بایگانی برای‘کتاب «یک عراقی در پاریس»’ دسته

سه اثر سلمان رشدی برای اولین بار به زبان عربی ترجمه می شود

یکشنبه, اردیبهشت ۲۷م, ۱۳۸۸

سلمان رشدی با کتاب آیات شیطانی مرتد شناخته شد و در سال ۱۹۸۹ از سوی آیت الله خمینی مرتد و مهدورالدم شناخته شد. اکنون پس از همه این سال ها، برای نخستین بار سه اثر او به زبان عربی برگردانده می شود.
بچه های نیمه شب و شرم با ترجمه عبد الکریم ناصیف و خشم با ترجمه فاطمة النظامی از سوی انتشارات دارالجمل انتشار می یابد.
دارالجمل ناشر کتاب یک عراقی در پاریس است که شرح هایی از آن را در این پست خوانده اید و بخش هایی از ترجمه آن را اینجا می توانید بخوانید.
پیش از انتشار آیات شیطانی و حکم ارتداد سلمان رشدی، از او کتاب بچه های نیمه شب با ترجمه مهدی سحابی به فارسی انتشار یافته بود که در سال  ۱۳۶۴ جایزه بهترین رمان خارجی کتاب سال جمهوری اسلامی ایران را دریافت کرده بود.
آیات شیطانی با ترجمه روشنک داریوش با نام مستعار روشنک ایرانی در دو جلد در خارج از ایران انتشار یافته که نسخه دیجیتال آن در اینترنت قابل دانلود است.
عطاالله مهاجرانی وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی در دوران ریاست جمهوری سید محمد خاتمی، نقد مبسوطی بر این کتاب نوشته است.
منبع خبر

یک عراقی در پاریس – بخش چهارم

دوشنبه, بهمن ۱م, ۱۳۸۶

 برای بقیه بخش‌های کتاب به این صفحه بروید: کتاب «یک عراقی در پاریس»

ستقیم رفتم هتل، دوش گرفتم و به‌کارمند هتل گفتم که من همین امروز کشور را ترک می‌کنم. خندید و گفت: «حالا که از حبس به سلامتی بیرون آمدی، دیگر می‌توانی تو کشور بمانی و کار کنی. خیالت راحت باشد تو دیگر امتحانت را پس داده‌ای.» فردای آن روز رفتم سراغ شرکت بیمه‌ای که چند روز آنجا کار کرده بودم و برای مدیر شرکت تعریف کردم که چه اتفاقی افتاده است. او شروع کرد لرزیدن و دست من را گرفت و از شرکت بیرون کرد و با داد و فریاد گفت: «دیگر هیچ وقت تو را اینجا نبینم.» ولی من زیر بار نرفتم و تا دستمزد چند روز کارم را نگرفتم از آنجا نرفتم.
بعد رفتم گاراژ و یک بلیت در ماشین‌های مسافربری که به بیروت شرقی می‌رفتند خریدم. موقعی که به‌بیروت شرقی رسیدیم من آخرین نفری بودم که هنوز تو ماشین نشسته بودم. راننده پرسید: «برادر! کجا می‌خواهی پیاده شوی؟» گفتم: «نمی‌دانم» گفت: «خوب اگر نمی‌دانی اینجا میدان شهدا در منطقه اشرفیه است و ما هم به‌آخر راه رسیده‌ایم.» پیاده شدم و کمی در آن اطراف پرسه زدم و بعد رفتم در هتلی در آن دور و بر به‌نام الکساندر اتاق بگیرم. پاسپورتم به‌اضافه ۵۵ لیره لبنان بابت قیم اتاق ازم گرفتند که هیچ وقت در آن نخوابیدم. پول را دادم و آمدم خیابان تا قدمی بزنم. از مقابل کلیسای مریم عذرا گذشتم و سپس به‌یک مغازه لوازم‌التحریر رسیدم. مثل همیشه فوری یک دفتر و خودکار خریدم. یک ساعتی که پیاده این طرف و آن طرف گشتم خودم را در خیابان تنگی دیدم که به دریا می‌رفت. ناگهان صدای انفجار موشک‌هایی را شنیدم و موقعی که از آن دور که بودم به شهر نگاه کردم دیدم موشک‌ها دارند ساختمان‌های شهر را ویران می‌کنند. تصمیم گرفتم برگردم هتل. همین موقع یک جیپ ارتشی را دیدم که به‌طرف من می‌آید. سپس یک نفر را دیدم که مشتش را طرف صورتم حواله کرد و دیگر چیزی نفهمدیم تا اینکه به‌هوش آمدم و دیدم توی یک اتاق تاریک روی زمین افتاده‌ام. انگار که داخل یک قایق باشم صدای غرش دریا را می شنیدم. دستم را روی شکمم گذاشتم و احساس کردم که گرسنه‌ام. بعد شروع کردم خودم را دلداری دادن که آنها حتما از نیروهای حزب کتائب هستند و وقتی به‌انها بگویم که من آشوری هستم و آمده‌ام اینجا تا از طریق یکی از گروه‌های مسیحی به‌آمریکا مهاجرت کنم، آزادم می‌کنند. چند ساعت بعد یک مرد طاس آمد و با عصبانیت گفت: «این موشک‌های فلسطینی و سوری را دیدی که می‌آیند و به‌دقت به‌هدف‌هایشان می‌خورند. می‌دانی چرا؟ برای اینکه در اینجا جاسوسانی دارند که به آنها اطلاعات می‌دهند.» گفتم: «آنها خیلی پست‌اند.» با لبخند تمسخرآمیزی به‌من نگاه کرد و گفت: «کی‌ها پست‌اند؟» گفتم: «جاسوس‌ها» سیلی محکمی به گوشم زد و گفت: «مادر فحبه، اگر جاسوس‌ها پست‌اند پس تو چرا برای‌شان کار می‌کنی؟» دوباره به‌قصد کشت شروع کرد مرا زدن پ من هم مدام می‌گفتم: «شما اشتباه می‌کنید. من آشوری هستم و می‌خواهم بروم آمریکا. اما مرد به شکل هیستریکی عصبانی بود و با مشت و لگد افتاده بود به‌جان من. من هم داشتم فحش‌هایی را که او با لهجه لبنانی پشت سر هم به‌من می‌داد را می‌شنیدم و البته به‌نظرم خنده‌دار می‌آمد. مرد گفت: « شماها هر کدام‌تان یک داستان می‌سازید و می‌آئید اینجا.» چند دقیقه بعد شخص دیگری آمد و پرسید؟ «پی‌یر! کمک می‌خواهی؟» ‌ بعد همان شخص شروع کرد با یک عصای کلفتی که در دست داشت با شدت مرا زدن. من هم شروع کردن گریه کردن و بدترین فحش‌هایی را که بلد بودم نثارشان می‌کردم. همان روز یک نفر دیگر که مثل هنرپیشه‌های سریال‌های تلویزیونی که همیشه در عراق می‌دیدیم خوش‌تیپ و شیک بود آمد و شروع کرد از من درباره دورانی که در دمشق بودم سوال کرد. به‌او گفتم که در آنجا مرا شکنجه دادند. خندید و پرسید: «شکنجه‌ات دادند یا آموزشت دادند» بعد شروع کرد به‌کشیدن سیگاری که خیلی بد بود و بعدها فهمیدم که سیگار “جیتان” است.
ادامه دارد

یک عراقی در پاریس – بخش سوم

یکشنبه, دی ۳۰م, ۱۳۸۶

برای بقیه بخش‌های کتاب به این صفحه بروید: کتاب «یک عراقی در پاریس»

دو روز را در دمشق گذراندم، مثل هر توریست دیگری بعد رفتم دنبال کار بگردم. روی در یکی از ساختمان‌ها دیدم که آگهی داده‌اند: »شرکت بیمه اتومبیل در طبقه پنجم یک تایپیست مسلط به ماشین تایپ عربی را استخدام می‌کند.« شرکت فقط از یک مدیر تشکیل می‌شد که حدود ۶۰ سال داشت. با دلخوری گفت که منشی شرکت در مرخصی زایمان به‌سر می‌برد و بعد از من امتحان گرفت و من قبول شدم. یک هفته بود که در دمشق بودم که دو نفر مامور امنیتی سوریه به‌اتاق من در هتل آمدند و از من خواستند که همراه آنها بروم. من را برای چند ساعتی در یک اتاق نمور و سرد گذاشتند تا اینکه بالاخره دو بازجو آمدند و شروع کردن به پرسیدن سوال‌های عجیب و غریب.
- در در دمشق چه کار می‍‌کنی؟
آمدم اینجا که کار کنم و با پولش به بیروت شرقی بروم و از آنجا بروم آمریکا وارد عالم سینما بشوم.
چطور تو از یک کشور پولدار آمدی تا تو یک کشور فقیر کار کنی؟ همه از سوریه می‌روند کشور تو کار کنند، بعد تو آمدی اینجا کار کنی؟‌ مطمئنی برای هدف دیگری اینجا نیامدی؟
من از سال‌های خیلی دور آرزوی مسافرت داشتم. خدمت سربازی‌ام که تمام شد، با وجود اینکه پول کمی داشتم، ولی تصمیم گرفتم راه بیافتم تا این برنامه سفر من بالاخره عملی شود.
یکی از بازجوها در حالی‌که با مشت به‌گردن من می‌زد گفت: »که عملی‌اش کنی! هان؟« من با لحن ملتمسانه‌ای گفتم: »بله. من دارم واقعیت را می‌گویم. شما از من چه می‌خواهید؟« بازجوی دوم یک سیلی به من زد و گفت: »پدر سگ تو به‌چه جراتی از ما سوال می‌کنی؟« بعد شنیدم که آن یکی می‌گفت »ولش کن. بگذار عبدالعظیم بیاید، او می‌داند که چطور ادبش کند.«
بعد از مدت کوتاهی مرد گنده‌ای با یک عصای چوبی که روی آن تکه‌های کوچک شیشه‌ای جسبیده بود آمد داخل اتاق. بعد رو کرد به من گفت: »هفته پیش یک احمقی اینجا بود که تا نصف این عصا را توی ماتحتش نکردیم اعتراف نکرد. حالا هم دارم نصیحتت می‌کنم که هوشیار باشی.« من در حالی که آنچه را می‌شنیدم باور نمی‌کردم گفتم: »چرا شما با من این‌طوری می‌کنید؟ باور کنید من هیچ کار بدی نکرده‌ام. به‌خدا قسم می‌خورم. من حاضرم همین الان سوریه را ترک کنم.« مرد در حالی‌که داشت می‌گفت: »که این‌طور! که این‌طور!«، کمربند چرمی‌اش را از شلوار باز می‌کرد و بعد از پشت به‌من حمله کرد و شروع کرد با شلاق و لگد به‌شدت مرا زدن. من گریه می‌کردم و می‌گفتم: »آخر چرا من را می‌زنید؟ من که به‌شما کاری نکردم!« وبعد که مرد با شدت بیشتری به‌کتک زدن من ادامه می‌داد، من شروع کردم به فحش دادن: »کثافت‌ها، پدرسگ‌ها. من شکایت شما را به‌سفارت کشورم می‌کنم.« من سرم را توی بغلم گرفته بودم و گذاشتم آن قدر مرا بزند تا خسته شود. شنیدم که تفی پرت کرد و رفت بیرون.
من در همان حال باقی ماندم تا اینکه چشم‌هایم را باز کردم و متوجه نور روز شدم که وارد اتاق می‌شد. شاید فردای آن روز بود که یکی از بازجوها دوباره به‌سلول آمد و از من خواست که روی صندلی بنشینم، من نشستم. سپس یک افسری که به‌نظر عالی‌رتبه می‌رسید وارد سلول شد و به من گفت: »پاشو بایست.« پا شدم. سپس گفت شلوارم را درآوردم، بعد هم گفت که شورتم را در بیاورم. بعد رو کرد به بازجو و گفت: »این‌که یهودی عراقی نیست.« به‌این ترتیب بعد از اینکه مطمئن شدند من جاسوس یهودی نیستم آزادم کردند. اما قبل از آن افسر سوری دستش را روی شانه‌های من گذاشت و کلی درباره توطئه‌های امپریالیسم آمریکا و صهیونیست‌ها و مزدوران‌شان برای از بین بردن شور یه داد سخن داد. بعد هم پیشنهاد کرد که بهتر است من اسمم را عوض کنم. بعد از ۵۰ ساعت که نه آب و نه غذائی به‌من داده بودند آزادم کردند و من ار ساختمانی که حوالی منطقه الصالحیه بود بیرون آمد.

