مطلب را به بالاترین بفرستید:
تیر ۸م, ۱۳۸۸

مجله فیلم با همه جایگاه پرآوازه ای که در عرصه روزنامه نگاری و سینما دارد، اما دیر دیجیتال شد. مسعود محرابی البته در یادداشتی در شماره پیش ماهنامه فیلم علت این همه تاخیر را توضیح می دهد و می گوید هم که چرا سایت مجله فیلم، نسخه دیجیتال چاپ شده آن نیست.
دوست بسیار عزیزی دارم، فریدون صدیقی، که در این باره یادداشتی نوشته و البته شان مجله فیلم را به جا آورده است.
حالا که صحبت فریدون صدیقی شد، باید از یار غار او دکتر یونس شکرخواه هم یاد کرد که باز فریدون صدیقی در یادداشتی به مناسبت ۵۰ سالگی آقای شکرخواه او را به زیبائی توصیف کرده است.
ابتدا یادداشت فریدون صدیقی درباره مجله فیلم با عنوان «دانشكدههای من» را می آورم و بعد یادداشت او درباره همزاد حرفه ای اش یونس شکرخواه با عنوان «قناري»
دانشكدههای من
فضیلت، یعنی توازن، هماهنگی و مرجعیت. هماهنگی مخلوع یك رفتار سیستمی است، رفتار سیستمی قابل تجزیه به كمتر از خود نیست. مثل ماهنامه فیلم.
ماهنامه فیلم نماد آشكار یك فضیلت علمی، فرهنگی و صنفی در عرصه روزنامهنگاری هنری در ایران است. من هیچ نمونهای در طول تاریخ مطبوعات ایران نمییابم كه نشریهای مستقل و نه وابسته به یك مؤسسه مطبوعاتی، توانسته باشد ۲۷ سال* دوام بیاورد و قدرت و ظرفیتی جریانساز، مؤثر و راهبردی یافته باشد.
آن هزار سال پیش كه سینما به محاق رفت، این ماهنامه فیلم بود كه به مانند یك دانشگاه سینمایی و نه یك دانشكده، موجب و موجد تولد نوین سینما در تمامی عرصهها شد.
صدها منتقد، فیلمبردار، كارگردان، فیلمنامهنویس، طراح صحنه، عكاس، روزنامهنویس سینمایی و… انگیزه، شكلگیری، تولد، امتداد و حیات بالنده خود را بیتردید مدیون حضور پرفضیلت ماهنامه فیلم هستند.
آیا كسی ۷ سال بیامتیازی ماهنامه فیلم را به خاطر دارد كه ماه به ماه باید در هیئت یك مجله حروفچینی شده، سینهخیز خود را به پیشگاه مسئولان سينمايی میرساند تا اجازه انتشار بگیرد؟ چنین سابقهای در تاریخ مطبوعات ایران وجود ندارد.
آیا كسی خبر دارد كه حاصل این همه رنج، عشق و سرمستی مجموعهای از تولید ادبیات سینمایی شد كه نه تنها موجب ارتقای سینمای ما شد بلكه شاخه تنومندی از تئوریهای تولید متن در حوزه گزارش، مصاحبه و نقد و یادداشت سینمایی را فراهم كرده است كه بیهیچ تردیدی دهها و دهها متن آن قابل بازخوانی برای مدلی كردن هر یك از گونههای روزنامهنویسی در دانشكدههای روزنامهنگاری ماست.
چقدر شرمندهام كه هنوز نتوانستهام به وعده با خودم، در این زمینه وفا كنم و با تبیین مبانی اینگونهها، در حوزه روزنامهنویسی هنری ـ سینمایی ـ چند كتاب وعده داده شده به خودم، را فراهم و منتشر كنم. ماهنامه فیلم برای من با قریب ۴۰ سال روزنامهنگاری حرفهای در ساحتهای مختلف روزنامهنگاری و نزدیك به دو دهه تدریس روزنامهنویسی به تنهایی چندین دانشكده است. ماهنامه فیلم دانشكدههای كسانی است كه دیروز و اكنون و فردا توانستند و میتوانند عشق سینماهای راستین در تولید سینما و یا خواندن سینما باشند.فضیلت یعنی مرجعیت و ماهنامه فضیلت یعنی هماهنگی ماهنامه فیلم یك هماهنگی كامل در كاركرد دانشكدههای سینمایی است. فضیلتی سیستمی كه به كمتر از خود قابل تجزیه نیست. رسیدن به چنین منزلتی صبوری میخواهد و صبوری بالاترین هنر است.
سایت ماهنامه فیلم، موهبت برای كسانی است كه جنگل را دوست دارند و با هیچ درختی دشمن نیستند.
* آغاز انتشار با نام ماهنامه فيلم، ۱۳۶۲ (قبلاً با نام سينما در ويدئو، ۱۳۶۱)
قناري
تكهاي آسمان، مشتي آب و فقط برگي و فقط يك وجب زمين. با اينها ميشود در هر جا و هر جاي جهان، من و يونس هزاران خاطرات و خطرات مشتركمان را مرور كنيم. در بغض، اشك و خنده هم پا از يك وجب زمين كه سهم ماست بيرون نگذاريم. اما حالا و اكنون من چه كنم كه در اين روزها، مرور اين هزار سال از من دريغ شده است. پس فقط فرصتي كوتاه دارم تا همين را بنويسم و يكي دو نكته را درباره شكرخواه بگويم. بقيه آن هزار سال بماند براي وقتي ديگر.
۱- شكرخواه حسود نيست. جاهطلب نيست. زيادهخواه نيست، قانع است. پس متوازن، متواضع، فروتن، آرام و رام است. پس سخي است. پس صادق و صميمي است.
۲- شكرخواه هماني است كه بود. يعني علمآموزي او، تجربهاندوزي و دانايي او، هيچ خصلت و خصايل او را نزدوده است. علم افزوده او و عمر افزوده او عرصه درون او را تنگ نكرده است. همان است كه بود؛ مه آلود و باراني. به حقد و بغض و همين است كه سپيدي مو و فزوني نمره عينك هم از سرزنده بودنش هم نكاسته است. هماني است كه ۲۳ سال پيش ديدمش. انگار اين وجه از روح و روحيه او همچنان رنگينكمان جواني و نشاط را حفظ كرده است. بايد هم همينطور باشد. مرد بي بغض و حقد و پشت كرده به مال دنيا و منصب چرا بايد پير شود. او يكي از هميشه جوانهاي عالم است.
۳- شكرخواه، ويژگي ديگري هم دارد؛ اهل غيبت نيست. اگر هست، هميشه از حسن و جمال و كمال آدمها ميگويد نه از كژي و كاستيهايشان و اين سعادت بزرگي است كه آدم دهان معطر داشته باشد و او چنين است. همچنان در حنجرهاش قناري ميخواند.
۴- اين تكه چهارم را بيملاحظه اينكه مطالب كجا به رويت ميرسد خطاب به خودش مينويسم:«بچه پررو، خوب دل همه را بردي. چاكريم.»
نوشته شده در خبر, رسانهها, سینما, هنر | بدون پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
تیر ۸م, ۱۳۸۸
ای عشق همه بهانه از توست
من خامشم این ترانه از توست
آن بانگ بلند صبحگاهی
وین زمزمه ی شبانه از توست
من اندُه خویش را ندانم
این گریه ی بی بهانه از توست
ای آتش جان پاکبازان
در خرمن من زبانه از توست
افسون شده ی تو را زبان نیست
ور هست همه فسانه از توست
کشتی مرا چه بیم دریا ؟
توفان ز تو و کرانه از توست
گر باده دهی و گرنه، غم نیست
مست از تو، شرابخانه از توست
نوشته شده در شعر | بدون پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
تیر ۸م, ۱۳۸۸
با این دل ماتم زده آواز چه سازم
بشکسته نی ام بی لب دم ساز چه سازم
در کنج قفس می کشدم حسرت پرواز
با بال و پر سوخته پرواز چه سازم
گفتم که دل از مهر تو برگیرم و هیهات
با این همه افسونگری و ناز چه سازم
خونابه شد آن دل که نهانگاه غمت بود
از پرده در افتد اگر این راز چه سازم
گیرم که نهان برکشم این آه جگر سوز
با اشک تو ای دیده ی غماز چه سازم
نوشته شده در شعر | بدون پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
تیر ۷م, ۱۳۸۸
شب شده بود اما حسنك به خانه نیامده بود. حسنك مدت های زیادی است كه به خانه نمی آید. او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می كند. او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهای خود ژل می زند.
موهای حسنك دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهای خود گلت می زند.
دیروز كه حسنك با كبری چت می كرد، كبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است. كبری تصمیم داشت حسنك را رها كند و دیگر با او چت نكند چون او با پتروس چت می كرد. پتروس همیشه پای كامپیوترش نشسته بود و چت می كرد. پتروس دید كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد می كرد چون زیاد چت كرده بود. او نمی دانست كه سد تا چند لحظه ی دیگر می شكند. پتروس در حال چت كردن غرق شد.
برای مراسم دفن او كبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود، اما كوه روی ریل ریزش كرده بود . ریزعلی دید كه كوه ریزش كرده، اما حوصله نداشت . ریزعلی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد . ریزعلی چراغ قوه داشت، اما حوصله درد سر نداشت. قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد. كبری و مسافران قطار مردند.
اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت. خانه مثل همیشه سوت و كور بود. الان چند سالی است كه كوكب خانم همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد، او حتی مهمان خوانده هم ندارد. او حوصله ی مهمان ندارد. او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سیر كند.
او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد، اما گوشت ندارد. او كلاس بالایی دارد او فامیل های پولدار دارد.
او آخرین بار كه گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت. اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد به همین دلیل است كه دیكر در كتاب های دبستان آن داستان های قشنگ وجود ندارد.
منبع
نوشته شده در شطحیات | بدون پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
تیر ۷م, ۱۳۸۸
در روزهای پرالتهاب پس از انتخابات دهم ریاست جمهوری، بیانیه اقای محمدرضا شجریان و به دنبال آن مصاحبه او با بی بی سی در اعتراض به پخش ترانه های انقلابی او که برای انقلاب سال ۵۷ خواند ه بود در شرایط فعلی از صدا و سیمای جمهوری اسلامی، بازتاب های فراوانی داشت و قوت قلبی به معترضین به نتایج انتخابات بخشید. ظاهرا این اعتراض برای مخاطب اعتراض خیلی سنگین آمده و بازتاب ها همچنان اد امه دارد.
چون برخی لینک ها در داخل کشور قابل دسترس نیستند متن آنها را البته با ذکر منبع گذاشته ام. ابتدا مصاحبه بی بی سی با شجریان، سپس یادداشت تهاجمی انصار نیوز و بعد یادداشت عرفان قانعی فرد پژوهشگر تاریخ سیاسی خاورمیانه وزبان شناس.
نوشته شده در موسیقی | بدون پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
تیر ۶م, ۱۳۸۸

باز هم سری به کوچه پس کوچه های خاطره و صدا و سیمای شیرین و همیشه دوست داشتنی گوگوش با آهنگ پل
برای خواب معصومانه عشق
كمك كن بستری از گل بسازيم
براي كوچ شب هنگام وحشت
كمك كن با تن هم پل بسازيم
كمك كن سايه بونی از ترانه
برای خواب ابريشم بسازيم
كمك كن با كلام عاشقانه
برای زخم شب مرهم بسازيم
بذار قسمت كنيم تنهايي مونو
ميون سفره شب تو با من
بذار بين من و تو ، دستای ما
پلي باشه واسه از خود گذشتن
بذار قسمت كنيم تنهايي مونو
ميون سفره شب تو با من
بذار بين من و تو ، دستای ما
پلي باشه واسه از خود گذشتن
تورو مي شناسم اي شبگرد عاشق
تو با اسم شب من آشنایی
از اندوه و تو و چشم تو پيداست
كه از ايل و تبار عاشقایی
تورو مي شناسم اي سر در گريبون
غريبگی نكن با هق هق من
تن شكستتو بسپار به دست
نوازش های دست عاشق من
بذار قسمت كنيم تنهايي مونو
ميون سفره شب تو با من
بذار بين من و تو دستاي ما
پلی باشه واسه از خود گذشتن
بذار قسمت كنيم تنهايي مونو
ميون سفره شب تو با من
بذار بين من و تو دستاي ما
پلی باشه واسه از خود گذشتن
به دنبال كدوم حرف و كلامی
سكوتت گفتن تمام حرفاست
تورو از طپش قلبت شناختم
تو قلبت قلب عاشق هاي دنياست
تو با تن پوشي از گلبرگ و بوسه
منو به جشن نور و آينه بردی
چرا از سايه های شب بترسم
تو خورشيد رو به دست من سپردی
بذار قسمت كنيم تنهايي مونو
ميون سفره شب تو با من
بذار بين من و تو دستاي ما
پلی باشه واسه از خود گذشتن
بذار قسمت كنيم تنهايي مونو
ميون سفره شب تو با من
بذار بين من و تو دستاي ما
پلی باشه واسه از خود گذشتن
كمك كن جاده هاي مه گرفته
من مسافرو از تو نگيرن
كمك كن تا كبوترهای خسته
روی يخ بستگي شاخه نميرن
كمك كن از مسافرهای عاشق
سراغ مهربوني رو بگيريم
كمك كن تا برای هم بمونيم
كمك كن تا برای هم بميريم
بذار قسمت كنيم تنهايي مونو
ميون سفره شب تو با من
بذار بين من و تو دستاي ما
پلی باشه واسه از خود گذشتن
بذار قسمت كنيم تنهايي مونو
ميون سفره شب تو با من
بذار بين من و تو دستاي ما
پلی باشه واسه از خود گذشتن
پل را اینجا ببینید
پل را اینجا بشنوید
نوستالوژی ۲ - رقص شکوفه ها با صدای ویگن
نوستالوی ۱ - هم خونه باز هم با صدای گوگوش
نوشته شده در شطحیات, شعر, موسیقی | بدون پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
تیر ۳م, ۱۳۸۸
امیر قطر از تغییر چهار رئیس جمهوری در ایران طی سی سال پس از پیروزی انقلاب، به عنوان نمادی از دموکراسی یاد کرده و اذعان داشته که در این مدت در برخی از کشورهای عربی حتی یک رئیس هم تغییر نکرده است.
وی در اظهاراتی در پاریس به اهمیت ثبات ایران برای قطر، کشورهای حوزه خلیج (فارس) و در سطح کلان تر برای جهان عرب اشاره کرد و سپس درباره دموکراسی در ایران گفت: «ایران از سی سال پیش که در آن انقلاب شد تا الآن چهار رئیس جمهوری به خود دیده است، در حالی که در این مدت حاکمان برخی از کشورهای عربی حتی برای یک بار هم تغییر نکرده اند و این نشان دهنده این است که ایران از دموکراسی برخوردار است.
شيخ حمد بن خليفة آل ثاني پادشاه قطر درباره آنچه پس از انتخابات اخیر در ایران روی می دهد و اعتراض هایی که به آرای احمدی نژاد می شود گفته: «اینها رویدادهای تلخی است که در هر نظام مبتنی بر دموکراسی روی می دهد، همچنانکه پس از انقلاب فرانسه هم اتفاق افتاد»
اصل خبر در سایت روزنامه «الشرق الاوسط»
چند نکته:
پادشاه قطر به نظرم سه نکته را در تحلیل خود در نظر نگرفته است:
۱ – ایجاد دولت و نظام سیاسی مدرن در ایران سابقه ای در حدود ۹۰ سال دارد و بیش از ۱۰۰ سال از مشروطه در ایران می گذرد، این خیلی متفاوت است با بسیاری از کشورهای عربی به ویژه در حوزه خلیج فارس که نظام سیاسی آنها مبتنی بر مناسبات قبیله ای و فامیلی است
۲ – تقسیم قدرت در نهادهای سیاسی ایران به گونه ای است که اختیارات رئیس جمهوری معادل نخست وزیر و ولی فقیه معادل پادشاه در کشورهای عربی است. بنابراین تنوع رئیس جمهوری در ایران را باید با تغییرات نخست وزیران در کشورهای پادشاهی عربی مقایسه کرد
۳ - اما اگر منظور ایشان از کشورهای عربی، کشورهای مبتنی بر نظام پارلمانتاریستی مصر و سوریه است، می شود گفت شاید حق با ایشان باشد، ولی فراموش نکنیم ایران کشوری است که در آن انقلاب شده و طبیعتا نمی شود با کشورهایی از این دست مقایسه شان کرد.
در مجموع می شود گفت پادشاه قطر قیاس مع الفارق نموده است.

نوشته شده در جهان عرب, رسانهها | ۳ پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
خرداد ۳۱م, ۱۳۸۸

هرچند من نديدهام اين کور ِ بيخيال
اين گنگ ِ شب که گيج و عبوس است ــ
خود را به روشن ِ سحر
نزديکتر کند،
ليکن شنيدهام که شب ِ تيره ــ هرچه هست ــ
آخر ز تنگههای سحرگه گذر کند…
□
زينروي در ببسته به خود رفتهام فرو
در انتظار ِ صبح.
فرياد اگرچه بسته مرا راه بر گلو
دارم تلاش تا نکشم از جگر خروش.
اسپندوار اگرچه بر آتش نشستهام
بنشستهام خموش.
وز اشک گرچه حلقه به دو ديده بستهام
پيچم به خويشتن که نريزد به دامنام.
□
ديريست عابري نگذشتهست ازين کنار
کز شمع ِ او بتابد نوري ز روزنام…
فکرم به جُستوجوی سحر راه ميکشد
اما سحر کجا!
در خلوتي که هست،
نه شاخهيي ز جنبش ِ مرغي خورَد تکان
نه باد روی بام و دري آه ميکشد.
حتا نميکند سگي از دور شيوني
حتا نميکند خَسي از باد جنبشي…
غول ِ سکوت ميگزَدَم با فغان ِ خويش
و من در انتظار
که خوانَد خروس ِ صبح!
کشتي به شن نشسته به دريای شب مرا
وز بندر ِ نجات
چراغ ِ اميد ِ صبح
سوسو نميزند…
از شوق ميکشم همه در کارگاه ِ فکر
نقش ِ پَر ِ خروس ِ سحر را
ليکن دوام ِ شب همه را پاک ميکند.
ميسازماش به دل همه
اما دوام ِ شب
در گور ِ خويش
ساختهام را
در خاک ميکند.
□
هست آنچه بوده است:
شوق ِ سحر نميدمد اندر فلوت ِ خويش
خفاش ِ شب نميخورَد از جای خود تکان.
شايد شکسته پای سحرخيز ِ آفتاب
شايد خروس مرده که ماندهست از اذان.
ماندهست شايد از شنوايي دو گوش ِ من:
خوانده خروس و بيخبر از بانگ ِ او منام.
شايد سحر گذشته و من مانده بيخيال:
بيناييام مگر شده از چشم ِ روشنام.
احمد شاملو
نوشته شده در شعر | ۳ پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
خرداد ۲۶م, ۱۳۸۸
درست شب قبل از انتخابات که از تهران برگشتم پسرم تب کرد، تبی تند و طاقت فرسا که نیمه های هر شب به بالای چهل می رسید و با پاشویه و کیسه آب یخ، تب او را پائین می آوردم.
اما پس از گذشت شش روز، بالاخره امروز شدت این تب شگفت انگیز کاهش یافت و سینای کوچک دوباره، با تنی آب شده از شش روز تب و بیماری و مصرف دارو و آنتی بیوتیک، فعالیت شیطنت آمیز روزانه اش را از سر گرفت و صدای خنده و قهقه اش خانه را برداشت.
اما تب انتخابات به این راحتی ها پائین نمی آید، با همه پاشویه هایی که می شود، با همه کیسه های یخی که گذاشته می شود و با همه داروهائی که تجویز می شود. ظاهرا عفونت انتشار یافته در پیکره وطن بیش از آن است که با این مداواها ریشه کن شود.
نوشته شده در شطحیات | ۳ پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
خرداد ۷م, ۱۳۸۸
خوشتر ز عیش و صحبت و باغ و بهار چیست؟
ساقی کجاست؟ گو سبب انتظار چیست؟
هر وقت خوش كه دست دهد مغتنم شمار
كس را وقوف نيست كه انجام كار چيست
پيوند عمر بسته به موئيست هوش دار
غمخوار خويش باش غم روزگار چيست
معنى آب زندگى و روضه ء ارم
جز طرف جويبار و مى خوشگوار چيست
مستور و مست هر دو چو از يك قبيله اند
ما دل به عشوه ء كه دهيم اختيار چيست
راز درون پرده چه داند فلك ، خموش
اى مدعى نزاع تو با پرده دار چيست
سهو و خطاى بنده گرش اعتبار نيست
معنى عفو و رحمت آمرزگار چيست
زاهد شراب كوثر و حافظ پياله خواست
تا در ميانه خواسته ء كردگار چيست
نوشته شده در شعر | ۱ پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
خرداد ۱م, ۱۳۸۸
هیچ توضیحی ندارم.
نویسنده نامدار معاصرمان محمود دولت آبادی در یک نشست انتخاباتی به نفع میرحسین موسوی، به انقلاب فرهنگی و مغز متفکر آن دگتر عبدالکریم سروش تاخته است. (اینجا)
دکتر سروش که دیگر یادآوری گذشته هایش را بر نمی تابد، در نامه ای مشحون از ناسزا و با ادبیاتی که او همواره مخالفان را مخاطب قرار داده و می دهد، این بار به محمود دولت آبادی تاخته است. (اینجا)
و برای یادآوری حافظه تاریخی مان در ازای آنچه به انقلاب فرهنگی شهره یافته، فیلم حرف های آن روز دکتر سروش جوان و جویای نام را ببینید. (اینجا)
ظاهرا همه توضیحات داده شد.
نوشته شده در خبر | ۴ پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
اردیبهشت ۳۱م, ۱۳۸۸
باز امشب هوس گریه پنهان دارم
میل شبگردی در کوچه باران دارم
کسی از دور به آواز مرا میخواند
از دل این شب پر راز مرا میخواند
راهی میکده گمشده رندانم
من که چون رازِ دلِ میزدگان عریانم
باید از خود بروم تا که به او باز آیم
مست تا بر سر آن راز مگو باز آیم
ابر پوشانده در مخفی آن میخانه
پشت در باغ و بهار است و میو افسانه
خِرَد خُرد همان به که مسخّر باشد
عقل کوچکتر از آن است که رهبر باشد
و چند رباعی از رودکی یا منسوب به رودکی
———————————————
با آنکه دلم از غم هـجرت خون اسـت
شـادی بغم توأم ز غم افـزونسـت
اندیشـه کنم هر شـب و گویم یارب
هـجرانش چنینسـت وصالش چونسـت
———————————————
بی روی تو خورشـید جهان سـوز مباد
هم بی تو چراغ عالم افـروز مباد
با وصل تو کس چو من بدآموز مباد
روزی که ترا نبینم آن روز مباد
———————————————
در جسـتن آن نگار پر حیله و جنگ
گشـتیم سـرا پای جهان با دل تنگ
شـد دسـت از کار و رفـت پای از رفتار
این بس که بسـر زدیم و آن بس که به سـنگ
نوشته شده در شعر | ۱ پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
اردیبهشت ۳۰م, ۱۳۸۸
یک سال است که تقریبا هر شب پسرم با قصه های عمه مریم به خواب می رود. صدای عمه مریم گرم و مادرانه است، آن قدر قصه هایش را شیرین و با احساس تعریف می کند که هر کدام از قصه هایش را من و دخترم و پسرم هر کدام چندین بار و چندین بار شنیده ایم و باز هم برایمان دل پذیر و سرگرم کننده است.
به قول عمه مریم: بله! دارم از خانم مریم نشیبا گوینده برنامه شب به خیر کوچولو حرف می زنم که تا بحال توانسته ام حدود ۸۰ – ۹۰ تا از قصه هایش را به هزار زحمت از اینترنت، آرشیو رادیو و آرشیوهای شخصی پیدا کنم و پسرم با عشق و علاقه ای بی پایان هر شب چند تایش را می شنود.
خانم نشیبا سبک خاص خودش را در قصه گویی دارد که به نظر من او را حتی از حمید عاملی و خانم مریم دیهیم هم متمایز می کند. فراز و فرودهایش کاملا در تناسب با گره های داستانی است که تعریف می کند و تکیه کلام های خودش را دارد که «بله» با کشیدگی ب و تکیه بر ل شاید مشهورترین آنها باشد.
به هر حال امشب به سرم زد چرخی در اینترنت بزنم و عکس او را پیدا کنم که کردم و جالب اینکه همان قیافه ای را داشت که در تمام این مدت در ذهنم تصورش کرده بودم.
پسرم را صدا زدم و از او پرسیدم این خانم را می شناسی؟ نگاه کرد و گفت: نه. گفتم: می شناسیش. باز نگاه کرد و گفت: نه. گفتم این همان خانمی است که هر شب برایت قصه می گوید. لبش به خنده باز شدو بعد هم گفت: بابا! این خانم چقدر قصه بلد است!!!!
خانم نشیبا! دست تان را می بوسم.
دو نوشته درباره خانم نشیبا
محمد حسین دیزجی
طاهره آشیانی
چند نقل قول از خانم نشیبا
— امروزه قصه گویی برای بچه ها با گذشته بسیار متفاوت است. کودکان امروز از امکانات پیشرفته ای مانند اینترنت ،پلی استیشن و…در کنار تلویزیون بر خوردارند بنابراین لحن و گفتار راوی باید به گونه ای باشد که در کنار تمام این امکانات باز هم برای کودک جذاب باشد.
—- «شب بخير كوچولو نفس من بود، عشق من، زندگي من بود.» مريم نشيبا، شهرزاد قصه گوي مهربان و صميمي راديوي ايران هنوز اميدوار است آقاي خجسته به نيمه قولي كه داده عمل كند و شب بخير كوچولو، براي هميشه از خانه ها، خاطره ها و كودكي كودكان ما نرود. بعد از ۳۵ سال كار حرفه اي در راديو، شايد براي هيچ برنامه اي به اندازه شب بخير كوچولو وقت، انرژي و عشق نگذاشته، برنامه اي كه دستمزدش حتي كرايه ماشين او را هم تامين نمي كرد.
نشيبا در پاسخ به كساني كه معتقدند تاريخ مصرف برنامه اي چون شب بخير كوچولو گذشته و ديگر براي كودك امروز كه در انواع تكنولوژي هاي نوين رسانه اي قرار گرفته و گزينه هاي متنوعي براي انتخاب دارد، در حاليكه از نگاه تهران محور رسانه سخت انتقاد مي كند از خاطره سفرش به كن، منطقه اي در ۲۵ كيلومتري در غرب تهران مي گويد: «يكي از همكارانم از من خواست به مدرسه دخترش در كن، منطقه اي در ۲۵كيلومتري تهران بروم و براي بچه ها قصه بگويم. وضعيت اين بچه هاي محروم و معصوم آن قدر تاسف برانگيز بود كه من واقعاً آشفته شدم. بچه ها براي شنيدن قصه در نمازخانه مدرسه جمع شده بودند و من مي توانستم سر و وضع ظاهري و خستگي و نياز را در رفتارها و نگاه هاي تك تك اين بچه ها ببينم. وقتي شست پايشان از جوراب ها بيرون زده بود، وقتي يكي از دخترها مقنعه كهنه دو سال پيشش آن قدر به او تنگ شده بود كه صورتش قلمبه زده بود بيرون، وقتي براي يك شكلات كوچولو از سر و كول هم بالا مي رفتند من حاضرم قسم بخورم از اين ۸۶ كودكي كه پاي قصه من نشستند حتي ۶ هم نفر كامپيوتر نداشتند.» نشيبا با اشاره به اينكه معلمان مدرسه از بي توجهي خانواده ها به درس بچه ها و مشكلات روحي و رفتاري آنها سخت گلايه داشتند مي پرسد: وقتي در ۲۵ كيلومتري تهران چنين وضعيتي است، فكرش را بكنيد كه در صدها شهر و روستاي محروم ديگر ايران چه بر كودكان مي گذرد؟ مگر نه اينكه رسانه ملي بايد متعلق به همه مردم ايران باشد؟
او با كساني كه معتقدند دوره اين نوع برنامه و اين سبك قصه گويي گذشته مخالف است زيرا به نظر او «شب بخير كوچولو تخت هيچ عاملي نبايد حذف شود چرا كه قصه گويي زمان و مكان ندارد، قصه گويي از سپيده دم تاريخ بشر به همين شكل بوده و بايد ادامه پيدا كند.» به نظر نشيبا تنها همان لالايي: «گنجشك لالا، مهتاب لالا، سنجاب لالا، براي خودش «عظمتي» بود.»
دو تا از قصه های شب به خیر کوچولو را با صدای خانم نشیبا «عمه مریم» از اینجا و اینجا دانلود کنید.
نوشته شده در زنان, شطحیات | ۵ پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
اردیبهشت ۲۸م, ۱۳۸۸

