بایگانی برای‘شطحیات’ دسته

عاشق به غیر نظر نمی کند

پنجشنبه, خرداد ۲۷م, ۱۳۸۹

امیری به شاهزاده گفت: من عاشق توام

شاهزاده گفت: زیبا تر از من خواهر من است که در پشت سر تو ایستاده است.

امیر برگشت و دید هیچکس نیست.

شاهزاده گفت: عاشق نیستی. عاشق به غیر نظر نمیکند.

درگذشت ایت الله منتظری و سرنوشت تحولات اخیر اجتماعی

یکشنبه, آذر ۲۹م, ۱۳۸۸

Montazeriتحولات اجتماعی در کشورهایی مثل ما بیش از آنچه برایند تغییرات عمیق و وسیع اجتماعی و برخاسته از کنش ها و فرایندهای طبقاتی، حزبی و ایدئولوژیک باشد، از شور مذهبی و سیاسی و برانگیخته شدن احساسات مظلوم دوستانه نشات می گیرد.
لذا درگذشت آیت الله منتظری آن هم در ماه محرم محل تلاقی مرجعیت، مذهب، سیاست و مظلومیت است و این تلاقی، که از سوی نظام حاکم به راحتی هم قابل برخورد نیست، بدون شک حرکت اجتماعی اخیر ایران را به نقطه تعیین کننده ای خواهد رساند، در همین چند ساعته خبرهائی که از دانشگاه ها و شهرستان ها شنیده ایم این نظر را تائید می کند.

Montazeri 02

ما در ره عشق تو اسیران بلاییم

چهارشنبه, آذر ۲۵م, ۱۳۸۸

ما در ره عشق تو اسیران بلاییم
کس نیست چنین عاشق بیچاره که ماییم

بر ما نظری کن که در این شهر غریبیم
بر ما کرمی کن که در این شهر گداییم

زهدی نه که در کنج مناجات نشینیم
وجدی نه که در گرد خرابات برآییم

نه اهل صلاحیم و نه مستان خرابیم
اینجا نه و آنجا نه که گوییم کجاییم

حلاج وشانیم که از دار نترسیم
مجنون صفتانیم که در عشق خداییم

ترسیدن ما هم چو از بیم بلا بود
اکنون ز چه ترسیم که در عین بلاییم

ما را به تو سریست که کس محرم آن نیست
گر سر برود سر تو با کس نگشاییم

ما را نه غم دوزخ و نه حرص بهشت است
بردار ز رخ پرده که مشتاق لقاییم

دریاب دل شمس خدا مفخر تبریز
رحم آر که ما سوخته‌ی داغ خداییم

مولانا جلال الدین محمد بلخی

بشنوید با صدای آقای شجریان و نی آقای موسوی که در دشستستانی اجرا شده و سوز و گدازی دارد.

من نخوام تو تیم باشم کی رو باید ببینم!؟

پنجشنبه, آذر ۱۹م, ۱۳۸۸

No_footballدو پیرمرد ٩٠ ساله، به نام هاى بهمن و خسرو دوستان بسیار قدیمى همدیگر بودند.
هنگامى که بهمن در بستر مرگ بود، خسرو هر روز به دیدار او می رفت.
یک روز خسرو گفت: «بهمن جان، ما هر دو عاشق فوتبال بودیم و سال هاى سال با هم فوتبال بازى می کردیم. لطفاً وقتى به بهشت رفتى، یک جورى به من خبر بده که در آن جا هم می شود فوتبال بازى کرد یا نه.»
بهمن گفت: «خسروجان، تو بهترین دوست زندگى من هستى. مطمئن باش اگر امکانش بود حتماً بهت خبر می دهم»
چند روز بعد بهمن از دنیا رفت.
یک شب، نیمه هاى شب، خسرو با صدایى از خواب پرید. یک شیء نورانى چشمک زن را دید که نام او را صدا می زد: خسرو، خسرو …
خسرو گفت: کیه؟
منم، بهمن.
تو بهمن نیستى، بهمن مرده!
باور کن من خود بهمنم..
تو الان کجایی؟
بهمن گفت: در بهشت! و چند خبر خوب و یک خبر بد برات دارم.
خسرو گفت: اول خبرهاى خوب را بگو.
بهمن گفت: اول این که در بهشت هم فوتبال برقرار است. و از آن بهتر این که تمام دوستان و هم تیمی ها یمان که مرده اند نیز اینجا هستند. حتى مربى سابق مان هم اینجاست. و باز هم از آن بهتر این که همه ما دوباره جوان هستیم و هوا هم همیشه بهار است و از برف و باران خبرى نیست. و از همه بهتر این که می توانیم هر چقدر دلمان می خواهد فوتبال بازى کنیم و هرگز خسته نمی شویم. در حین بازى هم هیچکس آسیب نمی بیند.
خسرو گفت: عالیه! حتى خوابش را هم نمی دیدم! راستى آن خبر بدى که گفتى چیه؟
بهمن گفت: مربی مون براى بازى جمعه اسم تو را هم توى تیم گذاشته.
==================================
من نخوام تو تیم باشم کی رو باید ببینمممممممممممم !؟

رنج دیرینه – هوشنگ ابتهاج (سایه)

یکشنبه, آذر ۱م, ۱۳۸۸

هوشنگ ابتهاج (سایه)حاصلی از هنر عشق تو جز حرمان نیست
آه از ین درد که جز مرگ منش درمان نیست

این همه رنج کشیدیم و نمی دانستیم
که بلاهای وصال تو کم از هجران نیست

آنچنان سوخته این خاک بلاکش که دگر
انتظار مددی از کرم باران نیست

به وفای تو طمع بستم و عمر از کف رفت
آن خطا را به حقیقت کم ازین تاوان نیست

این چه تیغ است که در هر رگ من زخمی ازوست
گر بگویم که تو در خون منی بهتان نیست

رنج دیرینه ی انسان به مداوا نرسید
علت آن است که بیمار و طبیب انسان نیست

صبر بر داغ دل سوخته باید چون شمع
لایق صحبت بزم تو شدن آسان نیست

تب و تاب غم عشقت دل دریا طلبد
هر تنک حوصله را طاقت این توفان نیست

سایه صد عمر در این قصه به سر رفت و هنوز
ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست