بایگانی برای‘سینما’ دسته

پروانه معصومی – سیر تحول از روی جلد زن روز سال ۵۲ تا سخنرانی در برابر رهبر انقلاب

شنبه, تیر ۱۹م, ۱۳۸۹

پروانه معصومی هنرمند خوب سینمای کشورمان هفته پیش در جمع هنرمندان نمایشی صدا و سیما با رهبر انقلاب حضور داشت و سخنرانی کرد.
او فعالیت سینمائی خود را با فیلم رگبار بهرام بیضائی آغاز کرد و بعدتر در فیلم هایی چون شهرقصه، رگبار و کلاغ هم ایفای نقش کرد. پس از پیروزی انقلاب هم او در فیلم ها و سریال های زیادی  از جمله ناخدا خورشید ایفای نقش کرد.
خانم معصومی الان حدود ۶۵ سال دارد و سخنرانی هفته گذشته او در برابر رهبر انقلاب خاطراتی از این هنرمند را در ذهن ها تازه کرد.

پروانه معصومی: با تب ۳۹ درجه، خود را به دیدار رهبری رساندم

تصاویر زیر خانم معصومی را در دیدار هنرمندان صدا و سیما با رهبر انقلاب و نیز او را بر روی جلد هفته نامه زن روز سال ۱۳۵۲ نشان می دهد.

پروانه معصومی هنگام سخنرانی دربرابر رهبر انقلاب پروانه معصومی روی جبد هفته نامه زن روز سال ۱۳۵۲

زندان طلائی – سفر به دوبی به روایت بهمن فرمان آرا

یکشنبه, دی ۲۰م, ۱۳۸۸

به نقل از روزنامه اعتماد (۱۹ دی ۱۳۸۸)
من در عمرم دو بار به دوبی سفر کرده ام.
اولین بار هشت سال پیش به عنوان مترجم با دوست پدر مرحوم ام که می خواست ویزای امریکا بگیرد و دومین بار چند صباحی پیش به عنوان رئیس ژوری بین الملل جشنواره فیلم دوبی بود.
در فیلم «خاک آشنا» نظرم را به این جزیره دیسنی لندوار به صراحت گفته ام ولی این سفر اخیر که ۹ روز آنجا بودم مرا بر آن داشت که این یادداشت را بنویسم.
به عنوان عضو ژوری من را به اتفاق دیگر اعضای ژوری در هتل پنج ستاره القصر اسکان دادند که واقعاً بی شباهت به قصرهای خیالی داستان ها نیست. آنقدر بزرگ است که در روز چه بخواهی چه نخواهی کیلومترها راه می روی و سر هر پیچ راهرو یک نفر ایستاده که بنا به وقت روز به شما صبح بخیر، ظهر بخیر یا شب بخیر می گوید و حتماً باید لبخند بر لبش باشد.
ما را به همراه مسوول مواظبت از ژوری که جوانی از سنگال بود هر روز به پاساژی بزرگ می بردند که ته آن یک مجموعه سینمایی ۱۴ سالنه بود.
در بین اعضای ژوری خانم مونیشا کرالا ستاره بزرگ سینمای هند بود که در هر رفت و آمدی در آن پاساژ حتماً هفت، هشت نفری می خواستند با او عکس بگیرند. راننده ما جوانی هندی بود به نام صابیر که تقریباً در طول این رفت و آمدها کلمه یی به لب نمی آورد. روز چهارم وقتی شب مرا به هتل دیگری می برد که دوستی را ببینم از من پرسید؛ آیا به نظر شما اشکالی ندارد اگر من عکسی با خانم کرالا بگیرم؟ گفتم چرا باید اشکال داشته باشد و او در جواب گفت به ما دستور داده شده که هیچ گونه تماسی با میهمان های خارجی نداشته باشیم و اگر داشته باشیم ممکن است ما را از دوبی اخراج کنند. من به صابیر گفتم من از خانم کرالا درخواست می کنم که او درخواست کند با تو عکسی بگیرد که تو را متهم به تماس با میهمانان خارجی نکنند. خوشحال شد و این عکس گرفته شد ولی این باعث شد من قدری بیشتر به وضعیت افرادی که آنجا به خارجی ها و عرب ها سرویس می دهند، توجه کنم.
هر راننده، نگهبان، جاروکش یا پیشخدمت با پرداخت رشوه چند هزار دلاری توانسته ویزای کار از شیخی بگیرد تا بتواند برای فامیلش که معمولاً در کشورهایی مثل بنگلادش، هندوستان، پاکستان، فیلیپین و… ۱۰ ، ۱۲ نفر هستند پول بفرستد. شرط اول این ویزای کار اطاعت مطلق از ساکنان و توریست ها است و اگر خطایی از این کارگر سر بزند بدون درنگ با پرواز بعدی او را به مملکتی که از آن آمده پس می فرستند.
جشنواره فیلم دوبی نزدیک به دوران کریسمس برگزار می شود و شما به هر سو که نگاه می کردید درخت های عظیم کریسمس با آرایش های طلایی به چشم می خورد و آهنگ «جینگل بلز» مخصوص کریسمس را بدون وقفه تمام روز و شب می شنیدید و آنقدر این تظاهرات زیاد بود که مرا به این فکر انداخت چرا یک کشور اسلامی اینقدر به این ایام بها می دهد، مگر اینکه به خاطر توریست های مسیحی باشد.
چیزی که به نظرم آمد این بود که دوبی واقعاً یک زندان طلایی است که پول و ثروت را نوکیسه وار به رخ شما می کشند و اماکن تهوع آوری چون «برج العرب» که می گویند همه چیز آن از طلاست و بالاخره بلندترین ساختمان جهان که چند روز پیش در آنجا افتتاح شد می سازند، ولی خدمتگزاران واقعی که چرخ این زندان طلایی را می چرخانند مثل کنیزان و برده های عصر باستان با آنها رفتار می شود و آنها باید به جماعتی نوکیسه سرویس بدهند.
اینکه رکود اقتصادی جهان بالاخره گریبان دوبی را نیز گرفته و شیخ المکتوب برای پوشش کمبود بودجه ۸۰ میلیارد دلاری اش کاسه به دست به گدایی افتاده، دلسوزی ندارد ولی اینکه همین برده ها و کنیزها را نیز به خاطر رکود اقتصادی دسته دسته بدون هیچ خطایی به ممالکشان برمی گردانند واقعاً آدم را متاثر می کند.
دوبی یک زندان بزرگ طلایی است و مهم نیست که بزرگ ترین یا بلندترین هر چیزی را بنا کنند چون آقای المکتوب جایزه حقوق بشر را در جشنواره اش به کسی اعطا می کند تا اقلاً دیگران فراموش کنند که رفتار ناشایست و بی رحمانه اهالی دوبی با کارگرانی که این مملکت را می گردانند بی شرمانه ترین نقض حقوق بشر است.
شاید روشن ترین و خوشحال کننده ترین لحظه این سفر برای من این باشد که سهم کوچکی در اعطای جایزه مخصوص ژوری به یکی از بهترین فیلم های ایرانی که در سال های اخیر دیده ام «کشتزارهای سفید» به کارگردانی محمد رسول اف و با بازی درخشان حسن پورشیرازی داشتم.
امیدوارم آنهایی که آزاد کردن فیلم های توقیفی را برای کسب محبوبیت پیشه کرده اند نگاهی نیز به این فیلم بیندازند و امکان اکران آن را فراهم کنند چون چه مسوولان بخواهند چه نخواهند محمد رسول اف مثل اصغر فرهادی یکی از استعدادهای درخشان سینمای جوان ماست.
لینک متن مطلب در روزنامه اعتماد
لینک PDF صفحه روزنامه اعتماد

جوون ها و پیر و پاتال ها به روایت فرمان آرا

پنجشنبه, آبان ۲۱م, ۱۳۸۸

جوون ها جرات خودکشی دارن.
ما پیر و پاتال ها که نصفی از عمرمون هم گذشته و دو دستی هم دنیا را چسبیدیم.