بعضی وبلاگ ها خیلی خواندنی اند، چون از تجربه های ملموس انسانی حرف می زنند. اتفاقاتی واقعی که توی زندگی شان افتاده و این قدر این اتفاقات طبیعی هست که احساس می کنی برای هر کدام از ما هم می تواند بیفتد، به عبارتی همذات پنداری کامل.
برخلاف خیل زیادی از وبلاگ ها که محل انشا نویسی های تین ایجری و نیز عقده گشایی های عاطفی و البته راهی برای خودنمائی و پوششی برای کمبودها. به قول دوستی گه وبلاگ نویسی را خلانویسی در دوران پست مدرن می نامید.
به هر حال این ایرانی مقیم خارج از کشور تجربیات خوبی را در بلاگش نقل می کند که من دوتایش را انتخاب کرده ام. بقیه اش هم حتما خواندنی است.
مادر
مادام….مادام….مادمازل!
نوشته شده در شطحیات | بدون پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
اردیبهشت ۲۸م, ۱۳۸۸
ماه هاست درگیر مساله ای هستم که سخت ذهنم را مشغول کرده و هر چه بالا و پائینش می کنم به نتیجه نمی رسم. هر طرفش که می نگرم جنبه هایی دارد که گرفتن تصمیم را برایم غیر ممکن می کند. دیگر جان به لبم رسیده بود که امروز تلفنی از پیش نماز محل مون خواستم برایم فال حافظ بگیرد. گرفت و این آمد:
نه هر كه چهره بر افروخت دلبري داند
نه هر كه آينه سازد سكندري داند
نه هر كه طرف كله كج نهاد و تند نشست
كلاهداري و آيين سروري داند
هزار نكته باريكتر ز مو اين جاست
نه هر كه سر بتراشد قلندري داند
تو بندگي چو گدايان به شرط مزد مكن
كه دوست خود روش بنده پروري داند
غلام همت آن رند عافيت سوزم
كه در گداصفتي كيمياگري داند
وفا و عهد نكو باشد ار بياموزي
و گرنه هر كه تو بيني ستمگري داند
به قد و چهره هر آن كس كه شاه خوبان شد
جهان بگيرد اگر دادگستري داند
بباختم دل ديوانه و ندانستم
كه آدمي بچهاي شيوهء پري داند
مدار نقطهء بينش ز خال تست
مرا كه قدر گوهر يك دانه جوهري داند
ز شعر دلكش حافظ كسي بود آگاه
كه لطف طبع و سخن گفتن دري داند
از قرن ها دور دست حافظ را می بوسم
نوشته شده در شطحیات, شعر | بدون پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
اردیبهشت ۲۸م, ۱۳۸۸
داشتم جایی می رفتم، که روی موبایلم پیغامی از معلم فرزندم گرفتم که می خواهد درباره مشکلی که برای فرزندم پیش آمده با من صحبت کند، البته توضیح داده بود که فوری نیست ولی متاسفانه او رفتارهای بدی در مدرسه داشته که لازم است با هم صحبت کنیم. بلافاصله برنامه ام را تغییر دادم و دور زدم به طرف مدرسه پسرم. ۲۰ دقیقه بعد آنجا بودم، البته با دنیائی نگرانی و اضطراب.
پسرم بعد از حوادث تلخی که تابستان گذشته بر او رفته بود: دور شدن از محیط قبلی، دور شدن از آدم هایی که دور و بر او بودند و غیر مسئولانه از او برای تفریح دوران سالمندی خود اسباب بازی ساخته بودند، ورود به یک کشور بیگانه، ورود به عالمی تازه با زبان و فرهنگی تازه و…. حالا تازه دارد با شرایط جدید عادت می کند.
در این مدت من خیلی وقت برایش گذاشتم تا حس امنیتی که از او رخت بربسته بود را به او بازگردانم و درعین حال خودخواهی های او را مهار کنم که تحقق این دو با هم کاریست دشوار که خوشحالم که به گفته اطرافیانم از پس آن خوب برآمده ام.
متاسفانه طرف دیگر قضیه که باید بیشترین همکاری را در این باره می کرد، نه تنها کمکی نکرد بلکه تا توانست روح ترد و شکننده این کودک ۶ ساله را به بازی گرفت و هر بار من باید روزها وروزها وقت می گذاشتم تا آسیب رفتارهای ناهنجار و غیرمسئولانه او را بازسازی کنم.
به هر حال ساختن شخصیتی شاد، مسئول، علاقمند و فعال از کودکی که چنین شرایط دشواری را پشت سر گذاشته خیلی برایم سخت بوده است. حالا که چنین پیغامی از معلم او گرفته بودم، کلی نگران شدم.
مدرسه که رسیدم، معلم فرزندم از آمدن من خیلی خوشحال شد، یعنی تقریبا باور نمی کرد که ظرف چنین مدت کوتاهی به آنجا رفته باشم. خیلی تشکر کرد و گفت که او همیشه پسر خوب و فعالی بوده و همه از رفتار فردی و نیز پیشرفت درسی او کمال رضایت را داشته اند اما دو سه هفته ای هست که هم نسبت به درس و فعالیت های کلاسی بی تفاوت شده و هم بچه های دیگر را اذیت می کند که خیلی برای شان عجیب است.
راستش خیلی جا خوردم. درست در دو سه هفته گذشته! یعنی دوره ای که من به خاطر مشکلاتی که برایم پیش آمده بود، خیلی درگیر شده بودم و چنان تحت فشار روحی قرار گرفته بودم که وقت کمتری برای او گذاشته بودم و بیشتر توی خودم بودم. یعنی این قدر سریع اثر می کذارد؟ یعنی این قدر او به من وابسته است؟ یعنی این قدر نقش ماها حساس و تعیین کننده است؟ باورم نمی شد.
موضوع را عینا برای معلمش گفتم که در این دو سه هفته گذشته درگیر مسائل دادگاهی بوده ام و به خاطر افسردگی که داشتم کمتر به او توجه کرده ام، آیا می تواند دلیل همین باشد؟ او گفت احتمالا همین است. به نظر ما هم رسید که او احتمالا در خانه با مشکل یا خلأی مواجه شده که این طور ناگهانی تغییر رفتار داده است. خیلی از دست خودم دلخور شدم که چرا بعد یک سال که مثل کوهی ایستاده بودم، حالا باید به خاطر حماقتی که از سر ذلت وحقارت و بدبختی، آدم بی مسئولیتی انجام داده، من باید تسلطم را برای ایجاد آرامش از دست بدهم و تاوانش را هم این بچه بی گناه پس بدهد؟
به معلمش گفتم من این مشکل را حل می کنم. خیلی خوشحال شد، بعد پیشنهاد کرد تا با هم او را ببینیم و صحبت کنیم. رفتیم سر کلاسی که بود، بیرون که آمد و من و معلمش را با هم دید، چنان ترسید و در چشمانش چنان وحشتی موج زد که بغض گلویم را گرفت. مثل گوسفندی که فهمیده می خواهند برای ذبحش ببرند، چشمان درشتش گرد شده بود و نم اشک در گوشه های آن برق می زد. پرسیدم چی شده؟ چیزی نگفت. پرسیدم کار بدی کرد؟ آهسته سرش را تکان داد که بله. بعد معلمش شروع کرد که تو همیشه شاگرد خوبی در کلاس بودی و من به تو افتخار می کردم، اما الان هم سر کلاس حواست نیست، هم اینکه بقیه را اذیت می کنی. فکر می کنی این طوری خوب است؟ بغض کرده بود و چشم هایش نمناک تر شده بود، سرش را انداخته بود پائین و کفش هایش را نگاه می کرد. معلم پرسید: حالا قول میدی که دوباره همون پسر خوب قبلی بشی؟ همونجوری سر بزیر گفت بله. معلمش او را بوسید و گفت حالا برو صورتت را بشور.
او که رفت معلمش دوباره از من خیلی خیلی تشکر کرد و گفت من مطمئن هستم با وجود شما مشکلش حل خواهد شد و خداحافظی کردیم.
من منتظر ایستادم تا پسرم برگشت، وقتی آمد بغلش کردم و گفتم واقعا قول دادی؟ میدونی من چقدر خجالت کشیدم که معلمت ازت گله کرد؟ حالا قول؟ گفت آره. گفتم حالا بخند، اول یکی دوبار لبخند الکی زد که گفتم فایده نداره، خنده واقعی. بعد بالاخره خندید. بوسیدمش، او هم من را بوسید و جدا شدیم.
دیروز با هم نشستیم یک پازل ۱۰۰ تائی درست کردیم، شب هم ساعت ۸ خوابید. صبح ساعت ۶ از خواب پاشد و اونقدر سر حال بود و سرو صدا کرد که همه مان را بلند کرد. امروز با مدرسه رفته اند باغ وحش. خوش بگذره.
ساقیا برخیز و درده جام را
خاک بر سر کن غم ایام را
ساغر می بر کفم نه تا ز بر
برکشم این دلق ازرق فام را
گر چه بدنامیست نزد عاقلان
ما نمیخواهیم ننگ و نام را
باده درده چند از این باد غرور
خاک بر سر نفس نافرجام را
دود آه سینه نالان من
سوخت این افسردگان خام را
محرم راز دل شیدای خود
کس نمیبینم ز خاص و عام را
با دلارامی مرا خاطر خوش است
کز دلم یک باره برد آرام را
ننگرد دیگر به سرو اندر چمن
هر که دید آن سرو سیم اندام را
صبر کن حافظ به سختی روز و شب
عاقبت روزی بیابی کام را
نوشته شده در شطحیات | ۲ پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
اردیبهشت ۲۷م, ۱۳۸۸
خوشتر ز عیش و صحبت و باغ و بهار چیست
ساقی کجاست گو سبب انتظار چیست
هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار
کس را وقوف نیست که انجام کار چیست
پیوند عمر بسته به موییست هوش دار
غمخوار خویش باش غم روزگار چیست
معنی آب زندگی و روضه ارم
جز طرف جویبار و می خوشگوار چیست
مستور و مست هر دو چو از یک قبیلهاند
ما دل به عشوهء که دهیم اختیار چیست
راز درون پرده چه داند فلک خموش
ای مدعی نزاع تو با پرده دار چیست
سهو و خطای بنده گرش اعتبار نیست
معنی عفو و رحمت آمرزگار چیست
زاهد شراب کوثر و حافظ پیاله خواست
تا در میانه خواسته کردگار چیست
حافظ
اجرای محمد رضا شجریان در آواز ابوعطا با نوای سه تار محمد رضا لطفی
نوشته شده در شعر, موسیقی | بدون پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
اردیبهشت ۲۷م, ۱۳۸۸
نوشته شده در شطحیات | بدون پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
اردیبهشت ۲۷م, ۱۳۸۸
سلمان رشدی با کتاب آیات شیطانی مرتد شناخته شد و در سال ۱۹۸۹ از سوی آیت الله خمینی مرتد و مهدورالدم شناخته شد. اکنون پس از همه این سال ها، برای نخستین بار سه اثر او به زبان عربی برگردانده می شود.
بچه های نیمه شب و شرم با ترجمه عبد الكريم ناصيف و خشم با ترجمه فاطمة النظامي از سوی انتشارات دارالجمل انتشار می یابد.
دارالجمل ناشر کتاب یک عراقی در پاریس است که شرح هایی از آن را در این پست خوانده اید و بخش هایی از ترجمه آن را اینجا می توانید بخوانید.
پیش از انتشار آیات شیطانی و حکم ارتداد سلمان رشدی، از او کتاب بچه های نیمه شب با ترجمه مهدی سحابی به فارسی انتشار یافته بود که در سال ۱۳۶۴ جایزه بهترین رمان خارجی کتاب سال جمهوری اسلامی ایران را دریافت کرده بود.
آیات شیطانی با ترجمه روشنک داریوش با نام مستعار روشنک ایرانی در دو جلد در خارج از ایران انتشار یافته که نسخه دیجیتال آن در اینترنت قابل دانلود است.
عطاالله مهاجرانی وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی در دوران ریاست جمهوری سید محمد خاتمی، نقد مبسوطی بر این کتاب نوشته است.
منبع خبر
نوشته شده در جهان عرب, خبر, کتاب, کتاب «یک عراقی در پاریس» | بدون پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
اردیبهشت ۲۷م, ۱۳۸۸
چندی پیش در یک پست در اینجا نوشتم با عنوان «معلم ۵۱ ساله – پرده چهارم از قتل های زنجیره ای پیرزنان در قزوین»
که در آن نوشتم: «قتل پیرزن ۵۱ ساله ای که گمان می رفت گم شده باشد، قسمت چهارم از سریال قتل پیرزنان قزوینی را رقم زد. تا حالا پیرزنانی ۶۶ ساله، ۶۴ ساله، ۵۴ ساله و ۵۱ ساله قربانی این قتل های زنجیره ای شده اند……»
حالا ظاهرا قاتل که یک زن هم هست دستگیر شده و اعترافاتی داشته است. اینجا، اینجا و اینجا را بخوانید.
نوشته شده در خبر, زنان | بدون پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
اردیبهشت ۲۵م, ۱۳۸۸
مردن کافی نیست باید به موقع مرد - ژان پل سارتر
آن که به کمال رسیدهاست، پیروزمندانه به مرگ خویش میمیرد و چنین مرگی، بهترین مرگ است – نیچه
زندگی هر چه پوچ تر باشد، مرگ تحمل ناپذیرتر است - ژان پل سارتر
تنها فرد خوشبخت، کسی است که هنوز چشم به جهان نگشوده به خواب مرگ فرو رود - ارنست همینگوی
هرگز از مرگ نهراسیده ام اگر چه دستانش از ابتذال شکننده تر بود
هراس من باری همه از مردن در سرزمینی است
که مزد گورکن از آزادی آدمی افزون باشد
جستن، یافتن و آن گاه به اختیار برگزیدن
واز خویشتن خویش بارویی پی افکندن
اگر مرگ را از این همه ارزشی بیشتر باشد
حاشا
حاشا
که هرگز از مرگ هراسیده باشم - احمد شاملو
نوشته شده در شطحیات | بدون پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
اردیبهشت ۲۵م, ۱۳۸۸
سحرخیزان به سرناها دمیدند
نگهبانان مشعل ها دویدند
غریو از قلعۀ ویرانه برخاست
گرفتاران به آزادی رسیدند
در کنج قفس پشت خمی دارد شیر
گردن به کمند ستمی دارد شیر
در چشم ترش سایه ای از جنگل دور
ای وای خدایا چه غمی دارد شیر
سپیده سر زد و مرغ سحر خواند
سپهر تیره دامن زر افشاند
شبی گفتی به آغوش تو آیم
چه شب ها رفت و آغوشم تهی ماند
به خوابی دیدمش غمگین نشسته
گرفته در بغل چنگی شکسته
من این چنگ حزین را می شناسم
دریغا عشق من، عشق شکسته
هوشنگ ابتهاج (سایه)
نوشته شده در شطحیات | بدون پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
اردیبهشت ۲۴م, ۱۳۸۸
جمال میرصادقی، نویسنده ادبی که دستی هم در آموزش داستان نویسی دارد و از جمله چند کتاب از نوشته های شاگردانش را با عناوینی از قبیل داستان های چهارشنبه و … منتشر کرده، هفته پیش در یادداشتی در روزنامه اعتماد نسبت به استفاده نابجای نو نویسان از زبان شکسته در نثرهای ادبی هشدار داده است.
فضای داستان های میرصادقی عمدتا در دهه های سی و چهل تهران می گذرد و عمدتا هم به تقابل طبقه متوسط مذهبی محافظه کار با طبقه خرده بورژوازی و بورژازی عمدتا لائیک نوآور آن روزگار می پردازد و مطرح ترین اثرش هم کتاب «درازنای شب» است که بقیه آثارش هم کم و بیش موقعیت های زمانی و مکانی و حتی شخصیت هایش را وامدار آن هستند. جهت اطلاع این کتاب با عنوان «طول اللیل» به زبان عربی ترجمه شده که علاقمندان می توانند از اینجا دانلودش کنند.
اما درباره زبان شکسته، او استفاده از آن را با شرط ها و اما و اگرهایی مجاز می داند و می نویسد: «… يکي از دوساي آقا رفيق خانم بود و وختي که آقاهه، خونه نبود پسره مي اومد. يه وختام مي شد که با هم رفتن بيرون. کلفتا مي گفتن آقا خبر داره، اما به رو خودش نمياره. اما من مي ديدم هر وخت آقا مي اومد خونه اول کاري که مي کرد دس خانومو ماچ مي کرد.»
اين قطعه از داستان کوتاه «زير چراغ قرمز» نقل شده و در آن يکي از نا م آوران داستان معاصر، صادق چوبک، در گفت وگو املاي شکسته را به کار بسته است. همان طور که خوانديد، در ارائه آن تا حدي مثل گفت وگوي داستان هاي ديگر اين نويسنده، افراط شده است؛ نويسنده يي که در اغلب آثارش ضابطه هاي مکتب ناتوراليستي ديده مي شود و سعي مي کند شخصيت هايش با همان ويژگي کلامي حرف بزنند که در زندگي روزمره شان صحبت مي کنند.
من هرچه از عمر داستان نويسي ام مي گذرد، به اين مساله بيشتر تمايل پيدا مي کنم که در داستان هايم کمتر کلمه ها را بشکنم، … بقیه را اینجا بخوانید.
دو گفت و گوی دیگر با جمال میرصادقی را درباره خودش اینجا و اینجا بخوانید
نوشته شده در خبر, کتاب | بدون پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
اردیبهشت ۲۱م, ۱۳۸۸

این یادداشت را سال گذشته نوشته بودم، ولی آن قدر دست دست کردم در فرستادنش، که به نمایشگاه امسال رسید. حسرت نرفتنم به نمایشگاه را این طور جبران می کنم.
دیروز بعدازظهر، در شلوغترین ساعات نمایشگاه بینالمللی کتاب تهران، فرصتی برایم پیش آمد تا سری به نمایشگاه بزنم که کاش نزده بودم.
چنان جمعیت زیاد و درهم تنیده بود که فرصت هیچ بازدیدی فراهم نمیشد. تنها به چند ناشر برگزیدهام سر زدم و به خرید چند کتاب دم دست و دریافت فهرست انتشاراتیشان بسنده کردم.
نکته جالب انبوه زیراندازها و لحاف و تشک و پتوها به همراه قابلمه و فلاسک چای بود که در هر نقطه خالی، پذیرای خیل بازدیدگنندگانی بود که این عصر جمعهشان را تصمیم گرفته بودند بهجای پارک به نمایشگاه کتاب بیایند.
پدیده جدیدی که این روزها در بازار نشر بهچشم میخورد، استفاده از علاقه خیل انبوهان داستاننویسی و ادبیات برای کتابسازی در این بازار است. متاسفانه ادبیات و البته روزنامه نگاری از رشته های مظلوم در حوزه های علوم بشری و به ویژه علوم انسانی محسوب می شود.
متاسفانه نبودن مکانیزمهای حرفهای نقد و نیز جایگزینی سازوکارهای دیگری غیر از مکانیزم عرضه و تقاضا باعث شده خیل کسانی که در رشتههای دیگر توفیقی بهدست نیاوردهاند و یا در خود جرات عرض اندام نمیبینند با نوشتن انشایی و داستانکی و یا چند صباحی قلم بیهوده زدن در چند نشریه دمدستی و زرد، ناگهان حس نویسندگی از همه جای شان فوران کند و یک شبه نویسنده و روزنامهنگار شوند.
در این میان ناشرانی هم با هماهنگی نویسندگانی که کم وبیش نامی در این بازار دارند، گروهی از این داستانها را جمعآوری میکنند و با هزینه شخصی خود این جویندگان نام و شهرت و اعتبار یک شبه، در تیراژهای هزارتایی چاپ میکنند که البته تیراژ تضمینشدهای است، چون از ۲۰ نفری که داستانی ازشان در این کتاب آمده، هر کدام ۵۰ نسخه بخرند، کتاب باید به چاپ دوم برسد که البته نمیرسد، چون بازار اشباع شده است!
یکی از ناشران حرفهای در این باره برایم مثال میزد که کتابی با نام یک نویسنده کم و بیش نامآشنا، حاوی داستانهایی از شاگردان وی چاپ شده که هر کدام آنها صد هزار تومان برای تامین هزینه نشر داستانشان در این کتاب پرداختهاند که البته در هزینههای نشر، درصد پشت جلد ویراستار که همان استاد محترم باشد نیز لحاظ شده است.
بهاین ترتیب کتابی انتشار مییابد که همه راضیاند، جوانکی با پرداخت صد هزار تومان یک شبه نویسنده شده، ناشر بدون سرمایهگذاری کتابی را منتشر کرده و البته سود فروشش را میبرد، نویسنده صاحب نامی هم حقالتالیف گرفته و هم بهبقیه شاگردانش ثابت کرده که کلاسهایش بهطور تضمینی شاگردان را نویسنده میکند و خریدار هم راضی است که کتابی را میخرد که نویسنده آن فلان فامیلشان است.
آنچه در این میان فراموش میشود ارزشهای ادبی، سازوکارهای حرفهای نشر و پروسه طبیعی اعتبار اجتماعی است.
راستی در کدام رشته علوم اجتماعی، پزشکی، فنی یا مهندسی اینگونه میشود یکشبه صاحب نام شد؟
دوست ناشرم میگفت: اخیرا نام چند تنی در این بازار خیلی مطرح است، ولی هر چه گشتم و پرسیدم نامی از دولتآبادی، چهلتن، دستغیب، گلشیری، دانشور و…. ندیدم.
نوشته شده در خبر, کتاب | بدون پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
اردیبهشت ۱۵م, ۱۳۸۸
جشنواره ای از داستان های وبلاگی قرار است همزمان با ۲۲ مین نمایشگاه بین المللی کتاب تهران که از امروز در مصلای تهران شروع شده برگزار شود.
مدیر عامل انتشارات علمی و فرهنگی هدف از این جشنواره را شناسايي استعدادهاي جوان، تقويت ادبيات وبلاگ نويسي، توليد محتواي الكترونيكي قابل توجه و رواج فرهنگ داستاننويسي و داستانخواني مجازي دانسته است.
به این ترتیب داستان نویسانی که در جشنواره مشهد موفقیتی به دست نیاوردند می توانند دوباره شانس خود را بیازمایند.
نوشته شده در خبر, کتاب | ۳ پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
اردیبهشت ۱۵م, ۱۳۸۸

قتل پیرزن ۵۱ ساله ای که گمان می رفت گم شده باشد، قسمت چهارم از سریال قتل پیرزنان قزوینی را رقم زد.
تا حالا پیرزنانی ۶۶ ساله، ۶۴ ساله، ۵۴ ساله و ۵۱ ساله قربانی این قتل های زنجیره ای شده اند.
بررسی های اولیه پلیس نشان می داد که به دلیل عدم سرقت طلاجات مقتولین، انگیزه عاملان ارتکاب این جنایت قطعا سرقت نبوده است.
وجه مشترک این افراد تنها زن بودن و مسن بودن مقتولین است و از آنجا که شباهت خاصی در چگونگی ارتکاب جنایت دوم و سوم وجود دارد، این گمان می رود که این قتل ها به صورت زنجیره ای بوده باشد.
فرضیه روانی بودن قاتل یا قاتلین باعث شده تا اکیپی از کارشناسان این موضوع در پلیس قزوین در حال تیپ شناسی این فرد یا افراد باشند.
متن خبر را اینجا بخوانید
نوشته شده در رسانهها, زنان | ۱ پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
اردیبهشت ۱۴م, ۱۳۸۸

طبق آخرین اطلاعات مرکز آمار ایران از سرشماری سال ۸۵، تعداد زنان بدون همسر در اثر فوت ۶ برابر تعداد مردان بدون همسر در اثر فوت است.
دکتر شهلا کاظمی پور در گفتگو با مهر با اشاره به جمعیت ۳۰ میلیونی مردان ۱۰ سال به بالا در کل کشور گفت: در میان مردانی که زنان خود را در اثر فوت از دست داده اند تنها یک درصد از آنها که ۳۰۰ هزار نفر هستند، بدون همسر به زندگی خود ادامه داده و بقیه مجددا ازدواج کرده اند.
معاون پژوهشی مرکز مطالعات جمعیتی آسیا و اقیانوسیه با بیان اینکه در مقابل جمعیت یک درصدی مردان بدون همسر در اثر فوت، شش درصد از زنان با همین شرایط زندگی می کنند و به ازدواج مجدد اقدام نکرده اند، اظهار داشت: این زنان، یک میلیون و ۸۹۱ هزار نفر در کل کشور هستند.
بر اساس نتایج یک تحقیق با عنوان «بررسی مسایل و مشکلات زنان و دختران بدون همسر» با جامعه آماری دختران و زنان ۲۸ تا ۵۵ ساله مجرد و بدون همسر ساکن ۲۲ منطقه شهر تهران» که طی سالهای گذشته انجام شده نزدیک به نیمی از زنان مطلقه، دارای درآمد شخصی هستند. در حالیکه این موضوع در مورد تنها ۴/۲۷ درصد زنان بیوه صدق میکند. بنابراین میتوان ادعا کرد زنان شاغل و دارای استقلال مادی آمادگی بیشتری برای رهایی از زندگی مشقت بار و غیرقابل تحمل را دارند.
منبع خبر
نوشته شده در رسانهها, زنان | بدون پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
اردیبهشت ۱۴م, ۱۳۸۸
باز هم از سری ترانه های پرخاطره، این بار خوانده ای از ویگن را به مناسبت بهار و فصل شکفتن گل ها و غنچه ها می گذارم.
یادش به خیر! گروهی، فارغ از سن و جنسیت، تو کوه این رو می خوندیم. راستی که یاد اون روزا بخیر.

اینجا گوش کنید

شكوفه مي رقصد از باد بهاري
شده سرتاسر دشت سبز و گلناري
شكوفه هاي بي قرار، روز آفتابي
به صبا بوسه دهند با لب سرخابي
اي شكوفه خنده تو جلوه ها دارد..
آن روی زیبا نظری سوی ما دارد
دل داده بلبل، دارد سخن ها
آرايد از ساز و سخن، بزم چمن ها
پروانه در بزم طرب، آمده تنها
باد بهاري، با بي قراري
شكوفه پرپر كند و لاله پريشان
به هر طرف دست صبا
گشته گل افشان
شكوفه مي رقصد از باد بهاري
شده سرتاسر دشت سبز و گلناري
عطر جان پرور گل، مي برد هوشم
نغمه ی مرغ چمن، كرده خاموشم
اي شكوفه خنده تو جلوه ها دارد
آن روي زيبا نظري سوي ما دارد
لالا لالا لالا لا…..
شكوفه مي رقصد از باد بهاري
شده سرتاسر دشت سبز و گلناري
شكوفه هاي بي قرار، روز آفتابي
به صبا بوسه دهند با لب سرخابي
اي شكوفه خنده تو جلوه ها دارد
آن روي زيبا نظري سوي ما دارد
نوشته شده در شطحیات, موسیقی, هنر | ۱ پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
اردیبهشت ۱۴م, ۱۳۸۸
خبر نیویورک تایمز با نقل قول هایی از مدیا کاشیگر، سیمین بهبهانی، علی دهباشی و بهاءالدین خرمشاهی
خوب رضا سید حسینی هم رفت. معلوم نیست از نسل های بعدتر چه کسی قرار است جای خالی این نسل بی بدیل را پر کند؟
خیلی از ماها ادبیات و سبک های ادبی را با کتاب او شناختیم و بعدتر ها آثار نویسندگان روشنفکر آرمانگرای اروپای پس از جنگ جهانی از جمله ژان پل سارتر، آلبر کامو، مارگریت دوراس، آندره ژید و آندره مالرو را با ترجمه های او خواندیم.
از سید حسینی ۳۴ اثر منتشر شده به جای مانده و خود در گفت و گویی با ایبنا از ترجمه جدیدش از کتاب ارزشمند ضدخاطرات آندره مالرو سخن گفته بود که در انتظار انتشار است.
رضا سید حسینی در دومین جلسه کارگاه آموزشی مکتب های ادبی خطاب به جوانان گفته بود: «من دلم می خواهد به جوان ها بگویم چرا کتاب نمی خوانند؟ این اینترنت بیچاره تان کرده، که دردی هم از ما دوا نمی کند. روزنامه ها هم مقالات را از اینترنت در می آورند. البته از اینترنت هم می توان کتاب خواند، اما این کار را هم که نمی کنید! کارتان شده از چت کردن ساده تا حرف های وبلاگی. من ۸۰ ساله ام و مرتب دارم کتاب می خوانم، اما واقعا کتاب نخوانی زیاد شده و مگر می شود این طور زندگی کرد. خودتان اگر کتاب بخوانید، همه مسائل حل می شود.»
محصول زندگی مشترک رضا سید حسینی با احترام تیمورپور، یک پسر و یک دختر به نام های کاوه و افسانه بوده است.
کاریکاتور چهره رضا سید حسینی به قلم مرتضی خسروی
نوشته شده در خبر, کتاب | بدون پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
اردیبهشت ۱۲م, ۱۳۸۸
گوگوش همیشه خواستنی و خوانده هایش همیشه خاطره انگیز و دوست داشتنی است. اما هر کس بنا به روحیه و البته خاطراتش تعدادی از آهنگ هاش رو بیشتر دوست داره. خوب این هم یکی از اونهاست که واسه من دوست داشتنی و خاطره انگیزه.
هم خونه ی من ای خدا از من دیگه خسته شده
کتاب عشق ما دیگه خونده شده بسته شده
خونه دیگه جای غمه اون داره از من دور می شه
این خونه ی قشنگ ما داره برامون گور می شه
ای دل من ای دیوونه بزار برم از این خونه
ای دل من ای دیوونه بزار برم از این خونه
اون دست گرم ومهربون با دست من قهر دیگه
چشمای غمگینش با من قصه ی شادی نمی گه
هم خونه ی من با دلم خیال سازش نداره
دستای مردونش دیگه میل نوازش نداره
ای دل من ای دیوونه بزار برم از این خونه
ای دل من ای دیوونه بزار برم از این خونه
وقتی به یاد اون روزا بوسه به موهاش می زنم
سرش به کار خودشه انگار نه امگار که منم
شب تا می خوام حرف بزنم اون خودشو به خواب زده
اون مثل روزگار شده یه روز خوبه یه روز بده
ای دل من ای دیوونه بزار برم از این خونه
آهنگ رو می تونید از اینجا د انلود کنید
نوشته شده در زنان, شطحیات, موسیقی | ۶ پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
اردیبهشت ۱۲م, ۱۳۸۸

دیشب فیلم زیبای کتاب خوان را دیدم که کیت وینسلت به خاطر بازی در آن سال ۲۰۰۸ برنده جایزه اسکار شد.
داستان در سال های پس از جنگ جهانی دوم روی می دهد که مایکل برگ (دیوید کراس) وکیل دادگستری به خاطرات ۱۵ سالگی خود فلاش بک می زند. او در این سن با هانا اشمیتز (کیت وینسلت) زن بی سواد۳۵ ساله ای که بلیت فروش تراموای برلین است و بسیار هم غرور دارد وارد رابطه ای می شود که خیلی زود ابعاد عاشقانه و جنسی پیدا می کند. سال ها بعد که مایکل در رشته حقوق درس می خواند دوباره با این زن روبرو می شود، اما در هیبتی تازه…
زن به خاطر غرور احمقانه ای که دارد، پایان دردناکی برای زندگی خود رقم می زند و تنها و بی کس در سلول خود در زندان می میرد، درحالی که مایکل از سر انسانیت پایان دیگری برای او پیش بینی کرده است.
فیلم خیلی خوش ساخت، و بازی هر دو هنر پیشه اول فیلم درخشان است و صد البته برای کسانی که دغدغه هایی از این دست دارند دیدنی می باشد.
نوشته شده در زنان, سینما | بدون پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
اردیبهشت ۱۰م, ۱۳۸۸
دل هوای تهران گرفته است، این چند روز بغض فروخفته چند ماهه اش را شکسته است و هی می بارد.
آسمانی آبی، شهر سرسبز و دل من خاکستریست.
زیر باران پرسه می زنم و جرعه جرعه این همه خوشبختی را می نوشم.
نوشته شده در شطحیات | بدون پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
اردیبهشت ۱۰م, ۱۳۸۸
دیروز محمد علی بهمنی شاعر مهمان ما بود تا از خاطرات روزهای دور و نزدیکش برای ما بگوید. ساعات خوشی را با او گذراندیم، به ویژه که در پایان هم شعر معروف «خوشا به حال در اين زمانه بي هاي و هوي لال پرست، خوشا به حال کلاغان قيل و قال پرست» را برای مان خواند که خاطرات شب های پرخاطره شب شعر گوته یا آن چنان که مشهور است ده شب در سال ۱۳۵۶ را برای مان زنده کند. گاهی یادمان می رود که بودیم و چه می خواستیم و حالا که هستیم و در پی چیستیم؟ این دیدارها تلنگرهای خوبی است که درجه ضریب خطامان را کمتر کند.
چند شعر از استاد
در اين زمانه بي هاي و هوي لال پرست
خوشا به حال کلاغان قيل و قال پرست
چگونه شرح دهم لحظه لحظه خود را
براي اين همه ناباور خيال پرست؟
به شب نشيني خرچنگ هاي مردابي
چگونه رقص کند ماهي زلال پرست
رسيده ها چه غريب و نچيده مي افتند
به پاي هرزه علفهاي باغ کال پرست
رسيده ام به کمالي که جز اناالحق نيست
کمال دار براي من کمال پرست
هنوز زنده ام و زنده بودنم خاري ست
به چشم تنگي نا مردم زوال پرست
خسته
از زندگی از این همه تکرار خسته ام
از های و هوی کوچه و بازار خسته ام
دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه
امشب دگر ز هر که و هر کار خسته ام
دل خسته سوی خانه تن خسته می کشم
آوخ … کزین حصار دل آزار خسته ام
بیزارم از خموشی تقویم روی میز
وز دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام
از او که گفت یار تو هستم ولی نبود
از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام
تنها و دل گرفته و بیزار و بی امید
از حال من مپرس که بسیار خسته ام
بارانی (این شعر را علی جهاندار در آلبوم جان اجرا کرده است)
با همه ي بي سر و ساماني ام
باز به دنبال پريشاني ام
طاقت فرسودگي ام هيچ نيست
در پي ويران شدني آني ام
دلخوش گرماي کسي نيستم
آمده ام تا تو بسوزاني ام
آمده ام با عطش سال ها
تا تو کمي عشق بنوشاني ام
ماهي برگشته ز دريا شدم
تا که بگيري و بميراني ام
خوب ترين حادثه مي دانمت
خوب ترين حادثه مي داني ام؟
حرف بزن! ابر مرا باز کن
دير زماني است که باراني ام
حرف بزن، حرف بزن، سال هاست
تشنه ي يک صحبت طولاني ام
ها به کجا ميکشي ام خوب من ؟
ها نکشاني به پشيماني ام
شب که آرام تر از پلک تو را می بندم
تا تو هستي و غزل هست دلم تنها نيست
محرمي چون تو هنوزم به چنين دنيا نيست
از تو تا ما سخن عشق همان است كه رفت
كه در اين وصف زبان دگري گويا نيست
بعد تو قول و غزلهاست جهان را اما
غزل توست كه در قولي از آن ما نيست
تو چه رازي كه بهر شيوه تو را ميجويم
تازه مييابم و بازت اثري پيدا نيست
شب که آرام تر از پلک تو را می بندم
در دلم طاقت ديدار تو تا فردا نيست
اين كه پيوست به هر رود كه دريا باشد
از تو گر موج نگيرد به خدا دريا نيست
من نه آنم كه به توصيف خطا بنشينم
اين تو هستي كه سزاوار تو باز اينها نيست
یادداشت حسن فرازمند در روزنامه اطلاعات با عنوان «شاعري كه در قطار متولد شد !» به مناسبت شصت و ششمین سالروز تولد استاد
بيست و پنجم فروردين سال ۱۳۲۱ هنگامي كه يك قطار مسافربري از تهران عازم دزفول بود، در يكي از كوپههاي آخر آن ناگهان سروصدايي به پا شد و بهزودي مسافران آن كوپه و كوپههاي بغلي آن واگن متوجه شدند كه زني در حال زايمان است، اما آنها نميدانستند كه <محمدعلي بهمني> شاعر غزلسراي شيرينزبان معاصرمان در حال به دنيا آمدن است و شايد هم تا بحال متوجه نشده اند كه محمدعلي بهمني همان نوزادي است كه پس از به دنيا آمدن، آن همه شور و هيجان در يك قطار مسافربري برپا نموده است.
خودش درباره روزگار کودکی اش می گوید: «گرچه در دزفول به دنيا آمدم، ولي در تهران بزرگ شدم و حالا در بندرعباس زندگي ميكنم.»
او ادامه ميدهد: «به دليل شرايط خانوادگي، از هفت سالگي كارگر چاپخانه بودم و اگر آموختهاي دارم از مدرسه كار است ديگر هيچ.»
امروز بهمني در دهههاي مياني عمرش، شاعري است كه كاملاً نام آشنا و شناخته شده براي اهل ادب، غزلسرايان نسل گذشته از بهمني تصوير غزلهاي نرم و روان را در ذهن دارند. غزلهايي آرام و عاشقانه و انساني. نسل جوان نيز حركت او به سمت نوآوري و جسارتش را در خاطر دارند، جسارتي كه از او شاعري پيشرو ساخت. ادامه این مطلب را اینجا بخوانید.
نوشته شده در شعر, موسیقی, هنر | ۲ پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
اردیبهشت ۸م, ۱۳۸۸
زن ميانسالی كه پس از طلاق به دنبال تصاحب بيمه عمر و حقوق بازنشستگي بود، قرباني يك جنايت خانوادگي شد.
به گزارش خبرنگار روزنامه ایران، تحقيقات بازپرس و پليس جنايي كازرون براي افشاي راز اين جنايت خانوادگي از ۲۰ فروردين ۸۸، همزمان با مراجعه مردي به نام سينا آغاز شد. وي كه بشدت مضطرب بود، به داديار ارجاع گفت: همسرم «نگار» ـ ۴۶ ساله ـ صبح ديروز براي انجام كاري از خانه خارج شد اما ديگر بازنگشت. چند ساعت بعد وقتي متوجه غيبت ناگهانياش شدم به جستوجو براي يافتن او پرداختم اما به نتيجه نرسيدم تا اين كه از همسايهها شنيدم همسرم هنگام خروج از خانه به دست دو مرد جوان ناشناس با يك خودروي پرايد ربوده شده است. پس از بررسي مشخصاتي كه همسايهها در اختيارم قرار داده بودند، مطمئن شدم آنها برادرزنم فرزاد ۲۸ ساله و ميثم خواهرزاده ۳۰ سالهاش بودند كه در شيراز زندگي ميكنند. وي گفت: از آنجا كه برادران همسرم از چندي قبل با ما اختلافات شديد داشتند، حس ميكنم براي انتقامگيري همسرم را ربودهاند.
●تحقيقات پليسي
در پي اعلام اين شكايت، پروندهاي با دستور قاضي «ايزدي خواه» ـ دادستان و سرپرست دادسراي كازرون ـ به «عبدالله فرهي» ـ بازپرس شعبه دوم ـ سپرده شد.بازپرس در نخستين گام شاكي را به دادسرا احضار كرد و درباره علت اختلاف زن ربوده شده و خانوادهاش تحقيق كرد. مرد جوان نيز گفت: آنها به خاطر دريافت حقوق بازنشستگي پدر مرحومشان با هم اختلاف داشتند چرا كه پدر همسرم پيش از مرگش وصيت كرده بود بيمه عمرش به پسرش فرزاد برسد. از طرف ديگر به دليل اين كه همسرم از شوهر اولش جدا شده و به عقد موقت من درآمده بود، به طور قانوني ميتوانست از حق و حقوق بازنشستگي پدرش برخوردار شود. همين مسئله نيز موجب بروز اختلافهايي بين همسرم و برادرش شده بود تا جايي كه چند ماهي آنها به حالت قهر از هم بيخبر بودند. حالا هم فكر ميكنم او براي انتقام همسرم را ربوده است.
●بازداشت مظنونان
بازپرس پرونده پس از شنيدن حرفهاي شاكي، با آموزشهاي لازم از او خواست برادر و خواهرزاده همسرش را با ترفند به دادسرا بكشاند. سينا هم بلافاصله سراغ برادر همسرش رفت و از او خواست تا براي كمك به يافتن همسرش و برخي تحقيقات در دادسرا حضور يابد.بدين ترتيب، هر دو مظنون پرونده در حضور بازپرس تحت بازجويي قرار گرفتند اما منكر اطلاع از آدمربايي شدند. در اين ميان بازپرس كه متوجه ضد و نقيضگوييهاي متهمان شده بود آنها را بازداشت كرد و از مأموران پليس آگاهي كازرون خواست دراين باره تحقيق كنند.
●اعترافهاي هولناك
هنوز دو روز از بازداشت فرزاد و ميثم نگذشته بود كه هر دو در بازجوييهاي فني، تخصصي لب به اعتراف گشودند. «فرزاد» در اين باره گفت: سالها قبل «نگار» در حالي كه همسر و ۴ فرزند داشت با «سينا» آشنا شد. مدتي بعد نيز به خاطر عشق شيطاني از همسرش جدا شد و به عقد موقت«سينا» درآمد. به همين خاطر «نگار» از چشم همه اعضاي خانواده افتاد. بنابراين همراه همسرش از شيراز به كازرون آمد.بعد هم با تماس تلفنياش تهديد كرد كه قصد دارد با مراجعه به اداره بيمه، حقوق بازنشستگي و بيمه عمر پدرمان را دريافت كند. حال آن كه طبق وصيتنامه پدرمان، قرار بود همه حقوق و بيمه عمر به من برسد. در اين ميان به دليل اين كه از خواهرم كينه به دل داشتم تصميم به قتلش گرفتم. بنابراين موضوع را با ميثم در ميان گذاشتم. او نيز قبول كرد كمكم كند. هر دو به طرف «كازرون» حركت كرده و پس از پرس و جوهاي فراوان، خانه خواهرم را يافتيم.
سپس مقابل در خانهاش كمين كرده و زماني كه از خانه بيرون آمد، او را به زور سوار كرديم. در ميانه راه در حالي كه بشدت سر و صدا ميكرد از ترس آبروريزي جلوي دهانش را گرفتيم كه او هم به خاطر مشكل تنفسي جان باخت. ما كه بشدت ترسيده بوديم براي آن كه راز قتل فاش نشود، جسد «نگار» را در حوالي «كمارج» داخل چاهي انداختيم و آن را به آتش كشيديم. وقتي به خانه رفتيم اعضاي خانوادهمان به رفتارهاي ما مشكوك شدند و بنابراين دوباره به سراغ جسد رفته و آن را از چاه بيرون كشيده و در بيابان رهايش كرديم. وقتي دوباره به خانه رفتيم، شايعاتي شنيديم كه عدهاي نگار را كشتهاند و حالا هم ميخواهند خودشان را معرفي كنند. ما كه بشدت دچار عذاب وجدان شده بوديم تصميم گرفتيم كه خود را معرفي كنيم. اما وقتي مطمئن شديم كه اين موضوع شايعه است، دوباره به سراغ جسد رفتيم. بنابراين شبانه جسد سوخته را به كوههاي شيراز برده و دفنش كرديم.
بدين ترتيب جسد با راهنمايي جنايتكاران كشف شد. متهمان نيز براي بازجوييهاي بيشتر با صدور قرار بازداشت موقت روانه زندان شدند.
متن خبر در روزنامه ایران
نوشته شده در رسانهها, زنان | بدون پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
اردیبهشت ۷م, ۱۳۸۸