ادامه دارد

یک عراقی در پاریس (۲)

یکشنبه, مهر ۱۵م, ۱۳۸۶

برای بقیه بخش‌های کتاب به این صفحه بروید: کتاب «یک عراقی در پاریس»

بعد نهرین پرسید: »کی می‌رسی به آمریکا؟« گفتم: »یک ماه دیگر، شاید هم دو ماه دیگر.« همان موقع صدای مادرم در آمد که: »دیوونه! فوقش،‌ دو سه روز، بعدش برمی‌گردی.« خودم را رویش انداختم و شروع کردم به بوسیدنش. »محال است. محال است مادر. به هر قیمتی هم که باشد بر نمی‌گردم. باور کن. فقط قبل از اینکه بروم لطفا مرا ببوس. این تنها چیزی است که از تو می‌خواهم.« مادرم چشم‌هایش را باز کرد و گفت: » سرت را بیار جلو« بعد هم مرا بوسید.
رفتم نزدیک پدرم و بوسیدمش، چشم‌هایش را با لبخند باز کرد. من هم با دست‌هایم این علامت‌ها برایش کشیدم: کف دست راستم را باز کردم و هوا را با آن شکافتم و همزمان با آن هوا را با فشار از دهان بیرون فرستادم، بعد هم با انگشت سبابه دست راستم زدم روی سینه‌ام و بعد با همان انگشت به کف زمین اشاره کردم. پدرم فهمید که می‌خواهم به او خبر بدهم که امروز عازم سفر هستم ولی نتوانستم به او بگویم که الآن ما در ژانویه ۱۹۷۹ هستیم. پدرم لبخندی زد و بعد از رختخوابش بیرون آمد و به دستشویی رفت. چند لحظه بعد که بیرون آمد، صورتش را شسته بود و موهایش را به سمت پشت شانه کرده بود که موقع خداحافظی آراسته به‌نظر برسد. برای مدتی طولانی او را بغل کردم، بعد رفت روی رختخوابش نشست و تمام مدت من را با لبخند نگاه می‌کرد. بالاخره کیف کوچکم را روی دوش انداختم و یک بوسه برای پدرم فرستادم و خانه را ترک کردم.
قبل از اینکه اتوبوس از بغداد راه بیفتد، یکی از کارکنان شرکت اتوبوسرانی آمد نزدیک پنجره من، سرش را داخل اتوبوس کرد و در حالی‌که به سه زن که جلوی من نشسته بودند اشاره می‌کرد گفت: »خوش به‌حالت، داری با سه تا پتیاره سفر می‌کنی.« به زن‌ها نگاه کردم که بوی عطر گران‌قیمت‌شان بینی‌ام را پر کرده بود. در کمال معصومیت خیلی آهسته از مسافر کناری‌ام که چفیه و عقال به‌سر داشت پرسیدم: »ببخشید، حاج آقا پتیاره یعنی چی؟« خیلی سریع جواب داد: »پسر جان یعنی فاحشه« بعد هم با صدای بلندی که آن سه تا خانم بشنوند ادامه داد: »بهشان هنرپیشه هم می‌گویند.«
موقعی که از فلوجه رد می‌شدیم، یاد خاطراتم افتادم که بچه بودیم و سیم‌هایی را که زن‌ها لباس رویشان پهن می‌کردند می‌دزدیدیم و می‌آوردیم فلوجه می‌فروختیم.
چند دقیقه بعد اتوبوس در جاده‌ای به موازات کوه‌ها و تپه‌ها داشت پیش می‌رفت. سرم را از پنجره بیرون آوردم تا الحبانیه را که در آنجا به دنیا آمده بودم سیر ببنیم. تابش خورشید شدید بود و نور آن به‌شدت روی رودخانه الحبانیه بازتاب داشت.
