها نفر که این نونواری برایشان آرزویی است و با یاد محرومیتها و غمهای دیگر و بلافاصله با یاد این راز جاودانه هستی که باید «با دل خونین لب خندان آورد» و در عین تنگدستی باید «در عیش کوشید و مستی» و اینکه بالاخره، با همه بینصیبیها باید پا به پای نوروز شادی را دریافت و لحظهها را رنگین کرد، نوشتم:
«ای دل من، گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمیپوشم به کام…»
یک بار دیگر شعر را از ابتدا تا پایان خواندم. حرفی بیشتر از این نداشتم. میخواستم به همه گفته باشم در نوروز با آفتاب هم میتوان مست شد…
این شعر، یک هفته بعد، در آستانه نوروز چاپ شد. سادگی و صمیمیت آن نظر عدهای را به خود جلب کرد، اظهار لطفهایی شد. از آن جمله، استاد «نظام العلما» استاد ممتاز خط، بیت آخر شعر را با خط درشت بر مقوایی که دور آن تذهیبکاری شده بود، نوشتند که نسخهای از آن به من لطف کردند و گفتند نسخههای متعددی از آن نوشته و به دوستان یادگار دادهاند.
چندی بعد استاد «فرهاد فخرالدینی» گفتند آهنگی به نام «سرود بهار» برای قسمت آغازی این شعر ساختهاند و خواستند به جای قسمتهای بعدی – که برای سرود طولانی است- چند سطر مربوط به نوروز، بر آن بیفزایم. این شش سطر بر آن مقدمه افزوده شد:
«به گلبانگ عید
گل سرخ شادی دمید
خوشا چهره باشکوه امید
بهاران خوش است
گل روی یاران خوش است
شکست غم روزگاران خوش است…»
این آهنگ، با این شعر با صدای خواننده خوشصدا «فریدون فرهی» و گروه کر «رادیو ایران» ضبط شد و بارها و بارها از رادیو پخش گردید. نوار آن موجود است. ***
اینک سالهاست دوستان ما که پنجشنبهها به کوه میآیند، این شعر و آهنگ را دستهجمعی میخوانند و خاطره خوش آن نوروز و آن صبح دلپذیر و آن حال و هوا را در من تازه و تجدید میکنند.
خوش به حال غنچه های نیمه باز
بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخههای شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک میرسد اینک بهار
خوش بحال روزگار
خوش بحال چشمهها و دشتها
خوش بحال دانهها و سبزهها
خوش بحال غنچههای نیمهباز
خوش بحال دختر میخک که میخندد به ناز
خوش بحال جام لبریز از شراب
خوش بحال آفتاب
ای دل من گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمیپوشی بهکام
باده رنگین نمیبینی به جام
نقل وسبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که میباید تهی است؛
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ
*** چند سال بعد استاد محمدرضا شجریان نیز این شعر را با آهنگی از حسین یوسف زمانی خواند و شعر مشیری را ماندگار کرد.
نوشته شده در شعر | بدون پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
اسفند ۲۹م, ۱۳۸۷
از شعله عشق هر که افروخته نیست
با او سر سوزنى دلم دوخته نیست
گر سوخته دل نئى، زما دور، که ما
آتش به دلى زنیم، کو سوخته نیست
«خسرو دهلوى»
نوشته شده در شعر | بدون پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
اسفند ۲۸م, ۱۳۸۷

شیرینی حیات خانوادگی و لذت در جمع خانواده بودن حالا تازه دارد ذره ذره در وجودم ته نشین می شود؛ لذتی همچون سفر به طبیعت که زمانی باید بگذرد تا حس آن در عمق وجود آدمی بنشیند.
دیشب یکی از قشنگ ترین و بی دغدغه ترین چهارشنبه سوری ها را در کنار بچه ها داشتم، زیر آسمان پرستاره بیابان، همراه با نوای شادی و موسیقی.
دیگر این روزها بوی عید در خیابان های اینجا پیچیده است.
ما هم سفره هفت سین مان را چیده ایم و درغیاب یکی از سه سین مان ولی همراه با او، منتظر عصر جمعه هستیم تا سال جدید را آغاز کنیم.
سالی که گذشت، گرچه آغاز سخت و میانه تلخی برای همه مان داشت، اما حالا دیگر پس از حدود یک سال، سختی ها تمام شده و کمبودها جای خود را به شیرینی خانواده بودن داده است.
امیدوار باشیم که سال جدید، سالی بهتر، شادتر و دلگرم کننده تر برای مان باشد.
کمد اتاقم را پر کرده ام از کادوهایی که قرار است عصر جمعه باز شود و همه را غافلگیر گند.
چقدر عشق، دو ست داشتن و بی ریا بودن قشنگ و دلپذیر است.
پس از سال ها، امسال نوروزی آرام، بی دغدغه و سرخوش خواهم داشت.
عید مبارک تان را بعد می گویم، عصر جمعه.
نوشته شده در دبی | بدون پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
اسفند ۲۷م, ۱۳۸۷

A good man can be stupid and still be good. But a bad man must have brains.