استاد محمد رضا شجریان پس از ارائه چند اثر در سال های گذشته که نتوانست سطح انتظار بالای علاقمندان استاد را برآورده کند، دو هفته پیش با ارائه اثر آه باران توانست این بار این انتظار را برآورده کند و یکی دیگر از آثار خود را ماندگار کند.
آلبوم جدید در فرم و فضای موسیقی گلها تنظیم شده و ساخت آن به یاد بزرگان, موسیقی ایران: حسین یاحقی،,مرتضی محجوبی،, رهی معیری و بنان صورت گرفته است.
سایت دل آواز درباره این کار جدید نوشته است: «آلبوم آه باران شامل ۷ قسمت درمایه دشتی است که چهار قطعه آن بصورت ارکسترال، دو قطعه بصورت ساز و آواز همراه پیانوی فخری ملکپور و تار فرهنگ شریف بر اشعار حافظ و عطار بوده و یک قطعه آن چهار مضراب تار به همراه تنبک همایون شجریان است.
تصانیف این آلبوم عبارتند از:
“دیدی ای مه” با آهنگسازی حسین یاحقی بر ترانه رهی معیری
“نوای نی” با آهنگسازی مرتضی محجوبی بر ترانه رهی معیری
“آه باران” با آهنگسازی محمدرضا شجریان بر روی شعری از فریدون مشیری.
هنرمندان اعم از تکنوازان و نوازندگان ارکستر که در این مجموعه همنوازی و همراهی نمودهاند عبارتند از:
فرهنگ شریف: تار
فخری ملکپور: پیانو
همایون شجریان: تنبک
ارسلان کامکار: ویلن
علی رحیمیان: ویلن
علی جعفری پویان: ویلن
سینا جهانآبادی: ویلن
میثم مروستی: ویولا
سهراب برهمندی: ویولا
کریم قربانی: ویلنسل
ناصررحیمی: فلوت
ایمان جعفری پویان: کلارینت
علی رزمی: تار
مزدا انصاری که مقدمه دشتی این اثر را ساخته در مقدمه خود بر این اثر نوشته است: «سالها بود که در آرزوی کاری مشترک با استاد آواز ایران، محمدرضا شجریان بودم. چرا که صدای گرم و دلنشینش از دوران کودکی ام در منزل مان همواره طنین انداز بود و یکی از انگیزه هایی که راه موسیقی را برگزیدم همین آشنایی بود.
دستیابی به این آرزو سال ها به طول انجامید تا آنکه با تأسف فراوان در سال ۱۳۸۰یکی از شاعران گران مایهی این مرز و بوم، فریدون مشیری را از دست داده و با اندوه فراوان در سوگش نشستیم. در این مراسم که در خانه ی هنرمندان برگزار گردید، نخستین بار آه باران ساختهی استاد شجریان همراه با سه تار هنرمند ارزنده، حسین علی زاده به یاد فریدون مشیری، به اجرا در آمد. این اثر چنان تأثیری در همگان برانگیخت که از استاد شجریان درخواست کردم افتخار تنظیم آن را به من بدهد تا بتوانم من نیز سهم اندکی در گرامی داشت این شاعر بزرگ داشته باشم و او پذیرفت.
پس از آن تنظیم قطعات نوای نی و دیدی ای مه از ساختههای اساتید فقید مرتضی محجوبی و حسین یاحقی همراه با سرودههای رهی معیری که از آثار ارزشمند موسیقی ایران می باشند را به یاد آنان به برنامه اضافه کردم و مقدمهی دشتی را نیز نزدیک به همان شیوه ساختم.
مجموعه ای که پدید آمده به گونهای تجدید خاطرهای است از برنامه ی گلها و بزرگانی که گر چه در میان ما نیستند؛ ولی نام و آثارشان در فرهنگ و موسیقی ایران همواره جاودانه است.
با قدردانی فراوان از استاد شجریان به پاس محبتی که همواره نسبت به من داشته و نیز از هنرمندان گرامی استاد فرهنگ شریف و سرکار خانمفخری ملک پور که مرا پذیرفتند و همراهی های آواز را در این مجموعه انجام دادند، سپاس گزارم. امیدوارم حال که افتخار همراهی این بزرگان نصیبم شده است، مجموعهی حاضر مورد توجه علاقه مندان به موسیقی اصیل ایران قرار گیرد.»
متن شعر آه باران از شادروان فریدون مشیری
ریشه در اعماق اقیانوس دارد شاید
این گیسو پریشان کرده بید وحشی باران
یا نه دریاییست گویی واژگونه بر فراز شهر،
شهر سوگواران
هر زمانی که فرو میبارد از حد بیش
ریشه در من میدواند پرسشی پیگیر با تشویش
رنگ این شبهای وحشت را، تواند شست آیا از دل یاران
چشمها و چشمهها خشکند، روشنیها محو
در تاریکی دلتنگ، همچنانکه نامها در ننگ
هر چه پیرامون ما غرق تباهی شد
آه باران ای امید جان بیداران
بر پلیدیها که ما عمریست در گرداب آن غرقیم
آیا چیره خواهی شد؟
این اثر را در اینجا بشنوید
یک نوشته خواندنی در باره این اثر
سایت دل آواز
نوشته شده در شعر, موسیقی, هنر | ۵ پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
اردیبهشت ۱م, ۱۳۸۸
نوشته شده در شطحیات | ۴ پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
فروردین ۲۳م, ۱۳۸۸
تا حالا آن قدر از خفت ۲۳ سال تحمل زندگی با زنی که می تواند در ۵۰ سالگی دل در گروی هوا و هوس نهاده و لذت مادری را به بهای ناچیز خوشی های واهی و قدرت طلبی های بدوی بفروشد سرشکسته بودم که آن را برای دلشکستگی همه عمرم کافی می دیدم و اساسا رویارویی با چنین زنی را در شان خود نمی دانستم.
اما حالا تازه فهمیدم که حماقت آدمی را حد و مرزی نیست و این عدم رویارویی به حساب های دیگری منظور شده است. از امروز و فقط به خاطر حفظ منافع آنها که به خاطر ما و با تصمیم ما به این دنیا آمده اند، داستان تغییر می کند. حالا از این به بعد من هستم که بازی را می گردانم و کاری می کنم که آرزوی لحظه ای از زندگی خوش گذشته و لذت گرمای خانواده چون داغی بردلش بنشیند.
نوشته شده در شطحیات | ۱ پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
فروردین ۲۱م, ۱۳۸۸
شیرین لبی شیرین تبار
مست و می آلود و خمار
مه پاره ای بی بند و بار
با عشوه های بی شمار
هم کرده یاران را ملول
هم برده از دلها قرار
مجموع مهرویان کنار
تو یار بی همتا کنار
زلفت چو افشان می کنی
مارا پریشان می کنی
آخر من از گیسوی تو
خود را بیاویزم به دار
یاران هوار ، مردم هوار
از دست این بی بند و بار
از دست این دیوانه یار
از کف بدادم اعتبار
می می زنم ، می می زنم ، جام پیاپی می زنم
هی می زنم ، هی می زنم ، بی اختیار
کندوی جامت را بیار
بر کام بیمارم بزار
تا جان فزاید کام تو
بر جان این دلخسته ی بشکسته تار
آهنگ مه پاره را با صدای همای اینجا بشنوید (MP۳)
اجرای مه پاره با صدای همای و گروه دستان را اینجا ببینید (Youtube)
نوشته شده در موسیقی | ۱ پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
فروردین ۲۱م, ۱۳۸۸
نوشته شده در شطحیات | بدون پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
فروردین ۲۰م, ۱۳۸۸
همین! این هم برای یک شروع تازه
ریشه در اعماق اقیانوس دارد- شاید-
این گیسو پریشان کرده
بید وحشی باران!
یا نه، دریای است گویی، واژگونه، بر فراز شهر،
شهر سوگواران.
هر زمانی که فرو میبارد از حد بیش
ریشه در من میدواند پرسشی پیگیر! با تشویش
رنگ این شبهای وحشت را
تواند شست آیا از دل یاران؟
چشمها و چشمهها خشکند
روشنیها محو در تاریکی دلتنگ،
همچنان که نامها در ننگ!
هرچه پیرامون ما غرق تباهی شد
آه باران، ای امید جان بیداران!
بر پلیدیها- که ما عمری است در گرداب آن غرقیم-
آیا چیره خواهی شد؟
فریدون مشیری
نوشته شده در شطحیات, شعر | ۴ پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
فروردین ۷م, ۱۳۸۸
به علت ترددهای افراد مغرض
، کرکره اینجا را موقتا پایین می کشیم و برای مدتی به همان آدرس قبلی بر می گردیم. دوستانی که یادشان نیست ای میل بزنند. شرمنده
نوشته شده در بدون دسته بندی | ۱ پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
فروردین ۵م, ۱۳۸۸
تکیه کلامش این بود: «مثل سیمون دوبوار و ژان پل سارتر»
از همه اندیشه های سارتر و دوبوار، واژه های دلهره، انتخاب، مسئولیت و اصطلاح سنگین ضرور ناممکن را یاد گرفته بود.
اولین تجربه اش زندگی مشترک سه ماهه ای با یک هم دانشکده ای شهرستانی بود که بعدها فکر کرد از زور بی جا و مکانی به او روی آورده است.
با هر مردی که آشنا می شد از زندگی آرمانی زناشوئی آزاد ولی همراه با مسئولیت حرف می زد.
حالا هر شب وقتی کنار خیابان می ایستد تا از میان انبوه ماشین هایی که جلوش ترمز می کنند، یکی را انتخاب کند، به خودش می گوید: «شاید این یکی معنی زندگی آزاد زناشویی همراه با مسئولیت را بفهمد.»
ازکتاب «بازی عروس و داماد» مجموعه داستان های مینی مالیستی باارزش خانم بلقیس سلیمانی
گفتگو با خانم بلقيس سليماني، درباره كتاب ” بازي عروس و داماد “: اینجا
درباره این کتاب
یادداشت خانم فرشته توانگر: اینجا
یادداشت فاضل ترکمن در سایت گل آقا: اینجا
یادداشت آقای پدرام رضایی زاده در سایت ناتور: اینجا
درباره این کتاب و داستان های مینی مالیستی: اینجا
یادداشت مجتبا پورمحسن در سایت زمانه: اینجا
این جمله مشهور از خانم سلیمانی در وصف برداشت های مختلف از زن است: «من «بانو» هستم، وقتي از مرز پنجاه سالگي گذشته ام و هيچ مردي دلش نمي خواهد وقتش را با من تلف بکند.»
مطالب مرتبط در همین سایت: نخستین مجازات…
نوشته شده در زنان, شطحیات, کتاب | ۱ پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
فروردین ۴م, ۱۳۸۸
گاهی اوقات آدم ها نیاز به تلنگر هم دارند. این تلنگر بالاخره روزی و در جایی زده می شود، ولی هر چه خواب توهم عمیق تر باشد، تلنگر دیرهنگام تر و دردناک تر است.
هیچ چیز بدتر از این نیست، ببینی کسی را که ذره ذره دارد در خلاء قصر شیشه ای متوهمانه ای که خود ساخته خفه می شود و خود نمی داند و این خواب آلودگی منتهی به مرگ ناشی از نبود هوای پاک را به لذت آرامش خواب شبانه تعبیر می کند.
موضوع تلخ تر است زمانی که این شخص کسی باشد که به درست یا نادرست، به حق یا ناحق، به دلخواه یا از سر تصادف و به اختیار یا از سر اجبار، سرنوشت محتوم تو به او گره خورده است.
دیدن این غرق شدن ناآگاهانه، تلخ ترین حادثه انسانی است که می تواند در پیش روی چشم آدم رخ دهد.
امروز سرنوشت حدود یک سال گشت و گشت و گشت و بالاخره در نقطه ای از تار عنکبوت دنیا به هم رسید و من سعی کردم شکافی در قصر توهم شیشه ای اش ایجاد کنم تا بلکه بتواند کمی اکسیژن و اندکی هوای ازاد و پاک و منقح تنفس کند، شاید نفسی تازه کرد و توانست جا و موقعیت واقعی خود را درک کند.
ممکن است تو کسی را نتوانی حتی برای لحظه ای هم تحمل کنی، ولی نمی توانی هم آسوده خاطر مرگ تدریجی اش را ببینی، به ویژه آنکه به ۱۰۰۱ دلیل هم نامش به نام تو و همه اعقاب تو پیوند خورده باشد.
آنچه دارد از آبرو و حیثیت او بر باد می رود، تف سربالایی است که به چهره تو سیلی می زند. او روزی انتخاب برتر تو بوده و آنچه از بی لیاقتی او از پرده برون می افتد، نادیده هایی از بی کفایتی ها و خامی های تو را بر ملا می سازد.
من سعی کردم به خاطر خودم هم که شده ارتفاع این تف را کم کنم، ولی آیا او شعور درک آن را دارد؟ و یا اینکه توهم تازه ای برای او ساخته ام؟!
امیدوارم آنچه امروز کردم همان نتیجه ای را بدهد که نیتش را داشتم، فقط امیدوارم. گرچه آدم های متوهم همه اتفاقات را آن طور که خود می خواهند تفسیر کنند، می ببینند و یا آن طور که خود می خواهند ببینند، تفسیر می کنند.
نوشته شده در شطحیات | بدون پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
فروردین ۲م, ۱۳۸۸
گفتم: این باغ ار گل سرخ بهاران بایدش ؟
گفت: صبری تا کران روزگاران بایدش
تازیانه ی رعد و نیزه ی آذرخشان نیز هست
گر نسیم و بوسه های نرم باران بایدش
گفتم
آن قربانیان پار
آن گلهای سرخ ؟
گفت: آری
ناگهانش گریه آرامش ربود
وز پی خاموشی طوفانی اش
گفت: اگر در سوک شان
ابر می خواهد گریست
هفت دریای جهان
یک قطره باران بایدش
گفتمش
خالی ست شهر از عاشقان وینجا نماند
مرد راهی تا هوای کوی یاران بایدش
گفت: چون روح بهاران
آید از اقصای شهر
مردها جوشد ز خاک
آن سان که از باران گیاه
و آنچه می باید کنون
صبر مردان و
دل امیدواران بایدش
محمد رضا شفیعی کدکنی (سرشک)
نوشته شده در شطحیات, شعر | بدون پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
فروردین ۲م, ۱۳۸۸
گه ملحد و گه دهری و کافر باشد
گه دشمن خلق و فتنه پرور باشد
باید بچشد عذاب تنهایی را
مردی که ز عصر خود فراتر باشد.
ایستاده
« ابرو
باد و
ماه و
خورشید و
فلک »- از کار
زیر این برف شبانگاهی
بدتر از کژدم -
می گزد سرمای دی ماهی.
کرده موج برکه در یخ برف
دست و پای خویشتن را گم
زیر صد فرسنگ برف -
اما
در عبور است از زمستان دانه گندم.
محمد رضا شفیعی کدکنی (سرشک)
از مجموعه دفتر هزاره دوم آهوی کوهی
نوشته شده در شطحیات, شعر | بدون پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
فروردین ۱م, ۱۳۸۸
نوشته شده در شطحیات | بدون پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
اسفند ۲۹م, ۱۳۸۷
بيست و چند سال پيش، ده- دوازده روزي به نوروز مانده، شبي تا صبح باران باريد و بامدادان، آفتابي درخشان، آخرين روزهاي زمستان رفتني و نخستين نشانههاي فرا رسيدن فروردين را بشارت داد.
دو كبوتر سپيد داشتيم كه در هواي صبح، نشاط ميكردند و چند گلدان ميخك، كه دانههاي باران، بر برگهايشان در نور آفتاب ميدرخشيد.
همه چيز در حال شكفتن بود. صبح را تماشا ميكردم، آسمان آبي را، ابرهاي سپيد را، برگهاي تازه از جوانه بيرون آمده بيد را و بوي بهار را.
بياختيار، آنچه را ميديدم و ميچشيدم و حس ميكردم، روي كاغذ آوردم:
«بوي باران، بوي سبزه، بوي خاك
شاخههاي شسته، باران خورده، پاك…»
يك بار آن را خواندم، ديدم تقريبا به شيوه طراحان - كه با چند خط طرحي ميريزند تا شكلي يا حالتي را بيان كنند- من هم با اين چند كلمه طرحي از بهار پاي در راه، در حقيقت نقاشي كردهام و اگر چه حسرتم را با عبارت «خوش به حال روزگار» گفتهام، اما هم اين طبيعت زيبا و هم آن حسرت بايد از احساس فردي و فضاي خانه بيرون بيايد و در سطح وسيعتري بازتاب داشته باشد، ادامه دادم:
«خوش به حال چشمهها و دشتها
خوش به حال دانهها و سبزهها…»
شعر امروز با واقعيات ملموس زندگي سروكار دارد. طبيعت، مژده فرا رسيدن نوروز و بهار را ميدهد و بايد به پيشواز نوروز رفت و در حد مقدور، مثل طبيعت نونوار شد، اما…
اما ياد ميليونها نفر كه اين نونواري برايشان آرزويي است و با ياد محروميتها و غمهاي ديگر و بلافاصله با ياد اين راز جاودانه هستي كه بايد «با دل خونين لب خندان آورد» و در عين تنگدستي بايد «در عيش كوشيد و مستي» و اينكه بالاخره، با همه بينصيبيها بايد پا به پاي نوروز شادي را دريافت و لحظهها را رنگين كرد، نوشتم:
«اي دل من، گرچه در اين روزگار
جامه رنگين نميپوشم به كام…»
يك بار ديگر شعر را از ابتدا تا پايان خواندم. حرفي بيشتر از اين نداشتم. ميخواستم به همه گفته باشم در نوروز با آفتاب هم ميتوان مست شد…
اين شعر، يك هفته بعد، در آستانه نوروز چاپ شد. سادگي و صميميت آن نظر عدهاي را به خود جلب كرد، اظهار لطفهايي شد. از آن جمله، استاد «نظام العلما» استاد ممتاز خط، بيت آخر شعر را با خط درشت بر مقوايي كه دور آن تذهيبكاري شده بود، نوشتند كه نسخهاي از آن به من لطف كردند و گفتند نسخههاي متعددي از آن نوشته و به دوستان يادگار دادهاند.
چندي بعد استاد «فرهاد فخرالديني» گفتند آهنگي به نام «سرود بهار» براي قسمت آغازي اين شعر ساختهاند و خواستند به جاي قسمتهاي بعدي - كه براي سرود طولاني است- چند سطر مربوط به نوروز، بر آن بيفزايم. اين شش سطر بر آن مقدمه افزوده شد:
«به گلبانگ عيد
گل سرخ شادي دميد
خوشا چهره باشكوه اميد
بهاران خوش است
گل روي ياران خوش است
شكست غم روزگاران خوش است…»
اين آهنگ، با اين شعر با صداي خواننده خوشصدا «فريدون فرهي» و گروه كر «راديو ايران» ضبط شد و بارها و بارها از راديو پخش گرديد. نوار آن موجود است. ***
اينك سالهاست دوستان ما كه پنجشنبهها به كوه ميآيند، اين شعر و آهنگ را دستهجمعي ميخوانند و خاطره خوش آن نوروز و آن صبح دلپذير و آن حال و هوا را در من تازه و تجديد ميكنند.
خوش به حال غنچه های نیمه باز
بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخههای شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپيد
برگهای سبز بيد
عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک ميرسد اينک بهار
خوش بحال روزگار
خوش بحال چشمهها و دشتها
خوش بحال دانهها و سبزهها
خوش بحال غنچههای نيمهباز
خوش بحال دختر ميخک که ميخندد به ناز
خوش بحال جام لبريز از شراب
خوش بحال آفتاب
ای دل من گرچه در اين روزگار
جامه رنگين نمیپوشی بهکام
باده رنگين نمیبينی به جام
نقل وسبزه در ميان سفره نيست
جامت از آن می که میبايد تهی است؛
ای دريغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسيم
ای دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دريغ از ما اگر کامی نگيريم از بهار
گر نکوبی شيشه غم را به سنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ
*** چند سال بعد استاد محمدرضا شجريان نيز اين شعر را با آهنگي از حسين يوسف زماني خواند و شعر مشيري را ماندگار كرد.
نوشته شده در شعر | بدون پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
اسفند ۲۹م, ۱۳۸۷
از شعله عشق هر كه افروخته نيست
با او سر سوزنى دلم دوخته نيست
گر سوخته دل نئى، زما دور، كه ما
آتش به دلى زنيم، كو سوخته نيست
«خسرو دهلوى»
نوشته شده در شعر | بدون پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
اسفند ۲۸م, ۱۳۸۷