چقدر من از این رود بدم می‌آمد. در آن غروبی که هرگز فراموشم نخواهد شد همه الرحبانیه از شنیدن خبر غرق شدن آلکسی در رودخانه غمگین شدند. دوستانش گفتند: »خیلی منتظرش شدیم ولی پیدایش نشد« و مجازات سختی از پدران‌شان دیدند.
آلکسی شانزده سال داشت و شنیدم که مادرم می‌گفت: »بیچاره، می‌خواست راهب بشود.« همه زن‌ها متفق‌القول بودند که: »خدا آلکسی را انتخاب کرد چون زیبا، مودب و درستکار بود.« موقعی که جلیل الدب حرف زن‌ها را درباره آلکسی شنید، چند تا سنگ برداشت و با آنها زد شیشه کفش فروشی باتا را شکست. بعد هم با صدای بلند داد می‌زد: »من آدم شروری‌ام. من آدم شروری‌ام.« گوشش را گرفتند و او را به پاسگاه پلیس بردند ولی او هم‌چنان جلوی معاون پاسگاه هم داد می‌زد که: » من نه آدم خوبی هستم، نه درست‌کارم و نه می‌خواهم خدا من را پیش خودش ببرد.« معاون پاسگاه خندیده بود و بعد هم آزادش کرده بود.
اتوبوس که از شهر الرمادی، که چند سالی آنجا زندگی کرده بودم، گذشت خوابیدم. در ایستگاه بازرسی مرز عراق و سوریه، از سر وصدای مسافران، بیدار شدم. راننده ازمان خواست که برای بازرسی وسایل‌مان و مهر پاسپورت‌های‌مان پایین برویم. کارمان که تمام شد همه برگشتیم داخل اتوبوس، غیر از آن سه تا خانم که دو ساعت تمام منتظر آمدن‌شان شدیم. صدای مسافرها درآمده بود. مردی که کنار من نشسته بود گفت: »اینها حتی در مرز هم دنبال مشتری می‌گردند.« راننده جوابش را داد که: »نه حاجی، این طور هم که شما فکر می‌کنید نیست.« بالاخره خانم‌ها آمدند، اما با حالتی ترحم‌برانگیز. آنها سوار که شدند سکوت کردند. تازه زمانی که وارد خاک سوریه شدیم گفتند که پلیس عراق آنها را تهدید کرده و از آنها خواسته بوده که یا به تجاوز تن دهند یا رشوه بدهند. » ما یک عالمه دلار به آنها دادیم ولی آنها باز هم می‌خواستند به ما تجاوز کنند.« یکی از آنها با لهجه لبنانی گفت: »اینها پلیس نیستند که، راهزنند.« یکی دیگرشان با لهجه مصری گفت: »من دیگه پام را تو این کشور آدم‌کش‌های جنایتکار نمی‌ذارم.« مردی که کنار من نشسته بود جواب داد: »بسه دیگه خواهش می‌کنم. لطفا احترام خودتان را نگهدارید.« زن لبنانی جواب داد:‌»کدوم احترام؟ ندیدی چطور به مسافران دست‌درازی می‌کنند؟ این به‌جای این است که باید می‌آمدی و از ما دفاع می‌کردی؟« مرد با عصبانیت جواب داد: »من از شماها دفاع کنم؟ از شما پتیاره‌ها؟« هر سه تا زن خندیدند و با هم گقتند: »پتیاره؟ پتیاره یعنی چه؟« مرد به من نگاه کرد و گفت: »بگو بهشون منظورم از پتیاره چیست؟« من به آنها نگاه کردم و با خجالت گفتم: »یعنی فاحشه« هر سه‌تاشان خندیدند و بعد با هم گفتند: »چه باحال«