Maxim Gorky
نوشته شده در شطحیات | بدون پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
اسفند ۲۴م, ۱۳۸۷
باید استاد و فرود آمد
بر آستان ِ دری که کوبه ندارد ،
چرا که اگر به گاه آمده باشی دربان به انتظار ِ توست و
اگر بی گاه
به در کوفتن ات پاسخی نمی آید .
کوتاه است در
پس آن بِه که فروتن باشی .
آیینه ای نیک پرداخته تواند بود
آن جا
تا آراسته گی را
پیش از در آمدن
در خود نظری کنی
هرچند غلغله ی ِ آن سوی ِ در زاده ی ِ توهّم ِ توست نه انبوهی ِ مهمانان ،
که آن جا
تو را
کسی به انتظار نیست .
که آن جا
جنبش ، شاید
اما جنبنده ای در کار نیست :
نه ارواح نه اشباح نه قدیسان ِ کافورینه به کف
نه عفریتان ِ آتشین گاوسربه مشت
نه شیطان ِ بهتان خورده با کلاه بوقی ِ منگوله دارش
نه ملغمه ی ِ بی قانون ِ مطلق های ِ متنافی . -
تنها تو
آن جا موجودیت ِ مطلقی ،
موجودیت ِ محض ،
چراکه در غیاب ِ خود ادامه می یابی و غیاب ات
حضور ِ قاطع ِ اعجاز است .
گذارت از آستانه ی ناگزیر
فروچکیدن ِ قطره ی قطرانی است در نامتناهی ِ ظلمات .
« – دریغا
ای کاش ای کاش
قضاوتی قضاوتی قضاوتی
در کار در کار در کارمی بود ! » -
شاید اگرت توان ِ شنفتن بود
پژواک ِ آواز ِ فروچکیدن ِ خود را در تالار ِ خاموش ِ کهکشان های ِ بی خورشید
چون هُرَّست ِ آوارِ دریغ
می شنیدی :
« – کاش کی کاش کی
داوری داوری داوری
در کار درکار درکار درکار … »
اما داوری آن سوی در نشسته است ، بی ردای شوم ِ قاضیان ،
ذات اش درایت و انصاف
هیئت اش زمان . -
و خاطره ات تا جاودان ِ جاویدان در گذرگاه ِ ادوار داوری خواهد شد .
بدرود !
بدرود ! ( چنین گوید بامداد ِ شاعر : )
رقصان می گذرم از آسنانه ی ِ اجبار
شادمانه و شاکر .
از بیرون به درون آمدم :
از منظر
به نظاره به ناظر . -
نه به هیئت گیاهی نه به هیئت پروانه ای نه به هیئت سنگی نه به هیئت ِبرکه ای ، -
من به هیئت « ما » زاده شدم
به هیئت پرشکوه ِ انسان
تا در بهار ِ گیاه به تماشای رنگیتن کمان ِ پروانه بنشینم
غرور ِکوه را دریابم و هیبتِ دریا را بشنوم
تا شریطه ی ِ خود را بشناسم و جهان را به قدر همت و فرصت ِ خویش معنا دهم
که کارِستانی از این دست
از توان ِ درخت و پرنده و صخره و آبشار
بیرون است .
انسان زاده شدن تجسدِ وظیفه بود :
توان ِدوست داشتن و دوست داشته شدن توان ِ شنفتن
توان ِ دیدن و گفتن
توان ِ اندُه گین و شادمان شدن
توان ِ خندیدن به وسعت ِ دل ، توان ِ گریستن از سویدای ِ جان
توان ِ گردن به غرور برافراشتن در ارتفاع ِ شکوه ناک ِ فروتنی
توان ِ جلیل ِ به دوش بردن ِ بار ِ امانت
و توان ِ غمناک ِ تحمل ِ تنهایی
تنهایی
تنهایی
تنهایی ِ عریان
انسان
دشواری ی ِ وظیفه است .
دستان ِ بسته ام آزاد نبود تا هر چشم انداز را به جان دربرکشم
هر نغمه و هر چشمه و هر پرنده
هر بدر ِ کامل و هر پَگاه ِ دیگر
هر قله و هر درخت و هر انسان ِ دیگر را .
رخصت ِ زیستن را دست بسته دهان بسته گذشتم دست و دهان بسته گذشتیم
و منظر ِ جهان را
تنها
ازرخنه ی ِ تنگ چشمی ی ِ حصارِ شرارت دیدیم و اکنون
آتک در ِ کوتاه ِ بیکوبه در برابر و
آنک اشارت ِ دربان منتظر !-
دالان تنگی را که درنوشته ام
به وداع
فراپشت می نگرم :
فرصت کوتاه بود و سفر جان کاه بود
اما یگانه بود و هیچ کم نداشت .
به جان منت پذیر و حق گزارم !
( چنین گفت بامداد ِ خسته . )
نوشته شده در شعر | بدون پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
اسفند ۱۶م, ۱۳۸۷

As you hit 21 and take your first steps into adulthood, both legally and psychologically, may this transition bring you a more mature outlook in life and shape your personality, giving you the strength to bear heavier responsibilities and skills to overcome greater obstacles.