شیرینی حیات خانوادگی و لذت در جمع خانواده بودن حالا تازه دارد ذره ذره در وجودم ته نشین می شود؛ لذتی همچون سفر به طبیعت که زمانی باید بگذرد تا حس آن در عمق وجود آدمی بنشیند.
دیشب یکی از قشنگ ترین و بی دغدغه ترین چهارشنبه سوری ها را در کنار بچه ها داشتم، زیر آسمان پرستاره بیابان، همراه با نوای شادی و موسیقی.
دیگر این روزها بوی عید در خیابان های اینجا پیچیده است.
ما هم سفره هفت سین مان را چیده ایم و درغیاب یکی از سه سین مان ولی همراه با او، منتظر عصر جمعه هستیم تا سال جدید را آغاز کنیم.
سالی که گذشت، گرچه آغاز سخت و میانه تلخی برای همه مان داشت، اما حالا دیگر پس از حدود یک سال، سختی ها تمام شده و کمبودها جای خود را به شیرینی خانواده بودن داده است.
امیدوار باشیم که سال جدید، سالی بهتر، شادتر و دلگرم کننده تر برای مان باشد.
کمد اتاقم را پر کرده ام از کادوهایی که قرار است عصر جمعه باز شود و همه را غافلگیر گند.
چقدر عشق، دو ست داشتن و بی ریا بودن قشنگ و دلپذیر است.
پس از سال ها، امسال نوروزی آرام، بی دغدغه و سرخوش خواهم داشت.
عید مبارک تان را بعد می گویم، عصر جمعه.
نوشته شده در دبی | بدون پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
اسفند ۲۷م, ۱۳۸۷

A good man can be stupid and still be good. But a bad man must have brains.
Maxim Gorky
نوشته شده در شطحیات | بدون پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
اسفند ۲۴م, ۱۳۸۷
باید استاد و فرود آمد
بر آستان ِ دری که کوبه ندارد ،
چرا که اگر به گاه آمده باشی دربان به انتظار ِ توست و
اگر بی گاه
به در کوفتن ات پاسخی نمی آید .
کوتاه است در
پس آن بِه که فروتن باشی .
آیینه ای نیک پرداخته تواند بود
آن جا
تا آراسته گی را
پیش از در آمدن
در خود نظری کنی
هرچند غلغله ی ِ آن سوی ِ در زاده ی ِ توهّم ِ توست نه انبوهی ِ مهمانان ،
که آن جا
تو را
کسی به انتظار نیست .
که آن جا
جنبش ، شاید
اما جنبنده ای در کار نیست :
نه ارواح نه اشباح نه قدیسان ِ کافورینه به کف
نه عفریتان ِ آتشین گاوسربه مشت
نه شیطان ِ بهتان خورده با کلاه بوقی ِ منگوله دارش
نه ملغمه ی ِ بی قانون ِ مطلق های ِ متنافی . -
تنها تو
آن جا موجودیت ِ مطلقی ،
موجودیت ِ محض ،
چراکه در غیاب ِ خود ادامه می یابی و غیاب ات
حضور ِ قاطع ِ اعجاز است .
گذارت از آستانه ی ناگزیر
فروچکیدن ِ قطره ی قطرانی است در نامتناهی ِ ظلمات .
« - دریغا
ای کاش ای کاش
قضاوتی قضاوتی قضاوتی
در کار در کار در کارمی بود ! » -
شاید اگرت توان ِ شنفتن بود
پژواک ِ آواز ِ فروچکیدن ِ خود را در تالار ِ خاموش ِ کهکشان های ِ بی خورشید
چون هُرَّست ِ آوارِ دریغ
می شنیدی :
« - کاش کی کاش کی
داوری داوری داوری
در کار درکار درکار درکار … »
اما داوری آن سوی در نشسته است ، بی ردای شوم ِ قاضیان ،
ذات اش درایت و انصاف
هیئت اش زمان . -
و خاطره ات تا جاودان ِ جاویدان در گذرگاه ِ ادوار داوری خواهد شد .
بدرود !
بدرود ! ( چنین گوید بامداد ِ شاعر : )
رقصان می گذرم از آسنانه ی ِ اجبار
شادمانه و شاکر .
از بیرون به درون آمدم :
از منظر
به نظاره به ناظر . -
نه به هیئت گیاهی نه به هیئت پروانه ای نه به هیئت سنگی نه به هیئت ِبرکه ای ، -
من به هیئت « ما » زاده شدم
به هیئت پرشکوه ِ انسان
تا در بهار ِ گیاه به تماشای رنگیتن کمان ِ پروانه بنشینم
غرور ِکوه را دریابم و هیبتِ دریا را بشنوم
تا شریطه ی ِ خود را بشناسم و جهان را به قدر همت و فرصت ِ خویش معنا دهم
که کارِستانی از این دست
از توان ِ درخت و پرنده و صخره و آبشار
بیرون است .
انسان زاده شدن تجسدِ وظیفه بود :
توان ِدوست داشتن و دوست داشته شدن توان ِ شنفتن
توان ِ دیدن و گفتن
توان ِ اندُه گین و شادمان شدن
توان ِ خندیدن به وسعت ِ دل ، توان ِ گریستن از سویدای ِ جان
توان ِ گردن به غرور برافراشتن در ارتفاع ِ شکوه ناک ِ فروتنی
توان ِ جلیل ِ به دوش بردن ِ بار ِ امانت
و توان ِ غمناک ِ تحمل ِ تنهایی
تنهایی
تنهایی
تنهایی ِ عریان
انسان
دشواری ی ِ وظیفه است .
دستان ِ بسته ام آزاد نبود تا هر چشم انداز را به جان دربرکشم
هر نغمه و هر چشمه و هر پرنده
هر بدر ِ کامل و هر پَگاه ِ دیگر
هر قله و هر درخت و هر انسان ِ دیگر را .
رخصت ِ زیستن را دست بسته دهان بسته گذشتم دست و دهان بسته گذشتیم
و منظر ِ جهان را
تنها
ازرخنه ی ِ تنگ چشمی ی ِ حصارِ شرارت دیدیم و اکنون
آتک در ِ کوتاه ِ بیکوبه در برابر و
آنک اشارت ِ دربان منتظر !-
دالان تنگی را که درنوشته ام
به وداع
فراپشت می نگرم :
فرصت کوتاه بود و سفر جان کاه بود
اما یگانه بود و هیچ کم نداشت .
به جان منت پذیر و حق گزارم !
( چنین گفت بامداد ِ خسته . )
نوشته شده در شعر | بدون پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
اسفند ۱۶م, ۱۳۸۷

As you hit ۲۱ and take your first steps into adulthood, both legally and psychologically, may this transition bring you a more mature outlook in life and shape your personality, giving you the strength to bear heavier responsibilities and skills to overcome greater obstacles.
I wish you a happy ۲۱st birthday.
نوشته شده در شطحیات | بدون پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
اسفند ۱۵م, ۱۳۸۷
International Day تلاشی است در مدارس دبی برای معرفی ملیت ها و کشورهای مختلفی که در این شهر ۷۲ ملت حضور دارند. در یک روز ویژه برای هر کشور غرفه ای در نظر گرفته می شود و خانواده ها در این غرفه ها تلاش می کنند تا دستاوردهایی از کشورشان را، که عمدتا خوراکی های آن به چشم می آید، به بقیه نشان دهند. ضمن اینکه هر کشور هم یک برنامه نمایشی آواز و رقص اجرا می کند.





نوشته شده در دبی | بدون پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
اسفند ۱۱م, ۱۳۸۷
دیوانگی و جنون خودشیفتگی؛ این نخستین مجازات و کمترین بهائی است که آدم می پردازد، زمانی که برای ارضای هرزگی های دیرهنگام و ارضای عقده های فروخفته اش، از ابتدائی ترین و بدیهی ترین وظایف و مسئولیت ها انسانی خود سرباز می زند.
و این نخستین مجازات است….
یازدهم اسفند ۸۷
نوشته شده در زنان, شطحیات | ۲ پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
اسفند ۱۰م, ۱۳۸۷
شب وصل است و با دلبر، مرا لب بر لب است امشب
شبی کز روز خوشتر باشد آن شب، امشب است امشب
به چشمی روی آن مه بینم از شوق و به صد حسرت
ز بیم صبح، چشم دیگرم بر کوکب است امشب
دلا بردار از لب، مهر خاموشی و با دلبر
سخن آغاز کن، هنگام عرض مطلب است امشب
سید احمد هاتف اصفهانی
نوشته شده در شطحیات, شعر | بدون پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
اسفند ۵م, ۱۳۸۷
چيزي به من بگو،
دستي به من بده،
راهي به من ببخش
و آفتاب کن
که مي خواهم
در چشم هاي تو
شب را زبون تر از هميشه ببينم!
و
طوفان شوم به سبزه
و بگذارم در باغ
هر چيز ديگر است
دريا نشين شود
و دريا
در چشم هاي تو
باغي چنين شود
چيزي به من بگو
دستي به من بده
راهي به من ببخش …
اسماعيل شاهرودي
نوشته شده در شعر | ۱ پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
اسفند ۴م, ۱۳۸۷
یک دادگاه عربستان سعودی در شهر مکه، پدری را که به دختر خردسالش تجاوز کرده بود، به ۱۰ سال زندان و ۸۰۰۰ ضربه شلاق محکوم کرد.
جرم زمانی فاش شد که گشت پلیس شهر مکه متوجه شد که یک خودرو در جایی دور از انظار عموم پارک شده و ۳ بچه خردسال در اطراف آن مشغول توپ بازی هستند. آنها همچنین متوجه حرکات غیرعادی یک نفر درداخل خودرو شدند. یکی از ماموران پلیس جلو می رود و می بیند که مردی مشغول تجاوز به یک دختر بچه می باشد. پلیس این شخص را دستگیر و به مرکز پلیس العزیزیه منتقل می کند.
روزنامه شمس که این خبر را منتشر کرده می نویسد که در پلیس مشخص شد که این فرد ۴۷ ساله، پدر دختر خردسال می باشد و او اعتراف کرده که بیماری روانی دارد و متوجه آنچه می کرده نبوده است.
یادآور می شود پدر دستگیر شده از همسرش طلاق گرفته بوده و هفته ای یک بار آنها را برای دیدار به نزد خود می برده است.
منبع خبر: شبکه العربیه
نوشته شده در جهان عرب, خبر | ۱ پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
اسفند ۴م, ۱۳۸۷
چند وقت پیش نوشته ای را پست کردم با عنوان جغجغه از بلاگری با نام گوریل فهیم.
امشب دوباره سری به وبلاگش زدم و دو تا مطلب دندان گیر دیدم، بدم نیامد لذتش را با شماها سهیم شوم.
۱ – آبله رو: دختر، خوشگل، ثکصی و جذاب باشد، آبلهرو هم باشد. چه ملغمهای میشود. آنوقت آبلهرویی مثل یک عقده گیر میکند بیخ خر آدم. برای همین هم هست که همیشه آرزو میکرد کاش کمکی زشت میشد و در عوض ….
۲ – آدم بزرگ: چهار سالم بود. با برادرم که آن موقع ها حدود ده سالش بود, می رفتیم مغازه ی آقا جعفر. باهامان فامیل بود. می شد یک چیزی توی مایه های پسرخاله ی زن عمویم. همین که با آقا جعفر فامیل بودیم کلی موجب افتخار من و برادرم می شد. به خصوص وقتی که تا چشمش به ما می افتاد ……
شب به خیر
نوشته شده در شطحیات | بدون پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
اسفند ۴م, ۱۳۸۷
دیروز در یک کارگاه آموزشی که توسط یک روانپزشک با تخصص روانپزشکی کودکان و تحت عنوان «اصول و روش های کارآمد فرزندپروری» تشکیل شده بود، شرکت کردم.
خانم دکتر را یکی از دوستانم معرفی کرده بود و قبلا هم چند بار برای گرفتن راه حل درباره برخی رفتارهای فرزندم با او مشورت کرده بودم و همیشه هم توصیه های او راهگشا بوده اند.
اما این بار بحث درباره کلیت و ساختار رفتاری والدین با فرزندان بود و در آن درباره مشکلات رفتاری کودکان، شناسایی انگیزه های رفتاری، روش های گوناگون پاداش و تنبیه و فراوانی هر یک از آنها و موانع ارتباطی با فرزندان بحث می شد.
خیلی کارگاه خوبی بود و کلی رهنمود گرفتم. اما چرا این را گفتم؟ که بگویم:
نخست) خیلی از مشکلاتی که ما فکر می کنیم خاص فرزند ماست، اصلا این طور نیست و کم و بیش در بین بقیه خانواده ها هم رواج دارد.
دوم) اینکه هر چقدر مشکل جدی و اصلاح ناپذیر به نظر برسد، ولی راه حل های خیلی آسان و موثری دارد.
سوم) اینکه چرا وقتی پای مشکلات انسانی به میان می آید همه ما فکر می کنیم که راه حل ها را پیش خودمان داریم. چرا فکر نمی کنیم این نوع مشکلات هم نیاز به مراجعه به متخصصان دارد.
چهارم) اینکه مردم کشورهای توسعه یافته که قبل از اینکه حتی تصمیم برای بارداری بگیرند تحت آموزش های متخصصان قرار دارند، چیزی می دانند که ماها نمی دانیم. نتیجه در رفتار و شخصیت فرزندانمان کاملا مشهود است.
و بالاخره پنجم) اینکه بخش عمده ای از شخصیت بچه ها و به عبارتی آدم ها در سه سال اول زندگی شکل می گیرد و ما چقدر به بچه هامان بدهکاریم که تمام مسئولیت خود را در تغذیه و قربان صدقه رفتن می دانیم و از شکل گیری شخصیت آنها غافلیم.
نوشته شده در شطحیات | بدون پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
بهمن ۳۰م, ۱۳۸۷

امروز فرصتی پیش آمد تا دیدار دوباره ای داشته باشم با دنیای فراموش شده بچه ها، فرصتی که فکر می کردم گذشت زمان و آثار پختگی سنی از تاثیر آن می کاهد.
امروز «روز ورزش» بچه های کلاس دوم بود، دنیایی پر از رنگ، شادی، قهقهه، آسودگی خیال، آرامش روان، سبکبال سر در پی هم گذاشتن، بی ریا رقابت کردن و همه و همه ی اجزایی که دنیای شیرین کودکی را می سازند.
ماها که بزرگ شده ایم نیاز داریم تا هر از گاهی به این فضاها سربکشیم و کمی از جنس خود بودن و در جنس خود ماندن را در خود تقویت کنیم.
بعد از ظهر هم نوبت سینمای پسرم بود، با اصرار خواست که من هم باهاش بروم، اکراهم از بابت فشار کار بود، ولی در سینما کنار بچه ها نشستن، کارتون دیدن، با قهقهه های آنها خندیدن، با هیجان هایشان به هیجان آمدن تجربه هایی منحصر به فرد هستند که هر چه سن بالا می رود امکان وقوعش کم می شود.
فقط از این بابت، ممنونم از کسی که این امکان را به من داد، حالا هر نیتی که داشت.
نوشته شده در دبی, شطحیات | ۱ پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
بهمن ۲۶م, ۱۳۸۷
دو سال پس از عرضه آیفون در آمریکا، انتظار علاقمندان آیفون در دبی به پایان رسید و اتصالات، شرکت خدمات موبایل امارات، اعلام کرد که قرارداد ارائه آیفون در بازارهای امارات و عربستان را با اپل منعقد کرده است.
در آگهی تمام صفحه اتصالات در روزنامه گلف نیوز اعلام شده که آیفون تا پایان فوریه امسال (۱۰ اسفند ۸۷) در بازار عرضه خواهد شد.
اگرچه اتصالات توضیحی درباره هزینه های آیفون نداده ولی شایعات حکایت از آن دارد که قرار است این دستگاه با قیمت سه هزار دلار و آبونمان ماهانه ۵۰۰ دلار ارائه شود. (منبع)
در صورت درست بودن این شایعه می شود گفت آیفون در امارات با بالاترین قیمت دنیا فروخته می شود.
نوشته شده در جهان عرب, خبر, دبی, رسانهها | بدون پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
بهمن ۲۶م, ۱۳۸۷


فردا روز ولنتاین و به عبارتی روز عشاق است. امسال من برای اولین بار به این مناسبت هدیه ای دریافت کردم. هدیه ای آن قدر شیرین، قشنگ و پرمعنا که خستگی همه این دوران اخیر را از تنم در آورد، چون دیدم ظرافت های آنچه در این مدت اخیر بر همه مان رفته، از نگاه معصوم این کودک خردسال پنهان نمانده است.
روز پنجشنبه معلم پسر کوچکم از دانش آموزان خواسته بود تا برای اعضای خانواده شان نامه بنویسند و بگویند که چرا آنها را دوست دارند! این نامه پسر من است:
Dear Sister and dad!! or father!!
Happy valentines Dady!
I love you because you make for me lanche.
And I love my sister because she take me to D.I.A
ترجمه: خواهر عزیز و بابا!! یا پدر!!
ولنتاین مبارک بابا! من تو را دوست دارم چون برای من غذا درست می کنی. و خواهرم را دوست دارم چون مرا به دی. آی. ای (مدرسه) می برد.
همین یک جمله و همین یک تقدیر برای همه عمر آدم بس است.
نوشته شده در شطحیات | ۱ پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
بهمن ۲۵م, ۱۳۸۷
یک نظر سنجی که در سطح کشورهای مختلف دنیا انجام شده نشان می دهد که مصری ها دین باورترین مردم دنیا و ایرانی ها با ۸۳ درصد دین باوری، در سطح متوسط جهانی هستند.
براساس نظرسنجی موسسه گالوپ، ۱۰۰ درصد مصری ها که در این تحقیق میدانی مورد پرسش قرار گرفته اند باور داشته اند که دین نقش بزرگی در زندگی آنان دارد.
این نظرسنجی بین سال های ۲۰۰۶ تا ۲۰۰۸ بر روی هزار نمونه آماری در کشورهای مختلف انجام شده و موسسه گالوپ میزان خطای احتمالی در یافته های این تحقیق را ۴ درصد اعلام کرده است.
بر اساس این گزارش، کم باورترین مردم دنیا نسبت به دین، اهالی استونی هستند که تنها ۱۴ درصد جمعیت آنها را در بر می گیرد. این درصد از بسیاری از کشورهای اروپای شمالی و نیز بلوک شرق سابق کمتر است.
فرانسه و ژاپن با ۲۵ درصد، مرتبه نهم را در ترتیب کشورهای کم باور دارند و آمریکائی ها با ۶۵ درصد باور، دوبرابر و نیم فرانسوی ها و ژاپنی ها دین را باور دارند. اما همین درصد هم در شمال و جنوب آمریکا متفاوت است، به طوری که جنوبی ها با ۸۵ درصد، دین دارتر از شمالی ها هستند.
میزان متوسط دین باوری در سطح دنیا ۸۲ درصد و در کشورهای توسعه یافته ۳۸ درصد می باشد.
در این میان ایران با ۸۳ درصد دین باوری تقریبا در سطح متوسط جهانی قرار دارد.
درصد دین باوری در سویس ۴۲، کانادا ۴۵، هند ۷۹، اسرائیل ۵۰ و لبنان ۸۶ درصد می باشد.
منبع خبر
نوشته شده در خبر, رسانهها | بدون پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
بهمن ۲۲م, ۱۳۸۷