ادامه دارد

یک عراقی در پاریس (۱)

پنجشنبه, مهر ۱۲م, ۱۳۸۶

برای بقیه بخش‌های کتاب به این صفحه بروید: کتاب «یک عراقی در پاریس»

از خواب بیدار شدم و به ساعتی که در راهرو آویزان بود نگاه کردم، تقریبا شش صبح بود. خیالم راحت شد چون اتوبوسی که قرار بود مرا از بغداد به دمشق ببرد ساعت نه و نیم راه می‌افتاد.به خانواده‌ام نگاه کردم که غرق در خواب بودند، در اتاق بزرگ خانه که شب‌ها برای خواب و روزها برای زندگی از آن استفاده می‌کردیم. با لباس معمولی‌شان در رختخواب‌هایی که روی کف سیمانی و مرطوب اتاق افتاده بود، خوابیده بودند.
مادرم در وسط اتاق خوابیده بود و در دو طرفش خواهران کوچکم نهرین و ماری بودند. در گوشه یگری از اتاق روبن و جان کنار به‌کنار هم می‌خوابیدند، و ‍پدرم هم روی کپه‌ای (بقچه‌ای) از لباس‌های کهنه در گوشه دیگری در ته اتاق خوابیده بود و بالاخره تیدی و شمشون هم در راهرو، روی نیمکت‌های چوبی خوابیده بودند.
کنار مادرم دراز کشیدم و شروع کردن به بوسیدن سرش و بعد در گوشش زمزمه کردم: »مامان، مامان، پاشو دیگه. تو که همیشه این وقت بیدار بودی، حالا چه شده امروز خوابیدی؟ پاشو لطفا. من دارم می‌روم و شاید هم که دیگر هیچ وقت من را نبینی‌ها؟!« با صدای آرامی پرسید: »مگر دیوانه شدی؟ کجا می‌خواهی بروی پسرم؟« گفتم: »هالیوود دیگر! مادر! مگر یادت رفته چه آرزوهایی دارم؟!« با صدای آرامی، انگار که می‌خواست مسخره‌ام کند، گفت: »می‌خواهد برود هالیوود؟!« و بعد هم دوباره چشم‌هایش را بست. من با صدای بلند گفتم: »بله مادر! می‌خواهم بروم هالیوود. چرا حرفم را باور نمی‌کنی؟« ولی جوابم را نداد.
رفتم نزدیک ماری و شروع کردم به بوسیدنش و آرام در گوشش زمزمه کردم: »صبح به خیر. سلام ماری« ولی بیدار نشد، در عوض صدای نهرین را شنیدم که داشت می‌گفت: »وای من باید بروم مدرسه.« رفتم به طرفش، صورتش را بوسیدم و بغلش کردم: »نهرین من دارم می‌روم آمریکا. همین الان.« نهرین خوشگل من لبخندی زد و گفت: »بگذار بروم صورتم را بشویم.« گفتم: »صورت تو از آب هم پاک‌تر است، نهرین جان!.«
دوباره برگشتم که صورت ماری را ببینم که غرق در خواب بود. »ای خدا چقدر دوستش دارم.« همیشه به‌او می‌گفتم: »زمانی که کارگردان شوم، تو را قهرمان فیلم‌هایم می‌کنم.«

ادامه دارد…..