I wish you a happy 21st birthday.
نوشته شده در شطحیات | بدون پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
اسفند ۱۵م, ۱۳۸۷
International Day تلاشی است در مدارس دبی برای معرفی ملیت ها و کشورهای مختلفی که در این شهر ۷۲ ملت حضور دارند. در یک روز ویژه برای هر کشور غرفه ای در نظر گرفته می شود و خانواده ها در این غرفه ها تلاش می کنند تا دستاوردهایی از کشورشان را، که عمدتا خوراکی های آن به چشم می آید، به بقیه نشان دهند. ضمن اینکه هر کشور هم یک برنامه نمایشی آواز و رقص اجرا می کند.





نوشته شده در دبی | بدون پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
اسفند ۱۱م, ۱۳۸۷
دیوانگی و جنون خودشیفتگی؛ این نخستین مجازات و کمترین بهائی است که آدم می پردازد، زمانی که برای ارضای هرزگی های دیرهنگام و ارضای عقده های فروخفته اش، از ابتدائی ترین و بدیهی ترین وظایف و مسئولیت ها انسانی خود سرباز می زند.
و این نخستین مجازات است….
یازدهم اسفند ۸۷
نوشته شده در زنان, شطحیات | ۲ پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
اسفند ۱۰م, ۱۳۸۷
شب وصل است و با دلبر، مرا لب بر لب است امشب
شبی کز روز خوشتر باشد آن شب، امشب است امشب
به چشمی روی آن مه بینم از شوق و به صد حسرت
ز بیم صبح، چشم دیگرم بر کوکب است امشب
دلا بردار از لب، مهر خاموشی و با دلبر
سخن آغاز کن، هنگام عرض مطلب است امشب
سید احمد هاتف اصفهانی
نوشته شده در شطحیات, شعر | بدون پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
اسفند ۵م, ۱۳۸۷
چیزی به من بگو،
دستی به من بده،
راهی به من ببخش
و آفتاب کن
که می خواهم
در چشم های تو
شب را زبون تر از همیشه ببینم!
و
طوفان شوم به سبزه
و بگذارم در باغ
هر چیز دیگر است
دریا نشین شود
و دریا
در چشم های تو
باغی چنین شود
چیزی به من بگو
دستی به من بده
راهی به من ببخش …
اسماعیل شاهرودی
نوشته شده در شعر | ۱ پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
اسفند ۴م, ۱۳۸۷
یک دادگاه عربستان سعودی در شهر مکه، پدری را که به دختر خردسالش تجاوز کرده بود، به ۱۰ سال زندان و ۸۰۰۰ ضربه شلاق محکوم کرد.
جرم زمانی فاش شد که گشت پلیس شهر مکه متوجه شد که یک خودرو در جایی دور از انظار عموم پارک شده و ۳ بچه خردسال در اطراف آن مشغول توپ بازی هستند. آنها همچنین متوجه حرکات غیرعادی یک نفر درداخل خودرو شدند. یکی از ماموران پلیس جلو می رود و می بیند که مردی مشغول تجاوز به یک دختر بچه می باشد. پلیس این شخص را دستگیر و به مرکز پلیس العزیزیه منتقل می کند.
روزنامه شمس که این خبر را منتشر کرده می نویسد که در پلیس مشخص شد که این فرد ۴۷ ساله، پدر دختر خردسال می باشد و او اعتراف کرده که بیماری روانی دارد و متوجه آنچه می کرده نبوده است.
یادآور می شود پدر دستگیر شده از همسرش طلاق گرفته بوده و هفته ای یک بار آنها را برای دیدار به نزد خود می برده است.
منبع خبر: شبکه العربیه
نوشته شده در جهان عرب, خبر | ۱ پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
اسفند ۴م, ۱۳۸۷
چند وقت پیش نوشته ای را پست کردم با عنوان جغجغه از بلاگری با نام گوریل فهیم.
امشب دوباره سری به وبلاگش زدم و دو تا مطلب دندان گیر دیدم، بدم نیامد لذتش را با شماها سهیم شوم.
۱ – آبله رو: دختر، خوشگل، ثکصی و جذاب باشد، آبلهرو هم باشد. چه ملغمهای میشود. آنوقت آبلهرویی مثل یک عقده گیر میکند بیخ خر آدم. برای همین هم هست که همیشه آرزو میکرد کاش کمکی زشت میشد و در عوض ….
۲ – آدم بزرگ: چهار سالم بود. با برادرم که آن موقع ها حدود ده سالش بود, می رفتیم مغازه ی آقا جعفر. باهامان فامیل بود. می شد یک چیزی توی مایه های پسرخاله ی زن عمویم. همین که با آقا جعفر فامیل بودیم کلی موجب افتخار من و برادرم می شد. به خصوص وقتی که تا چشمش به ما می افتاد ……
شب به خیر
نوشته شده در شطحیات | بدون پاسخ »