می گویند “مریلین مونرو” هنرپیشه زیبای آمریکایی نامه ای نوشت به “آلبرت انیشتین” که فکرش را بکن که اگر من و تو ازدواج کنیم بچه های مان با زیبایی من و هوش و نبوغ تو چه محشری می شوند!
اقای “انیشتین” هم پاسخ داد: از این همه لطف و دست و دلبازی خانم ممنون هستم. واقعا هم که چه محشری می شود! ولی این یک روی سکه است. فکرش را بکنید که اگر قضیه بر عکس شود، چه آبروریزی بزرگی می شود!
بدون توضیح!!!
نوشته شده در زنان, شطحیات | ۱ پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
بهمن ۲۱م, ۱۳۸۷
در یک شب سرد زمستانی یک زوج سالمند وارد رستوران بزرگی شدند .
آنها در میان زوجهای جوانی که در آنجا حضور داشتند بسیار جلب توجه می کردند . بسیاری از آنان ، زوج سالخورده را تحسین می کردند و به راحتی می شد فکرشان را از نگاهشان خواند : نگاه کنید ، این دو نفر عمری است که در کنار یکدیگر زندگی می کنند و چقدر در کنار هم خوشبختند
پیرمرد برای سفارش غذا به طرف صندوق رفت . غذا سفارش داد ، پولش را پرداخت و غذا آماده شد . با سینی به طرف میزی که همسرش پشت آن نشسته بود رفت و رو به رویش نشست .
یک ساندویچ همبرگر ، یک بشقاب سیب زمینی خلال شده و یک نوشابه در سینی بود .
پیرمرد همبرگر را از لای کاغذ در آورد و آن را با دقت به دو تکه
مساوی تقسیم کرد . سپس سیب زمینی ها را به دقت شمرد و تقسیم کرد .
پیرمرد کمی نوشابه خورد و همسرش نیز از همان لیوان کمی نوشید . همین که پیرمرد به ساندویچ خود گاز می زد مشتریان دیگر با ناراحتی به آنها نگاه می کردند و این بار به این فکر می کردند که آن زوج پیر احتمالا آن قدر فقیر هستند که نمی توانند دو ساندویچ سفارش بدهند .
پیرمرد شروع کرد به خوردن سیب زمینی هایش . مرد جوانی از جای خو بر خاست و به طرف میز زوج پیر آمد و به پیر مرد پیشنهاد کرد تا برایشان یک ساندویچ و نوشابه بگیرد . اما پیر مرد قبول نکرد و گفت : همه چیز رو به راه است ، ما عادت داریم در همه چیز شریک باشیم .
مردم کم کم متوجه شدند در تمام مدتی که پیرمرد غذایش را می خورد ، پیرزن او را نگاه می کند و لب به غذایش نمی زند .
بار دیگر همان جوان به طرف میز رفت و از آنها خواهش کرد که اجازه بدهند یک ساندویچ دیگر برایشان سفارش بدهد و این دفعه پیر زن توضیح داد : ما عادت داریم در همه چیز با هم شریک باشیم .
همین که پیرمرد غذایش را تمام کرد ، مرد جوان طاقت نیاورد و باز به طرف میز آن دو آمد و گفت : می توانم سوالی از شما بپرسم خانم؟ پیرزن جواب داد : بفرمایید .
چرا شما چیزی نمی خورید ؟ شما که گفتید در همه چیز با هم شریک هستید . منتظر چی هستید؟
پیرزن جواب داد : منتظر دندانها 
!!!!
نقل از آفتاب ایرانی
نوشته شده در شطحیات | بدون پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
بهمن ۲۱م, ۱۳۸۷
یه همکلاسی دارم که در سن سی سالگی به طرز خنده داری شبیه دخترهای افاده ای دبیرستان است. فقط یک مشکل کوچولو دارد و اینکه من در دریافت فیس های آدما کلا خیلی خنگم
دختر بیچاره امروز دو ساعت به من اصرار می کرد که اگر آدامس می خوای تو ماشین هست برم برات بیارم ومن مدام تشکر و رد میکردم
الان متوجه شدم که طفلک قبلا ماشین نداشت که…
به نقل از بلاگ گیس طلا
نوشته شده در زنان, شطحیات | بدون پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
بهمن ۱۶م, ۱۳۸۷
خوشا آنان كه هِـــر از بــر ندونند
نه حرفي وا نويسند، نه بخونند
چو مــجنون رونــهند اندر بيابون
در اين كــوه ها روون آهو چرون اند
نوشته شده در شطحیات, شعر | بدون پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
بهمن ۱۶م, ۱۳۸۷
امروز قطعه دیگری از دشتستانی خوانی استاد غلامرضا دادبه (جهانسوز) از سروده های باباطاهر پیدا کردم، (درباره قطعه اول) با این توضیح که قطعه اول با نی استاد محمد موسوی و این قطعه با سنتور رضا ورزنده همراه است. (قطعه جدید را از اینجا دانلود کنید ۱.۳ مگابایت)
صد افسوس که از این استاد بلامنازع دشتستانی خوانی آثار کمی باقی مانده که من به شخصه بیش از این دو هیچ اثری نتوانسته ام بیابم، گرچه به عبارتی آقای شجریان و به تبع او گروهی از سنتی خوانان، آثار باقی او هستند.
اگر نیاز به فراموش کردن دنیای پرجنجال و هیاهوی پیرامون خود دارید این اجرا را در خلوت بشنوید.
کمتر صدایی را با حس و حال او می توان یافت.
متن سروده هایی از باباطاهر که اقای دادبه خوانده این است.
به روی دلبری گر مايل استم
مکن منعم گرفتار دل استم
خدا را ساربان آهسته ميران
که من واماندهی اين قافله استم (قافلستم)
به سر شوق سر کوی ته ديرم
بدل مهر مه روی ته ديرم
بت من! کعبهی من! قبلهی من
ته ای هر سو نظر سوی ته ديرم
خدايا دل ز مو بستان بزاری
نمیآيد ز مو بيمار داری
نميدونم لب لعلش به خونم
چرا تشنه است با اين آبداری
کسي که ره به دیدارم برد نی
خبر بر سرو آزادم برد نی
تمام خوبرویان جمع گردند
کسي که يادت از يادم برد نی
دلی ديرم خريدار محبت
کز او گرم است بازار محبت
لباسی دوختم بر قامت دل
ز پود محنت و تار محبت
غم عشقت بيابان پرورم کرد
فراقت مرغ بیبال و پرم کرد
بمو واجی صبوری کن صبوری
صبوری طرفه خاکی بر سرم کرد
گریزی بهموسیقی دشتستانی بهیاد استاد دادبه
نوشته شده در شطحیات, شعر, موسیقی | ۱ پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
بهمن ۱۶م, ۱۳۸۷
از تو ای عشق در این دل چه شررها دارم
یادگار از تو چه شب ها، چه سحرها دارم
با تو ای راهزن دل چه سفرها دارم
گرچه از خود خبرم نیست خبرها دارم
تو مرا واله و آشفته و رسوا کردی
تو مرا غافل از اندیشه فردا کردی
آری ای عشق تو بودی که فریبم دادی
دل سودا زده ام را به حبیبم دادی
بوسه ها از لب یارم به رقیبم دادی
داروی کشتن من یاد طبیبم دادی
ورنه اینقدر مَه ام جور و جفا یاد نداشت
هیچ شیرین سر خونریزی فرهاد نداشت
حسن در بردن دل همره و همکار تو بود
غمزه دمساز تو و عشوه مددکار تو بود
وصل و هجران سبب گرمی بازار تو بود
راست گویم دل دیوانه گرفتار تو بود
گر تو ای عشق نه مشّاطه خوبان بودی
ترک آن ماه جفاپیشه چه آسان بودی
چون نکو می نگرم شمع تو، پروانه توئی
حرم و دیر توئی کعبه و بتخانه توئی
راز شیرینی این عالم افسانه توئی
لب دلدار توئی، طرّه جانان توئی
گرچه از چشم بتی بیدل و دینم ای عشق
هرچه بینم همه از چشم تو بینم ای عشق
گرچه ای عشق شکایت ز تو چندان دارم
که به عمری نتوانم همه را بشمارم
گرچه از نرگس او ساخته ای بیمارم
گرچه زان زلف گره ها زده ای در کارم
باز هم گرم از این آتش جانسوز توام
سرخوش از آه و غم و درد شب و روز توام
باز اگر بوی مئی هست ز میخانه توست
باز اگر آب حیاتی است به پیمانه توست
باز اگر راحت جانی بود افسانه توست
باز هم عقل کسی راست که دیوانه توست
شکوه بیجاست مرا کشتی و جانم دادی
آنچه از بخت طمع داشتم آنم دادی
خواهم ای عشق که میخانه دلها باشم
بی خبر از حرم و دیر و کلیسا باشم
گرچه زین بیشتر از دست تو رسوا باشم
بی تو یک لحظه نباشد که بدنیا باشم
بعد از این رحم مکن بر دل دیوانه من
بفرست آنچه غمت هست به غمخانه من
من ندیدم سخنی خوشتر از افسانه تو
عاقلان بیهده خندند بدیوانه تو
نقد جان گرچه بود قیمت پیمانه تو
آه از آن دل که نشد مست ز میخانه تو
کاش دائم دل ما از تو بلرزد ای عشق
آندلی کز تو نلرزد به چه ارزد ای عشق
عماد خراسانی
نوشته شده در شطحیات, شعر | بدون پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
بهمن ۱۴م, ۱۳۸۷
به نقل از سایت همصدا
یک محقق ایرانی ۱۰۰ زن که با افرادی غیر از همسران خود رابطه جنسی داشتند را، برای پیدا کردن علت خیانت، مورد مطالعه قرار داده است.
حدود ۱۳ سال است که وارد حوزه سلامت جنسی شده است. یک مرکز مشاوره خصوصی دارد که در حیطههای مختلف مشاوره میدهد؛ از مشاوره تحصیلی و مشاوره پایاننامه دانشجویی گرفته تا مشاورههای پیش از ازدواج و سلامت جنسی. اما اینها برای آن است که هرکس مشکل جنسی دارد، با خیال راحت بتواند وارد مرکز شود.
علیاکبر منصوریان، کارشناس بهداشت در یک شهرستان کوچک است که میتوان نام او را در فهرست محققان کنگرههای علمی مربوط به سلامت جنسی دید.
او در کنگره اخیر سلامت خانواده در قالب پوستر نتیجه مطالعهای جسورانه را ارائه کرد. در این مطالعه، ۱۰۰ زن شوهردار که با مردانی غیر از شوهرشان رابطه داشتند، مورد بررسی قرار گرفتند.
ظاهرا مطالعه شما در نوع خودش بینظیر بود. اینطور نیست؟
ببینید، شاید به این دلیل که در این مطالعه اختلالات جنسی بین آنها و شوهرشان بررسی شد، یک دوره آموزشی برایشان گذاشته شد و بعد میزان اختلالات بعد از آموزش مجددا بررسی شد، بشود گفت متمایز بود.
نتیجه نشاندهنده تفاوت بارز بین شیوع اختلالات، قبل و بعد از آموزش بود، درست است؟
بله، همه میدانیم که آموزش در مسائل جنسی خیلی مهم است و تاثیر اساسی دارد. اما در اینجا، به صورت علمی موضوع بررسی شد.
چه اختلالاتی در بین مراجعین شما وجود داشت که با آموزش تغییر اساسی پیدا کرد؟
بعضی از عواملی که ما بررسی کردیم، مربوط به شناخت و آگاهیها بود؛ مثلا میزان شناخت فرد از اعضای تناسلیاش؛ که قبل از آموزش، ۱۲ درصد و بعد از آن، ۹۵ درصد بود. اما بعضی موارد، مربوط به تصحیح رفتار و یا اصطلاحا کنش جنسی این زنان بود. مثلا خودارضایی در این زنان برای رسیدن به اوج لذت جنسی، قبل از آموزش، ۶۲ درصد بود، اما بعد از آن، به ۷ درصد رسید. یا برخی نقائص در رابطه زناشویی همسران، که شیوع آن در بین زوجین ایرانی کم نیست، مانند نرسیدن به اوج لذت جنسی به صورت هماهنگ باهم. قبل از آموزش، ۱۰ درصد این زنان اظهار میکردند که اوج لذت هماهنگ با همسرشان داشتند، در حالی که این رقم بعد از گذراندن دوره آموزشی، به ۸۳ درصد رسید. یا مشکلی که در برخی زنوشوهرها دیده میشود و حتی علت درخواست طلاق و از هم پاشیدن زندگی خانوادگی است؛ انزال زودرس مرد، قبل از آموزش، ۷۰ درصد بود که با آموزش به ۱۵ درصد رسید.
پوستری که شما در کنگره ارائه کردهاید، حاوی پیشنهادهایی هم است؛ از جمله این که برای جلوگیری از گسترش انحرافات و بیبندوباریهای جنسی در جامعه، آموزش جنسی تقویت شود. معمولا خلاف این گفته میشود؛ این که آموزش به بیبندوباری دامن میزند…
فکر میکنم نتایج به اندازه کافی گویاست. همه ۱۰۰ نفر نمونههای ما، قبل از آموزش، با فردی غیر از همسرشان، رابطه جنسی داشتند و ۵ نفر از آنان هم با همجنس خود رابطه داشتند. اما بعد از طی دوره آموزشی و اصلاح کنش جنسیشان با همسرشان، این میزان به ترتیب به ۲۷ و ۱ نفر رسیده است. این یعنی مطالعه ما نشان داد که این خانمها در رابطه جنسیشان با همسرشان مشکل داشتهاند که سراغ رابطه خارج از خانواده رفتهاند و مهمتر از آن، نشان میدهد که با آموزش رابطه صحیح، میتوان این رابطه را دوباره تا حد زیادی، بازسازی کرد و به دوام خانواده امیدوار بود. دراین صورت، چرا گمان میکنیم که این آموزش سبب بیبندوباری شده است؟
خانمها بعد از تصحیح رابطه با همسرشان، چقدر از این رابطه به شیوه جدید و سالم رضایت داشتهاند؟
تغییر بسیار بارز است. ۱۳ نفر اظهار کردهاند که قبل از آموزش رضایت کم از همسرشان داشتهاند و این، به ۱ نفر بعد از آموزش رسیده است. ۱۱ نفر گفته بودند که از رابطه با همسرشان در حد «عالی و خیلی خوب» راضیاند که این عدد بعد از آموزش، به ۴۰ نفر رسیده است. بدیهی است که موارد دیگر هم باید در زندگی این زوجها بررسی و حل شود، ولی این آمار هم بسیار تاملبرانگیز است.
نمونهها را چطور انتخاب کردید؟
در مرکز ما مشاوره در زمینههای مختلف ارائه میشود، هم در زمینه پایاننامهها، هم در زمینه مشاوره پیش از ازدواج و هم مسائل جنسی. خوبی این قضیه این است که افراد با خیال راحت وارد میشوند چون حس میکنند میتوانند به صورت ناشناس وارد شوند و در کنار بقیه، معلوم نمیشود که هدف اصلیشان از آمدن به این مرکز چیست. ضمن این که من افراد را این طور به وارد شدن در طرح تحقیقاتی دعوت و تشویق کردم که به ازای ورود شما به این طرح، ۲۵ ساعت آموزش بهداشت جنسی به صورت رایگان داده میشود و شما میدانید که هزینه چنین کلاسهایی چقدر است.
علاوه بر هزینهبر بودن کلاسها، وارد شدن این عده، نشاندهنده تشنگی و نیاز آنها به آموزش در زمینه سلامت جنسی هم است…
بله، اتفاقا تجربه من در زمینه آموزش مسائل جنسی نشان میدهد که اطلاعات در این مورد چقدر کم است. باورتان نمیشود که گاهی متخصصان زنان در کلاسهای من شرکت میکنند و میگویند ما اصلا با این موارد آشنا نبودیم.
به نظر شما ضعف اصلی در آموزش جنسی چیست؟ کمبود اطلاعات؟ یا نگرشهای غلط؟ یا نیاز به تغییر رفتار؟
در همه اینها مشکل داریم، در همان گام اول که نیاز به اطلاعات است، مشکل خیلی جدی است. زنوشوهرها خیلی چیزهای بدیهی را در مورد رابطه جنسی با همسرشان نمیدانند. مرد نمیداند که همسرش را چطور باید به ارضا برساند و زن هم به دلیل بیاطلاعی، فکر میکند که او باید زجر بکشد تا شوهرش به ارضا برسد. این یکی از عمدهترین مشکلات است. در حالی که اگر رابطه جنسی درست برقرار شود، زن میتواند در طی یک رابطه جنسی با همسرش، چندین بار به ارگاسم برسد. اکثرا این را نمیدانند.
برای دادن آموزشهایی از این قبیل، کسی به شما ایراد نگرفت؟ که داری فساد و فحشا یاد مردم میدهی؟ به خصوص در شهرستان که بافت سنتیتری هم نسبت به تهران دارد؟
مسئولین اگر بدانند و توجیه باشند که چقدر این مسائل مبتلابه خانوادههاست و آموزش ندادن آنها چقدر باعث از هم پاشیدن خانوادهها و گسترش فحشا میشود، نه تنها ایراد نمیگیرند، که حمایت هم میکنند. من قبل از راهاندازی این مرکز، با نمایندگان وزارت اطلاعات هماهنگ کردم. آمارهای مربوط به این مشکلات را به آنها ارائه کردم و آنها را نسبت به کارم توجیه کردم و متقاعدشان کردم که وجود چنین مرکزی برای سلامت جامعه نیاز است. الان هم با آنها ارتباط خوب و مستمری داریم. نتایج همین مطالعه را که در این کنگره ارائه کردم، برای آنها فرستادم و در بولتن داخلی آنها، که تیراژ محدود دارد، چاپ شد.
دیگران چطور؟ چیزی نگفتند؟
من با خیلیها در شهرستانمان در مورد این موضوع صحبت کردم. با امام جمعه، با فرماندار، با بسیاری از مسئولان محلی. برای اولین بار با همکاری امور بانوان فرمانداری، اولین سمینار آموزش جنسی در فرمانداری شهرمان برگزار شد.
واقعا کار بزرگی کردهاید. حالا شما را در شهرتان تحمل میکنند یا با شما همکاری میکنند؟
من توانستم خوب توجیهشان کنم و به نظرم دارند با من همکاری میکنند.
اصلا چه شد که سراغ سلامت جنسی رفتید؟
جایی خواندم که ۸۰ درصد مشکلات جسمی و روانی مردم، ناشی از مشکلات جنسی است که خودش را این طور بروز میدهد. نمیدانم واقعا چقدر این عدد درست است، اما بعد از آن، هر جا به این ریشه توجه میکردم، میدیدم الحق که درست درمیآید و خانوادههای ایرانی به صورت پنهان به شدت با اختلالات جنسی دست به گریباناند. از آن زمان به موضوع علاقمند شدم تا این که یک بار، ۱۳ سال پیش، دانشگاه شهید بهشتی، در یک کارگاه sex therapy که در آن، گروهی از متخصصین سلامت جنسی از ایتالیا برای آموزش آمده بودند، شرکت کردم و بعد در این زمینه مطالعه کردم و به تدریج تجربه هم کسب کردم، کتابها، فیلمها و جزوههایی را از کشورهای دیگر خریدم، ترجمه کردم و حتی در اختیار آموزشگیرندگان قرار دادم.
دسترسی به منبع و جداول تحقیق
نوشته شده در خبر, زنان | بدون پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
بهمن ۱۳م, ۱۳۸۷
فستیوال جهانی ادبیات از ۲۶ فوریه تا ۱ مارچ امسال توسط شرکت هواپیمایی امارات در دبی برگزار می شود.
قرار است جمع بزرگی از چهره های ادبی دنیا از کشورهای مختلف، به ویژه نویسندگان مطرح جهان عرب در این فستیوال گرد هم بیایند.
تنها نویسنده ایرانی این جمع خانم آنیتا امیررضوانی است که در ایران تولد یافته و در آمریکا زندگی می کند و کتاب خون گل ها را در سال ۲۰۰۷ منتشر کرده است.
نویسندگانی که از سراسر جهان در دبی گرد هم خواهند آمد کم و بیش برای اهل کتاب شناخته شده هستند، من فقط چند تا از نویسندگان جهان عرب که خودم می شناسمشان را معرفی می کنم.
سامویل شمعون نویسنده کتاب »یک عراقی در پاریس» است که بخش هایی از آن را به زبان فارسی ترجمه کرده بودم و در اینجا هست. با زندگی پرفراز و نشیب او هم اینجا می توانید آشنا شوید.
جمال الغیطانی نویسنده بزرگ و نامدار جهان عرب است که از مصر می آید. او که اکنون سردبیری هفته نامه اخبار ادبیات را دارد و از سر تصادف آخرین سرمقاله اش درباره روابط سیاسی و فرهنگی بین دو کشور مصر و ایران است، از نزدیک ترین افراد به نجیب محفوظ برنده مصری جایزه نوبل بوده است.غیطانی تسلط زیادی بر ادبیات قدیم و جدید جهان عرب دارد، در سال ۱۹۶۶ به دلایل سیاسی بازداشت شده و یک سال را در زندان گذرانده و از منتقدین جدی سیاست های آمریکا در خاورمیانه به ویژه عراق می باشد. شایعات زیادی هست که کتاب زبيبة والملك که منسوب به صدام حسین می باشد او را نوشته و حتی برخی می گویند که عدی پسر صدام هم از او خواسته بوده که کتاب مشابهی را برای او بنویسد، ولی طرفداران غیطانی معتقدند اینها شایعاتی است که برای تخریب اوساخته شده است. خود او این اتهامات را از طریق قانونی دارد دنبال میکند. فهرست بزرگی از آثار ادبی در کارنامه او موجود دارد که برخی از آنها بسیار مطرح هستند و به زبان های مختلف هم ترجمه شده اند و بسیاری از آثار او در اینترنت موجود است. هفته نامه اخبار ادبیات در فیس بوک.

خانم منصوره عزالدین همکار آقای غیطانی در هفته نامه اخبار ادبیات است که با طرح مسايلی که در ادبیات مصر در محدوده خطوط قرمز قرار دارد شهرت به سزايی یافته و تاکنون مجموعه ای از داستان های کوتاه و یک رمان وی منتشر شده است. منصوره عزالدین در فیس بوک

خانم سحر الموجی دکترای ادبیات انگلیسی دارد، در دانشکده ادبیات دانشگاه قاهره تدریس می کند، چندین کتاب نوشته و جنبه های فمینیستی نوشته های او همیشه در مصر موج آفرین بوده است، به ویژه اینکه او وارد حیطه های ممنوعه ای مثل سکس در زندگی زنان مصری می شود.
خالد الخمیسی اگر چه فیلم ساز و تهیه کننده مطرحی هم هست، ولی بیشتر به خاطر کتاب تاکسی که خاطرات و دیالوگ های او با ۵۸ راننده تاکسی در شهر شلوغی مثل قاهره است او را بر سر زبان ها انداخته است. این کتاب که به زبان های مختلفی هم ترجمه شده روان شناسی اجتماعی مردم قاهره را در قالب روایی بیان می کند. کتاب او را می توان نسخه عربی کتاب ناصر غیاثی نویسنده ایرانی مقیم آلمان با نام تاکسی نوشت ها دانست، با این تفاوت که الخمیسی درباره رانندگان تاکسی در قاهره نوشته و غیاثی از زبان یک راننده تاکسی در آلمان درباره مسافرین نوشته است، ولی هر دو به دیالوگ های داخل تاکسی می پردازند.
ابراهیم الکنی نویسنده اهل لیبی است، کتاب های زیادی نوشته که بسیاری شان به ۳۵ زبان دنیا ترجمه شده اند.
او اصلا از اهالی طوارق است که به مردان صحرای آبی هم شهرت دارند.
طوارق قومی با بیش از ۵ میلیون جمعیت است که در ۵ کشور شمال آفریقا سکونت دارند. درباره این قوم به ویکی پدیای فارسی مراجعه کنید.
ظریف آنکه طوارق صحرانشین که به شدت سنت گرایند و در چادر و خانه های شنی زندگی می کنند، زن سالار هستند. زنان در این قوم منزلت اجتماعی بالایی دارند و حتی این دختران هستند که از شوهرشان خواستگاری می کنند. زن طوارقی در رفت و آمد، تجارت، رفت و آمد با مردان دیگر و حتی پذیرایی از مردان غریبه در خانه شان، چه با حضور یا بدون حضور شوهر، کاملا آزاد هستند.
نویسندگان دیگری از جمله ابراهیم نصرالله از اردن و هانی نقشبندی از عربستان هم در این فستیوال هستند.
بلیت ورودی برای هر روز فستیوال ۳۵ درهم (تقریبا معادل ده هزار تومان) تعیین شده که البته برخی از کنفرانس های ویژه آن بلیت ۶۰ درهمی و ۱۰۰ درهمی دارد.
حضور در این فستیوال برای علاقمندان ادبیات جهان مفید به نظر می رسد.
نوشته شده در جهان عرب, خبر, دبی, رسانهها, کتاب | بدون پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
بهمن ۱۲م, ۱۳۸۷
نقل از وبلاگ مگو
منی که در عنفوان جوانی خود را متعلق به یک نسل باخته می بینم، نسلی سرگردان و متحیر که همه چیز را در ناکامی و تحقیر و به عنوان آرزویی دست نیافتنی می بیند ،نسلی که به جای شادی همچنان کانون تحلیل پدران خام گذشته است در حالیکه باید تا این موقع شب ،سگ دو بزند برای چندر غازی که لعنت یزید را نمی ارزد و آن هم پای صحبت یک نسل هنوز دیوانه و مجنون و سرگردان قبلی.آره نسل قبلی ،نسلی که با کینه و شعار شروع کرد و با حسرت دارد به پایان می برد،نسل چه گوارا و گلسرخي و محمد منتظري و چمران كه الان دنباله اش شده است مسافركش در تهران و فراري آواره در فرنگ….. ادامه
نوشته شده در شطحیات | بدون پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
بهمن ۱۱م, ۱۳۸۷


در مهر ماه سال پیش پستی گذشته بودم (اینجا) درباره یک اثر نقاشی که صحنه ای از تمرین های زیرزمینی ۳۰ سال پیش اساتید امروز موسیقی ایران را تصویر می کرد و همیشه این پرسش برایم مطرح بود که این اثر کار کیست!
امروز بر حسب اتفاق، از طریقی متن ای میلی که یکی از دوستانم برایم فرستاده بود توانستم بفهمم که این اثر کار آقای ایمان ملکی است که آن را در سال ۱۳۷۴ در اندازه ۷۰ * ۱۰۰ و با عنوان موسیقی در خفا اجرا کرده است. پدیدآورنده اثر متولد اسفند ۱۳۵۴ بوده و طبیعتا شخصا نمی توانسته این اجراها را دیده باشد، بنابراین بر اساس گفته های دیگران آن را تخیل و اجرا کرده است که بسیار کار با ارزشی می باشد.
ایمان ملکی تمام کارهای خود را کاملا رئالیستیک اجرا می کند که تشخیص تفاوت برخی از آنها با عکس دشوار به نظر می رسد. خوشبختانه اگر اینترنت را جستجو کنید مطالب زیادی درباره او پیدا می کنید.
اگر فرصت دارید حتما به سایت او اثری بزنید و بقیه کارهایش را ببینید.
پست قبلی من درباره این اثر با عنوان: گروه شیدا در آینه یک اثر نقاشی
نوشته شده در موسیقی | ۱ پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
بهمن ۱۰م, ۱۳۸۷
کاهش تبلیغات به عنوان منبع اصلی درآمد در دبی، ۸۵ درصد نشریات دبی در آستانه ورشکستگی و تعطیلی قرار دارند.
در همین حال، در حالیکه سازمان جهانی کارگران از میلیون ها کارمندی که امسال بیکار می شوند سخن می گوید، بیکاری به طرز محسوسی این روزها در دبی مشهود است.
با تعطیلی تعداد زیادی از پروژه های ساخت وساز و رکود اقتصادی در دبی، تعداد شرکت هایی که در حال تعطیل شدن هستند به شدت رو به فزونی است، شغل ها به راحتی از دست می رود و بسیاری از کارکنان به خصوص هندی ها در انتظار پایان سال تحصیلی هستند تا خانواده خود را به کشورشان بازپس بفرستند. آنها معتقدند که تنهایی بسیار راحت تر می توانند بیکاری یا یافتن شغل با حقوق پایین تر را از سر بگذرانند.
در عالم مطبوعات دبی، یک کارشناس رسانه ای در دبی اعلام کرده که تا زمان فرارسیدن تابستان، فصل رکود کاری در دبی، ۸۵ درصد نشریاتی که در دبی منتشر می شوند تعطیل خواهد شد.
بحران اقتصادی باعث کاهش هزینه های تبلیغاتی و در نتیجه کاهش درآمد نشریات دبی شده است.
ضمیمه املاک روزنامه گلف پرینت که تا پیش از این روزانه در ۳۰۰ صفحه منتشر می شد این روزها به ۸۰ صفحه کاهش یافته است.
دبی از سال ۲۰۰۰ به تدریج به پایتخت رسانه ای خاورمیانه و جهان عرب مبدل شده است، اما بحران جهانی این روزها مطبوعات و رسانههای دبی را بر سر دوراهی قرار داده است.
۵۱ میلیون نفر امسال در دنیا بیکار می شوند
نوشته شده در جهان عرب, خبر, دبی, رسانهها | ۱ پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
بهمن ۱۰م, ۱۳۸۷
سازمان جهانی کارگران دیروز اعلام کرد که تا پایان سال جاری میلادی ۵۱ میلیون فرصت شغلی در جهان از بین خواهد رفت که بیشتر آن در کشورهای در حال توسعه اتفاق خواهد افتاد.
به گزارش رویتر، این سازمان همچنین گفته است: «در خوش بینانه ترین شکل ممکن است تنها ۱۸ میلیون بیکار تا پایان امسال به جمع بیکاران دنیا اضافه شوند. اما نگاه واقع بینانه می گوید که ممکن است این آمار به ۳۰ میلیون هم برسد، اگر بحران اقتصادی جهان با همین روند ادامه پیدا کند. اما در بدترین حالت، ممکن است تعداد کارمندانی که امسال بیکار می شوند حتی به ۵۱ میلیون نفر هم برسد.»
لینک گزارش رویتر
۸۵ درصد نشریات دبی در چند ماه آینده تعطیل می شوند
نوشته شده در خبر | ۱ پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
بهمن ۹م, ۱۳۸۷
یک سال پیش درست همین روز شعر ارغوان را، که همه دردهای آرمانگرایانه آقای ابتهاج را به نمایندگی از نسل خود و نسل بعدی که آنها مرشدان شان بودند، اینجا گذاشتم.
آقای ابتهاج این شعر را در آلمان همراه با نوای پرسوز و ساز تار آقای لطفی و تنبک آقای حلمی در دستگاه دشتی دکلمه کرده است. این دکلمه در اثر بال در بال آمده و بارها و بارها و بارها آن را شنیده ام، بغض کرده ام و ترکیده ام.
آقای ابتهاج برایم گفته که این اجرا کاملا بداهه اتفاق افتاده است، یعنی قرار بوده آقایان لطفی و حلمی دو نوازی کنند که بالای سن آقای لطفی از آقای ابتهاج می خواهد که با آنها همراهی کند، و آقای ابتهاج می گفت که به این ترتیب در مقابل عمل انجام شدهای قرار گرفته است. بی شک این اجرا و این دکلمه با آن لحن دلسوخته آقای ابتهاج و سوز و گداز و ناله های موسیقیایی لطفی و حلمی ماندگار خواهد بود.
حالا اگر بال در بال را ندارید و دوست دارید این دکلمه را بشنوید، به اینجا بروید تا آتش در دل تان بیفکنید.

نوشته شده در شعر, موسیقی | ۱ پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
بهمن ۸م, ۱۳۸۷
شعر مشهور آقای ابتهاج ، «سرگشته»، را کمتر ایرانی اهل دلی هست که نشنیده باشد و در جمعهای دوستانه آن را زمزمه نکرده باشد. حکایتی است بسیار روان از درد هجرت آدم عاشق که همه نالهها و سوز و گدازهای فراق را یک جا در خود دارد.
از این شعر تصنیفهای متعددی ساخته شده که مشهورترین آن را آقای حسین قوامی (فاخته) با آهنگسازی آقای همایون خرم اجرا کرده است و اخیرا هم آقای محمد اصفهانی آن را بازخوانی کرده است. از دیگر خوانندگان هم تا آنجا که من میدانم یکی خانم الهه (بهار غلامحسینی) از قدما و آقای هوشمند عقیلی از متاخرین آن را خواندهاند.
به هر صورت روایت آقای خرم از این شعر آقای ابتهاج در حافظه محنت زده و رنج برده مردم ایران ثبت شده است.
شبی که آوایِ نیِ تو شنیدم
چو آهوی تشنه پیِ تو دویـدم
دوان دوان تا لبِ چشمه رسیدم
نشانه ای از نی و نغمه ندیدم
تو ای پری کجایی؟
که رخ نمی نمایی
از آن بهشت پنهان
دری نمی گشـایی
من، همه جا، پی ِ تو گشته ام
از مَه و مِهر، نشان گرفته ام
بوی تو را، زِ گُل شنیده ام
دامنِ گــــــل، از آن گرفته ام …
تو ای پری کجایی؟
که رخ نمی نمایی
از آن بهشت پنهان
دری نمی گشـایی
دلِ من، سرگشته ی توست
نفســم؛ آغشته ی توست
به باغِ رویاها، چو گُلت بویم
در آب و آئینه، چو مَهت جویم
در این شبِ یلدا، ز پی ات پویم
به خواب و بیداری، سخنت گویم
مَـــــه و ستاره دردِ من می دانند
که همچو من پیِ تو سرگردانند
شبــــی کنارِ چشمــه پیدا شـــــو
میانِ اشــکِ من چو گل وا شو
تو ای پری کجایی؟
که رخ نمی نمایی
از آن بهشت پنهان
دری نمی گشـایی …
ه.ا.سایه
نوشته شده در شعر, موسیقی | ۱ پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
بهمن ۲م, ۱۳۸۷
دو روز پیش خبر دردناک درگذشت آقای جهانگیر ناصر را شنیدم که مدت ها درگیر بیماری بود و این شرایط، قاعدتا برای او که عمری به بی نیازی گذرانده بود، باید خیلی سخت میگذشت.
آقای ناصر را هر کس که می دید، چه می پسندید که اکثرا مرید روح بزرگ و پیچیده ولی بی غل و غش او می شدند و چه نمی پسندید که این رفتار و منش به مذاق برخی خوش نمی آمد، به هر حال همه با هر قضاوت متفاوتی که در باره او داشتند در یک چیز اتفاقنظر داشتند و این هم آنکه او انسانی است از نوع دیگر. از معدود چهرههایی که خیلیها حسرت نوع نگاهش به رندگی و رفتارش با زندگی را داشتند.
آقای ناصر از معدود قلندران زمانه بود که گیتی نهایت خست را در زایش چنان آدمهایی به خرج میدهد.
خانم ماریا ناصر دختر اندیشمند وی که زوایایی از شخصیت پدر را به ارث برده و البته آن راتکاملی به سزا بخشیده یادداشتی نوشته که خواندن آن حتی برای کسانی که نه آقای ناصری دیده اند و نه آقای ناصری می شناسند جذاب است، چون همه ما رویاهایی از دست رفته و یا دست نیافته داریم که شخصیتی که در این نوشته ترسیم شده تبلور همه آنهاست. آقای ناصر راستی دوست داشتنی، فراموش نشدنی و صد البته غبطه خوردنی است.
در سوگ پدرم، جهانگیر ناصر
جهانگیر ناصر بزرگ بود، اما صاحب مقام نبود. طنز می گفت، اما طنز نویس نبود. گشاده دست بود، اما ثروتمند نبود. وکالت می کرد، اما وکیل نبود.
خیلی زود دریافته بود که بیش از یک بار نمی توان زندگی کرد. سیری ناپذیر جام های زندگی را پیاپی سر می کشید. وقت را تنگ می دید و برای بهره بردن از آنچه در زندگی نصیبش کرده بودند، لحظه ای غافل نمی شد. صفت غالبش، مهربانی بود. نگاه تیز و مهربانش، دریایی مواج از هوش و محبت بود. با هوشیاری و رندی به عمق وجود مخاطبش و هزارتوی پیچیده ای که انسان نام داشت، پی می برد، اما خرده نگاهی ملتمسانه و عجز آمیز دل بزرگش را می لرزاند و هر آنچه از وی طلب می کردند، به یکباره می بخشید. در بخشش حد و اندازه نداشت. به خوبی می دانست که پول چرک کف دست است، ابزاری بیش نیست تا دمی را آسوده تر بگذرانی. کسب درآمد بیشتر، شعارش بود و خرج آن به یکبارگی، مرامش. چنان سخاوتمندانه و بی هیچ چشمداشتی می بخشید که در باور کوته بینان، تنگ نظران، بخل ورزان، کینه توزان، چرتکه اندازان و دین باوران سوداگر نمی گنجید. بی آنکه از او بخواهی به یاری می شتافت. کم اند آدم هایی که در این غریبانه روزگار سوداگر که هر چیز در آن حساب و کتابی دارد و اگر کمکی هم صورت گیرد جز در قالب مقابله به مثل و جبران محبت کردن نخواهد بود، داوطلبانه و ابتدا به ساکن به یاری دیگران بشتابند، بی آنکه مزد بخواهند یا بزرگی بطلبند. به یاری می شتافت و به سرعت فراموش می کرد. حساب و کتاب محبت هایش در هیچ دفتری به ثبت نمی رسید.
جهانگیر ناصر نه عارف بود نه زاهد، اما قلندرانه می زیست. با روح بزرگی که داشت و جسارتی که زبانزد عام و خاص بود. به این همه خصلت های بزرگ انسانی که در وجود کمتر عارف، زاهد و فیلسوفی یافت می شود، دست یافته بود.
از تجربه نمی هراسید و زندگی را چیزی جز تجربه نمی دانست و بالاترین علمش در زندگی، تجربه بود. جا نماز آب نمی کشید، اهل ریا نبود، بُهلول وار پرده از نقاب ها بر می داشت و تمام قالب های خود ساخته را می شکست. از انجام کاری که میلش بدان می گرفت ابایی نداشت، فارغ از اینکه دیگران در باره اش چه قضاوتی کنند. در دوران سنت به دنیا آمده بود، اما سنت شکن بود. به عرف وقعی نمی گذاشت و خود، قانون زندگی اش را تعیین می کرد. نه به انکار خلافش می پرداخت و نه به اذعان ثوابش. با خدای خودش حساب و کتاب هایی داشت که فقط خودش و خدایش از آن خبر داشتند. شبان گونه خدایش را پرستش می کرد و از سعایت موسی نزد خدا باکی نداشت. تمام لذت های زمینی را دوست داشت و از هیچکدامشان غافل نبود.
عشقش به مردم، از عشقش به زندگی نشأت می گرفت. زندگی برایش کار گِل نبود که کار دل بود. نیمه پر هر چیز را می دید، در بزرگ نمایی زیبایی ها و کوچک نمایی زشتی ها ید طولایی داشت. چنین نگاهی به زندگی، شادی همیشگی را برایش به ارمغان آورده بود. با فقیر و غنی می نشست، گرچه در نشست با اغنیا، تفرعن هایشان را به سخره می گرفت، اما در همدمی با فقرا تواضعی از سر تکبر یا حتی ترحم نداشت. آنچنان با طبقه فرودست جامعه دم می گرفت که سوسیالیست ترین و مارکسیست ترین افراد هم به گرد پایش نمی رسیدند. اگر کارگر خانه را سیراب از پول و غذا نمی کرد، آرام و قرار نداشت، تازه آن هم کارگری که نصف ساعات کاریش به گپ و گفتگو و سیگار چاق کردن با آقای خانه می گذشت. با آنکه تنبل بود و کار را به تمامی حواله خدم و حشم می کرد، اما نگاه اربابانه نداشت.
تنبل بود اما سرشار از تعجیل. تنبلی و تعجیل دو صفت بارز او بود. آنقدر عجول بود که زندگی را به نفس نفس انداخته بود. آرام وقرار نداشت. هیچ جا بند نمی شد و با همان تعجیلی که در زندگی داشت به استقبال مرگ شتافت. نگذاشت عجزش را در زیستن ببینند. ناتوانی اش را باور نداشت و با همان جسارتی که به این عالم آمده بود، ندای فرشته مرگ را لبیک گفت.
ماریا ناصر
نوشته شده در خبر, شطحیات | بدون پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
دی ۱۷م, ۱۳۸۷
ارائه صورت وضعیت بانکی و نیز گواهی عدم سوء پیشینه برای کسانی که می خواهند به دبی سفر کنند اجباری می شود.
براساس قانونی که الان در وزارت کشور امارات در حال بررسی است و قرار شده با قید فوریت هم به تصویب برسد، این مدارک برای کسانی که می خواهند ویزای دیدار، تجاری یا توریستی برای سفر به امارات بگیرند اجباری می شود.
وزارت کشور امارات اعلام کرده که ۸۰ درصد مجرمینی که به علت دزدی و جیب بری در این کشور دستگیر شده اند همه با ویزاهای دیدار، تجاری یا توریستی وارد کشور شده اند و همین دلیل سخت گیری های تازه برای صدور ویزا می باشد.
متن کامل خبر روزنامه خلیج تایمز در باره برنامه وزارت کشور امارات را در اینجا می توانید بخوانید.
لازم به ذکر است، اخیرا دولت امارات شرایط دریافت ویزا را سخت تر و پر هزینه تر کرده بود، به طوری که خیلی از کسانی که با ویزای موقت در این کشور مشغول زندگی بودند به شرایط دشواری مواجه شدند.
غیر از این تشدید قوانین مربوط به ویزا، اینک مدتی است که تشکیل شرکت در دبی برای ایرانیان بسیار دشوار شده و گرفتن اقامت برای آنان تقریبا محال شده است. حتی کسانی که با وعده دریافت اقامت اقدام به خرید خانه در دبی کرده بودند اکنون با مشکلات جدی مواجه شده اند.
نوشته شده در دبی | بدون پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
دی ۱۶م, ۱۳۸۷
من یقین دارم که برگ،
کاین چنین خود را رها کرده ست، در آغوش باد
فارغ است از یاد مرگ!
لاجرم، چندان که در تشویش ازین بیداد نیست
پای تا سر،
زندگی ست!
آدمی هم مثل برگ،
می تواند زیست بی تشویق مرگ،
گر ندارد همچو او، آغوش مهر باد را
می تواند یافت، لطف
« هرچه باداباد » را!
فریدون مشیری
نوشته شده در شطحیات, شعر | بدون پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
دی ۵م, ۱۳۸۷
به دیار عشق تو مانده ام ز کسی ندیده عنایتی
به غریبیم نظری فکن چو تو پادشاه ولایتی
گُنهی بود مگر ای صنم که ز سر عشق تو دم زنم
فهجرتنی و قتلتنی و اخذتنی بجنایتی
شده راه طاقت و صبر طی بکشم فراق تو تا به کی
همه بند بند مرا چو نی بُوَد از غم تو حکایتی
عجز العقول لدرکه هلک النفوس لوهمه
به کمال تو که برد رهی نبود بجز تو نهایتی
چو صبا برت گذر آورد ز بلاکشان خبر آورد
رخ زرد و چشم تر آورد چه شود کنی تو عنایتی
قدمی نهی تو به بسترم سحری ز فیض خود از کرم
به هوای قرب تو بر پرم به دو بال دهم بجناحتی
برهانیم چو از این مکان بکشانیم سوی لامکان
گذرم ز جان و جهانیان که تو جان و جانده خلقتی
قرة العین
اولین زن ایرانی که مسئله تساوی حقوق زن و مرد را در ۱۶۰ سال پیش طرح کرد.
نوشته شده در زنان, شطحیات, شعر | ۲ پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
آذر ۲۰م, ۱۳۸۷
ماهها پیش این تصنیف را کاملا اتفاقی در اینترنت شنیده بودم، مدتها دنبالش گشتم تا امشب که از پی فراموشی و بیخودی، اینترنتگردی میکردم به این تصنیف برخوردم. حیفم آمد شما نشنوید. این توضیح هم ضروری است که این تصنیف سروده بیژن ترقی است که توسط شادروان علی تجویدی آهنگ سازی شده و با صدای علیاصغر شاهزیدی در زمستان سال ۱۳۶۹ در مایه دشتی اجرا شده است.
شاهزیدی از پیروان مکتب آواز اصفهان و از شاگردان شادروان تاج بوده است.
می و میخانه مست و میکشان مست
زمین مست و زمان مست، آسمان مست
نسیم از حلقه زلف تو بگذشت
چمن شد مست و باغ و باغبان مست
تا زدم یک جرعه می از چشم مستت
تا گرفتم جام مدهوشی ز دستت
شد زمین مست، آسمان مست
بلبلان نغمه خوان مست
باغ مست و باغبان مست
تو زمزمه چنگ و عود منی
نغمه خفته در تار و پود منی
تو باده و جام و سبوی منی
مایه هستی و های و هوی منی
گرچه مست مستم، نه می پرستم
به هر دو جهان مست عشق تو هستم
تا من چشم مست تو دیدم
ز ساغر عشقت دو جرعه چشیدم
شد زمین مست، آسمان مست
بلبلان نغمه خوان مست
باغ مست و باغبان مست
این تصنیف را از اینجا میتوانید دانلود کنید.
و اگر خواستید ببینید که چگونه یک خواننده تازه به دوران رسیده، می تواند آبرو و حیثیت یک تصنیف زیبا را بر باد دهد این لینک را دنبال کنید.
نوشته شده در موسیقی | ۷ پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
آذر ۷م, ۱۳۸۷
نیمه های شب، مادر خواب است که با صدای ناله هایی که از کنارش میشنود بیدار می شود. شوهر صیغه ای او به دخترک ۱۴ ساله اش در آمیخته و دارد به او تجاوز می کند. زن چه باید بکند؟ فریادبزند؟ محکوم است. سکوت کند؟ محکوم است. شوهرش را می کشد تا سرنوشت محتوم خود را به قیمت رهایی دخترکش رقم بزند. آه، مادر؟؟!!!!
گفت و گو با دختری که رهایی اش را مرهون چوبه دار مادرش است، از اینجا دانلود کنید.
خبرهای بیشتری درباره اعدام فاطمه حقیقت پژوه

دیراست گالیا
در گوش من فسانه دلدادگی مخوان
دیگر ز من ترانه شوریدگی مخواه
دیر است گالیا! به ره افتاد کاروان
عشق من و تو ؟ آه
این هم حکایتی است
اما درین زمانه که درمانده هر کسی
از بهر نان شب
دیگر برای عشق و حکایت مجال نیست
شاد و شکفته در شب جشن تولدت
تو بیست شمع خواهی افروخت تابناک
امشب هزار دختر هم سال تو ولی
خوابیده اند گرسنه و لخت روی خاک
زیباست رقص و ناز سرانگشتهای تو
بر پرده های ساز
اما هزار دختر بافنده این زمان
با چرک وخون زخم سرانگشت های شان
جان می کنند در قفس تنگ کارگاه
از بهر دستمزد حقیری که بیش از آن
پرتاب می کنی تو به دامان یک گدا
وین فرش هفت رنگ که پامال رقص توست
از خون و زندگانی انسان گرفته رنگ
در تار و پود هر خط و خالش هزار رنج
در آب و رنگ هر گل و برگش هزار ننگ
اینجا به خاک خفته هزار آرزوی پاک
اینجا به باد رفته هزار آتش جوان
دست هزار کودک شیرین بی گناه
چشم هزار دختر بیمار ناتوان
دیر است گالیا
هنگام بوسه و غزل عاشقانه نیست
هرچیز رنگ آتش و خون دارد این زمان
هنگامه رهایی لبها ودست هاست
عصیان زندگی ست
در روی من مخند
شیرینی نگاه تو بر من حرام باد
بر من حرام باد ازین پس شراب و عشق
بر من حرام باد تپش های قلب شاد
یاران من به بند
در دخمه های تیره و نمناک باغشاه
در عزلت تب آور تبعیدگاه خارک
در هر کنار و گوشه این دوزخ سیاه
زود است گالیا
در گوش من فسانه دلداگی مخوان
کنون ز من ترانه شوریدگی مخواه
زود است گالیا ! نرسیده ست کاروان
روزی که بازوان بلورین صبحدم
برداشت تیغ و پرده تاریک شب شکافت
روزی که آفتاب
از هرچه دریچه تافت
روزی که گونه و لب یاران هم نبرد
رنگ نشاط و خنده گم گشته بازیافت
من نیز باز خواهم گردید آن زمان
سوی ترانه ها و غزلها و بوسه ها
سوی بهارهای دل انگیز گل فشان
سوی تو
عشق من
هوشنگ ابتهاج (سایه)
نوشته شده در زنان | بدون پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
آذر ۵م, ۱۳۸۷
شرکت بریتیش تله کام یا همان BT لیستی از احمقانه ترین سوالاتی را که کاربران کامپیوتری یا اینترنتی این شرکت ارتباطی از مشاوران آنها پرسیدهاند منتشر کرد. به نوشته پایگاه اینترنتی روزنامه مترو برخی از این سوالات آنقدر خنده دار است که حتی خود سوال کنندگان پس از فهمیدن اشتباه خود به احمقانه بودن آن اعتراف کردهاند. لیست احمقانه ترین سوالات IT که از مشاوران شرکت BT انگلستان پرسیده شده به شرح زیر است:
مرکز : چه برنامه آنتی ویروسی استفاده می کنید؟
مشتری : Netscape
مرکز : اون برنامه آنتی ویروس نیست.
مشتری : اوه، ببخشید… Internet Explorer
مشتری : من یک مشکل بزرگ دارم. یکی از دوستام یک Screensaver روی کامپیوترم گذاشته، ولی هربار که ماوس رو حرکت میدم، غیب میشه!
یک مشتری نمیتونه به اینترنت وصل بشه…
مرکز : شما مطمئنید رمز درست رو به کار بردید؟
مشتری : بله مطمئنم. من دیدم همکارم این کار رو کرد.
مرکز : میشه به من بگید رمز عبور چی بود؟
مشتری : پنج تا ستاره.
مشتری : من توی پرینت گرفتن با رنگ قرمز مشکل دارم…
مرکز : آیا شما پرینتر رنگی دارید؟
مشتری : نه.
مرکز : روی آیکن My Computer در سمت چپ صفحه کلیک کن.
مشتری : سمت چپ شما یا سمت چپ من؟
مرکز : رمز عبور شما حرف کوچک a مثل apple، و حرف بزرگ V مثل Victor، و عدد ۷ هست.
مشتری : اون ۷ هم با حروف بزرگه؟
مرکز : چه کمکی از من برمیاد؟
مشتری : من دارم اولین ایمیلم رو مینویسم.
مرکز : خوب، و چه مشکلی وجود داره؟
مشتری : خوب، من حرف a رو دارم، اما چطوری دورش دایره بذارم؟
مشتری : سلام، من «سلین» هستم. نمی تونم دیسکتم رو دربیارم
مرکز : سعی کردین دکمه رو فشار بدین؟
مشتری : آره ولی اون واقعاً گیر کرده
مرکز : این خوب نیست، من یک یادداشت آماده میکنم…
مشتری : نه… صبر کن… من هنوز نذاشتمش تو درایو… هنوز روی میزمه.. ببخشید…
کاربر: کامپیوتر می گوید هر کلیدی را (any keys) فشار دهید اما من میتوانم دکمه any را روی کیبوردم پیدا کنم.
کاربر: من نمیتوانم کانالهای تلویزیون را با مانیتورم عوض کنم.
کاربر: من با یک نفر در اینترنت آشنا شدم میتوانید شماره تلفن او را برای من پیدا کنید.
کاربر: اینترنت من کار نمیکند؟
مشاور: مودم را وصل کردهاید، همه سیم های کامپیوتر را چک کردهاید؟
کاربر: نه الان فقط مانیتور جلوی من است هنوز کامپیوتر و مودم را از جعبه در نیاوردهام!
کاربر: پسر ۱۴ ساله من برای کامپیوتر رمز گذاشته و حالا من نمی توانم وارد آن شوم.
مشاور: رمز آن را فراموش کرده؟
کاربر: نه آن را به من نمیگوید چون با من لَج کرده!
مشاور: لطفا روی My Computer ،کلیک کنید.
کاربر: من فقط کامپیوتر خودم را دارم کامپیوتر شما پیش من نیست.
مشاور: مشکل شما به خاطر نرم افزار اسپای ویری است که روی دستگاهتان نصب شده(اسپای در انگلیسی به معنی جاسوس است)
کاربر: اسپای!؟ ببینم یعنی او می تواند از داخل مانیتور وقتی لباس عوض میکنم من را ببیند؟
کاربر: ماوس پد من سیم ندارد!
مشاور: من فکر کنم متوجه منظور شما نشدم. ماوس پد شما قرار نیست سیمی داشته باشد.
کاربر: پس چگونه می تواند ماوس را پیدا کند؟ یعنی وایرلس است؟
مرکز مشاوره: چه نوع کامپیوتری دارید؟
مشتری: یک کامپیوتر سفید…
مرکز : روز خوش، چه کمکی از من برمیاد؟
مشتری : سلام… من نمی تونم پرینت کنم.
مرکز : میشه لطفاً روی Start کلیک کنید و…
مشتری : گوش کن رفیق؛ برای من اصطلاحات فنی نیار! من بیل گیتس نیستم، لعنتی!
مشتری : سلام، عصرتون بخیر، من مارتا هستم، نمی تونم پرینت بگیرم. هر دفعه سعی می کنم میگه : «نمی تونم پرینتر رو پیدا کنم» من حتی پرینتر رو بلند کردم و جلوی مانیتور گذاشتم ، اماکامپیوتر هنوز میگه نمیتونه پیداش کنه…
مرکز : الآن روی مانیتورتون چیه خانوم؟
مشتری : یه خرس Teddy که دوستم از سوپرمارکت برام خریده!
مرکز : الآن F۸ رو بزنین.
مشتری : کار نمی کنه.
مرکز : دقیقاً چه کار کردین؟
مشتری : من کلید F رو ۸ بار فشار دادم همونطور که بهم گفتید، ولی هیچ اتفاقی نمی افته…
مشتری : کیبورد من دیگه کار نمیکنه.
مرکز : مطمئنید که به کامپیوترتون وصله؟
مشتری : نه، من نمی تونم پشت کامپیوتر برم.
مرکز : کیبوردتون رو بردارید و ۱۰ قدم به عقب برید.
مشتری : باشه.
مرکز : کیبورد با شما اومد؟
مشتری : بله
مرکز : این یعنی کیبورد وصل نیست. کیبورد دیگهای اونجا نیست؟
مشتری : چرا، یکی دیگه اینجا هست. اوه… اون یکی کار می کنه!
مرکز : مرکز خدمات شرکت مایکروسافت، میتونم کمکتون کنم؟
مشتری : عصرتون بخیر! من بیش از ۴ ساعت برای شما صبر کردم. میشه لطفاً بگید چقدر طول میکشه قبل از اینکه بتونین کمکم کنید؟
مرکز : آآه..؟ ببخشید، من متوجه مشکلتون نشدم؟
مشتری : من داشتم توی Word کار می کردم و دکمه Help رو کلیک کردم بیش از ۴ ساعت قبل. میشه بگید کی بالاخره کمکم میکنید؟
نوشته شده در شطحیات | بدون پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
آذر ۲م, ۱۳۸۷
دادگاه عالی در لندن حکم طلاق مدونا ملکه پاپ و شوهرش گای ریچی کارگردان بریتانیایی را صادر کرد. در دادگاه نه مدونای ۵۰ ساله حضور داشت و نه شوهر ۴۰ ساله اش.
بهگزارش سایت بیبیسی فارسی، دادگاه عالی لندن حکم طلاق مدونا “ملکه پاپ” و شوهرش گای ریچی کارگردان بریتانیایی را بدون سرو صدا صادر کرد.
اين حکم هشت ماه پس از این صادر می شود که این زوج که دارای سه فرزند هستند، اعلام کردند ازدواج ۸ ساله آنها به پایان رسیده است.
دادگاه با خواندن بیانیه رسمی اين ستاره پاپ اعلام کرد که او به خاطر رفتار غیر منطقی ریچی در خواست طلاق کرده است. در دادگاه نه مدونای ۵۰ ساله حضور داشت و نه شوهر ۴۰ ساله اش.
مدونا در اين بیانیه گفته است که رفتار ریچی همچنان ادامه دارد و در ضمن آنها از ۶ ماه پیش از درخواست طلاق جداگانه زندگی می کردند.
حضانت مشترک
اين زوج در سال ۲۰۰۰ در قصری در اسکاتلند ازدواج کردند و ماه پیش جدایی خود را اعلام کردند. گزارش ها حاکی است که اين دو از هم تقاضای مالی نکرده اند. گفته می شد ثروت مدونا ۳۰۰ میلیون پوند و دارایی ریچی به ۳۰ میلیون پوند می رسد.
همچنین گزارش شده است که آنها موافقت کرده اند هر دو به طور مشترک حضانت ۲ پسرشان روکو، ۸ ساله و دیوید، ۳ ساله که به فرزندی قبول کرده اند را داشته باشند. این در حالیست که دختر مدونا، لوردس، ۱۲ ساله از یک رابطه قبلی پیش وی خواهد ماند.
در بیانیه دیگری که دادگاه صادر کرد، آمده است که قاضی دادگاه، فیلیپ ولر ارجاع به قوانین مربوط به حضانت کودکان را لازم نمی داند و این نشان می دهد که این زوج از قبل بر سر موضوع حضانت بچه ها موافقت کرده بودند.
مدونا در حال حاضر در آمریکا سرگرم اجرای تور خود تحت عنوان “sticky & Sweet” یا نوچ و شیرین است.
نوشته شده در رسانهها, زنان | بدون پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
آبان ۲۸م, ۱۳۸۷

پاییز جان! چه شوم،
چه وحشتناك
اینك، بر این كناره ی دشت، اینك
این كورهراه ساكت بیرهرو
آنك، بر آن كمركش كوه، آنك
آن كوچه باغ خلوت و خاموشت
از یاد روزگار فراموشت
پاییز جان! چه سرد، چه دردآلود
چون من تو نیز تنها ماندستی
ای فصل فصلهای نگارینم
سرد سكوت خود را بسراییم
پاییزم! ای قناری غمگینم …
مهدی اخوان ثالث
نوشته شده در شطحیات, شعر | بدون پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
آبان ۱۹م, ۱۳۸۷
پنلوپه و خواستگاران، اثری از جان ویلیام واترهاوس

نوشته شده در زنان, شطحیات | بدون پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
آبان ۱۲م, ۱۳۸۷
گل در بر و می در کف و معشوق به کام است
سلطان جهانم به چنین روز غلام است
گو شمع میارید در این جمع که امشب
در مجلس ما ماه رخ دوست تمام است
در مذهب ما باده حلال است ولیکن
بی روی تو ای سرو گل اندام حرام است
گوشم همه بر قول نی و نغمه چنگ است
چشمم همه بر لعل لب و گردش جام است
در مجلس ما عطر میامیز که ما را
هر لحظه ز گیسوی تو خوش بوی مشام است
از چاشنی قند مگو هیچ و ز شکر
زان رو که مرا از لب شیرین تو کام است
تا گنج غمت در دل ویرانه مقیم است
همواره مرا کوی خرابات مقام است
از ننگ چه گویی که مرا نام ز ننگ است
وز نام چه پرسی که مرا ننگ ز نام است
میخواره و سرگشته و رندیم و نظرباز
وان کس که چو ما نیست در این شهر کدام است
با محتسبم عیب مگویید که او نیز
پیوسته چو ما در طلب عیش مدام است
حافظ منشین بی می و معشوق زمانی
کایام گل و یاسمن و عید صیام است
بشنوید با صدای موسوی گرمارودی
نوشته شده در شطحیات, شعر | بدون پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
آبان ۸م, ۱۳۸۷
سرپرست شوراي حل اختلاف خانواده در تهران که در برنامه بحث روز راديو تهران شرکت کرده بود، گفت: با توجه اينکه زنان هشتاد درصد متقاضيان طلاق را تشکيل ميدهند، اگر حق طلاق رابه آنها بدهيم، همه مردها مجرد خواهند ماند!
«فريدون اميرآبادي» علت اصلي همه اختلافات خانوادگي را «توقعات نابجاي زن» دانست و ده سال اول زندگي را دوران شناخت طرفين از يکديگر خواند.
وي تاكيد كرد: زنان امروز حتي توانايي پختن يک تخم مرغ را هم ندارند و اگر حق طلاق را به آنها بدهيم هيچ مردي روز خوش نخواهد ديد . سرپرست شوراي حل اختلاف خانواده در تهران صدور حکم طلاق به خاطر اعتياد مرد را «يک اصل منسوخ شده» دانست و گفت: در کشور چهار ميليون معتاد داريم در صورتي که بسياري از اعتيادها به زندگي لطمه نميزند بلکه اعتياد بايد مخل زندگي باشد، بهتر است زنان با اين مسئله کنار بيايند تا مردها هم بتوانند با خيال راحت اعتياد خود را ترک کنند .
منبع
نوشته شده در زنان | بدون پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
آبان ۳م, ۱۳۸۷
در جریان خانهتکانی سایت فارسی بیبیسی کلی مطلب تازه پیدا شده که خواندنشان فرصتی است مغتنم. یکی از دلپذیرترینهای این مطالب مصاحبه با آقای دولتآبادی است، مدتها بود که اینطور از او و اینکه چهمیکند و چگونه میاندیشد و چه بر سر و در سر دارد خبر نداشتیم. چون سایت بیبیسی فارسی فیلتر است متن کامل آن را اینجا میگذارم.

گفتگو با محمود دولت آبادی؛ از ادبیات دل نمی کنم
الهه خسروی یگانه - روزنامه نگار
طبقه بیست و یکم، تابلویی از پیکاسو و دری قهوه ای رنگ! اینها همه تصویرهای اولیه یک گفتگو با محمود دولت آبادی است، مردی که انگشت هایش شکل نوشتند و دود سیگارش حتی، کلمات انباشته شده در ذهنش را در فضا ترسیم می کند.
آدمها حرمت دارند. بعضی بیشتر. اما حرمت محمود دولت آبادی را باید جور دیگری نگه داشت. نه فقط به خاطر “گل محمد” کلیدر که در حافظه ادبی ما این جور زنده نفس می کشد، به خاطر عمری که این مرد برای نوشتن گذاشت تا بنویسد و نشان دهد تبار رنج دیده مردمی را که ماییم.
او از سرزمین غول های زیبا آمده است. همولایتی عطار و خیام و فردوسی و بیهقی و شاید برای همین، به این خوبی تبار کلمه را می شناسد و درک می کند.
گفتگو با محمود دولت آبادی بر سر ادبیات معاصر به درازا کشید. مصاحبه ای که گرچه روای دلتنگی های آقای نویسنده است، ولی فقط دلتنگی و نه خستگی.
این نکته را دولت آبادی با نگاه و با انگشت اشاره به من گوشزد می کند: “فقط دلتنگی، نه خستگی که تا نفس هست، باید بود و باید نوشت. من از ادبیات دل ، نمی کنم”…
در خبرها خواندم آثار جدید شما مربوط به جنگ هستند. این بهانه خوبی است برای این که از شما بپرسم چرا اتفاقات مربوط به انقلاب و جنگ اینقدر در میان آثار ادبی معاصر ما کمرنگ هستند. اگر موافق باشید مصاحبه را از این نقطه آغاز کنیم.
خب، می دانید که پیش از اتمام جنگ، من، نخستین مطلب را درباره آن با مقاله ای به عنوان “صلح و جنگ ؛ پایان کابوس” نوشتم که در مجله تایم لایف و چند مطبعه دیگر دنیا ــ و همزمان در ایران به چاپ رسید و هنوز هم معتقدم که جنگ یک کابوس بشری است، اما مطمئنا عقایدی مثل عقاید من و دیگران… لطفا بقیه را اینجا بخوانید.
نوشته شده در شطحیات, کتاب | بدون پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
مهر ۱۷م, ۱۳۸۷
نوشته شده در شطحیات | بدون پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
مهر ۱۴م, ۱۳۸۷
یک سال دیگر هم گذشت و امشب سنگریزه چهل و چهارم از ساعت شنی بهپایین میافتد.
نوشته شده در شطحیات | ۱ پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
مهر ۱۲م, ۱۳۸۷
يه کلاغ و يه خرس سوار هواپيما بودن. کلاغه سفارش چايي ميده، چايي رو که ميارن يه کميش رو ميخوره باقيش رو ميپاشه به مهموندار. مهموندار ميگه چرا اين کارو کردي؟ کلاغه ميگه دلم خواست. پررو بازيه ديگه، پررو بازي!
چند دقيقه ميگذره، باز کلاغه سفارش نوشيدني ميده، باز هم يه کميش رو ميخوره، باقيش رو ميپاشه به مهموندار. مهموندار ميگه: چرا اين کارو کردي؟ کلاغه ميگه: دلم خواست. پررو بازيه ديگه، پررو بازي!
بعد از چند دقيقه کلاغه چرتش ميگيره، خرسه که اين رو ميبينه به سرش ميزنه که اون هم يه خورده تفريح کنه…
مهموندار رو صدا ميکنه و ميگه يه قهوه براش بيارن، قهوه رو که ميارن، يه کميش رو ميخوره باقيش رو ميپاشه به مهموندار، مهموندار ميگه چرا اين کارو کردي؟ خرسه ميگه دلم خواست. پررو بازيه ديگه، پررو بازي.
اينو که ميگه يهو همه مهموندارها ميريزن سرش و کشون کشون تا دم در هواپيما ميبرن که بندازنش بيرون.
خرسه که اين رو ميبينه شروع به داد و فرياد ميکنه. کلاغه که بيدار شده بوده بهش ميگه: «آخه خرس گنده! تو که بال نداري، مگه مجبوري پررو بازي دربياري!!!!!!!!»
نوشته شده در شطحیات | بدون پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
مهر ۱۱م, ۱۳۸۷
Pride goes before a fall

نوشته شده در شطحیات | بدون پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
مهر ۶م, ۱۳۸۷
یادت میآید؟ وقتی که توی شرکت بهت پیشنهاد ازدواج دادم؟ فردایش که روی میزم یک جغجغه گذاشته بودی؟ مگر چه اشکالی داشت؟ از تو کوچکتر بودم که بودم. دیپلمه بودم که بودم. مگر بهت نگفتم آدم حساسی هستم؟ از این شوخیها بدم میآید. فردایش هم که جلوی همکارها زدم بیخ گوشت برای همین بود. این که هیچ کس بهتر از من پیدا نمیکردی. حتی اگر از مینهسوتا و ریودوژانیرو، میگرفتی میآمدی آدیس آبابا، تا بوداپست، و می رفتی تا بمبئی.
خودت هم گفتی که من دیوانهام. ولی نمیدانستی دیوانهها همیشه عاشق میمانند. حتی وقتی که تو با یکی دیگر ازدواج کرده باشی. حتی وقتی بچهدار شده باشی. حتی وقتی توی جادهی چالوس تصادف کرده باشی و خاکسترت هم پیدا نشده باشد.
روحت که فعلا به این طرفها رفت و آمد دارد ان شاء الله؟ خیلی خوب. میتوانی بروی و ببینی، شوهرت، آقای مهندس، هر شب پیش یک لکاته میخوابد. میتوانی التماسهایش را بشنوی وقتی که به یک روسپی میگوید یک شب دیگر هم پیشش دوام بیاورد. و میتوانی بیایی من را ببینی که اینجا توی این تیمارستان لعنتی، شبها که میخواهم بخوابم، خانم پرستار باید بیاید و برایم جغجغه بزند.
نقل از وبلاگ گوریل فهیم
نوشته شده در شطحیات | ۱ پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
مهر ۴م, ۱۳۸۷

سایت «شجریانیها» یا طرفداران آقای شجریان بهمناسبت روز اول مهر، سالروز تولد وی، ویژهنامهای تدارک دیدهاند که بسیار خواندنی است.
در مقدمه این ویژهنامه آمده است: «شبی که پیشنهاد این پرونده را با آقای «محمودیار» در میان گذاشتم، نمای روشنی از پایان کار در فکرم نبود. باید بگویم این سومین سالی بود که خیال داشتم چنین ویژهنامهیی را آماده سازم. سالهای پیش اما به بهانهی کمبود وقت و دشواری کار، آنچه در فکر داشتم را به اتاق بایگانی فرستادم تا مگر در مجالی مناسبتر و با توشهیی افزونتر به آن بپردازم. امسال با آمدن «شجریانیها» به عرصهی رسانههای موسیقایی، فرصت را غنیمت یافتم تا با یاری و همکاری دوستان، نقشهی پیشین را جامهی عمل بپوشانیم.
هر چند اندکی دیر شده بود، ولی پس از رایزنی با مدیر شجریانیها، بر آن شدیم تا در همان فرجهی کوتاه چهار پنج روزه، پرونده را سامان دهیم. بنابراین بیدرنگ از یاران همراهمان خواهش کردیم تا با قلم توانمندشان، هر یک از دیدگاه خاص خود، یادداشتی را پیرامون استاد آواز ایران بنگارند که یادگاری از شصتوهشتمین زادروز شجریان، از شجریانیها و برای شجریانیها بهجا بماند. دوستان هم بزرگوارانه….»
تولد استاد بر اهل دل و همراهان مبارک باد.
نوشته شده در موسیقی, هنر | بدون پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
شهریور ۲۴م, ۱۳۸۷
زردها بی خود قرمز نشده اند
قرمزی رنگ نینداخته است
بی خودی بر دیوار
صبح پیدا شده از آن طرف کوه “ازاکو” اما
“وازانا” پیدا نیست
گرته ی روشنی مرده ی برفی همه کارش آشوب
بر سر شیشه ی هر پنجره بگرفته قرار
وازانا پیدا نیست
من دلم سخت گرفته است از این
میهمان خانه ی مهمان کش روزش تاریک
که به جان هم نشناخته انداخته است:
چند تن خواب آلود
چند تن نا هموار
چند تن نا هشیار
نیما یوشیج

نوشته شده در شطحیات, شعر | ۱ پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
شهریور ۱۷م, ۱۳۸۷
نوشته شده در زنان | بدون پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
شهریور ۱۴م, ۱۳۸۷
در شب پایانی کنسرت گروه شهناز سه دوست و یار قدیمی که در کنار هم شاهکارها آفریدهاند عکسی بهیادگار گرفتند که دل همه دوستدارانشان را شاد کرد.
بود آیا…..

آقایان محمدرضا شجریان - محمدرضالطفی - حسین علیزاده
نوشته شده در موسیقی | ۱ پاسخ »
مطلب را به بالاترین بفرستید:
شهریور ۱۴م, ۱۳۸۷
در عالم موسیقی ایران افراد بزرگی بودهاند و هستند که هرکدام بهفراخور رشته فعالیت و حوزه هنری خود شاهکارها آفریدهاند و رفتهاند و یا هنوز هستند.
میتوان فهرستی طولانی از آهنگسازان، نوازندگان و خوانندگان ایرانی در سه حوزه موسیقی سنتی، پاپ و غربی ارائه کرد و البته نیز فهرستی هم از نامهای ماندگار که هرگز شنیدن صدایشان آدمی را دلزده و خسته نمیکند.
این اعتراف اولیه را کردم تا اگر بگویم که آقای شجریان در این آسمان نام دیگری است متهم به نشناختن و یا قدرناشناسی نسبت بهبقیه ستارگان این آسمان نشوم.
اگر ما تعریف سندرز پرس را از نشانهشناسی بپذیریم که: «نشانه هر چیزی است که برای کسی، بهگونهای، چیز دیگری (گزارشگر، زمینه، موضوع) را به یاد آورد» شجریان دقیقا از همین زاویه است که اهمیت پیدا میکند، چون او بیش از آنکه بهعنوان یک خواننده مطرح باشد، یک نشانه است، نشان از مقطعی ویژه از تاریخ برای نسلی ویژه.
هر کدام از ما با آثار استاد شجریان زندگی کردهایم و هر اثر او مقطعی از زندگی پرفراز و نشیب این نسل را یادآوری میکند.
این بدیهیات را گفتم تا برسم بهیادداشتی که امروز درباره آقای شجریان خواندم و خیلی بهدلم نشست.
آقای محمدجواد شکری در وبلاگ خود با نام پرندهها مینویسد: «موسیقی برای من یعنی استاد محمد رضا شجریان، مقام شجریان در موسیقی و آواز ایرانی فقط با مقام حافظ در ادبیات ایران زمین قابل مقایسه است. نوشتن درباره استاد شجریان برای کسی که با تک تک اهنگهای استاد عشقبازی میکنه، کار سختیه، خیلی سخت! برای گوش دادن بهاستاد نیازی به بهونه غمگین بودن یا شاد بودن ندارم، در همه حال و در همه جا صدای جاودانه استاد برایم لذت بخشه. هرگز نمیتونم که از بین…. (لطفا بقیه را اینجا یخوانید)
ضمنا اگر گزارش هفتهنامه شهروند درباره همایون شجریان را نخواندهاید میتوانید فایل آن را از این آدرس دریافت کنید.
نوشته شده در شطحیات, موسیقی | بدون پاسخ »