از دیالوگ های فیلم بوی کافور عطر یاس

پیرزن ۱۰۷ ساله مالزیائی از شوهر ۳۷ ساله اش جدا شده و برای بیست و سومین بار می خواهد ازدواج کند

سه شنبه, شهریور ۲۴م, ۱۳۸۸

پیرزن ۱۰۷ ساله مالزیائی که اخیرا از شوهر ۳۷ ساله خود جدا شده اعلام کرد که تصمیم دارد برای بار بیست و سوم در زندگی خود ازدواج کند، چون تحمل تنهائی برای او دشوار است. (منبع خبر)
ووک کوندار ۴ سال پیش با محمد نور چه موسی که ۷۰ سال از او کوچکتر است ازدواج کرد.
محمد که آن موقع ۳۳ سال داشت گفته بود: « من دنبال پول همسرم نیستم، چون او اصلا فقیر است. من اول برای اینکه او را از تنهائی در بیاورم و از روی انسان دوستی با او رفاقت کردم ولی خیلی زود دیدم در کنار او به چه آرامشی دست یافته ام و به خاطر همین هم پس از مدتی عاشق او شدم.»
این اولین ازدواج محمد بود ولی معشوقه او ووک کوندار قبلا ۲۲ بار دیگر هم ازدواج کرده بود.
حالا پس از ۴ سال این عشق به شکست انجامیده و آنها از هم جدا شده اند، ولی خانم ووک در سن ۱۰۷ سالگی قادر به تحمل تنهائی نیست و قصد دارد دوباره ازدواج کند.
فاصله سنی این زن و شوهر رکورد شوهرانی که از زنان خود کوچکتر هستند را شکسته است.

فرویدن صدیقی، خبر دیجیتال شدن ماهنامه فیلم و یونس شکرخواه

دوشنبه, تیر ۸م, ۱۳۸۸

ماهنامه فیلم

فریدون صدیقیمجله فیلم با همه جایگاه پرآوازه ای که در عرصه روزنامه نگاری و سینما دارد، اما دیر دیجیتال شد. مسعود محرابی البته در یادداشتی در شماره پیش ماهنامه فیلم علت این همه تاخیر را توضیح می دهد و می گوید هم که چرا سایت مجله فیلم، نسخه دیجیتال چاپ شده آن نیست.
دوست بسیار عزیزی دارم، فریدون صدیقی، که در این باره یادداشتی نوشته و البته شان مجله فیلم را به جا آورده است.
حالا که صحبت فریدون صدیقی شد، باید از یار غار او دکتر یونس شکرخواه هم یاد کرد که باز فریدون صدیقی در یادداشتی به مناسبت ۵۰ سالگی آقای شکرخواه او را به زیبائی توصیف کرده است.
ابتدا یادداشت فریدون صدیقی درباره مجله فیلم با عنوان «دانشکده‌های من» را می آورم و بعد یادداشت او درباره همزاد حرفه ای اش یونس شکرخواه با عنوان «قناری»

ماهنامه فیلم ۳۹۶ - تیرماه ۱۳۸۸دانشکده‌های من
فضیلت، یعنی توازن، هماهنگی و مرجعیت. هماهنگی مخلوع یک رفتار سیستمی است، رفتار سیستمی قابل تجزیه به کم‌تر از خود نیست. مثل ماهنامه فیلم.
ماهنامه فیلم نماد آشکار یک فضیلت علمی، فرهنگی و صنفی در عرصه روزنامه‌نگاری هنری در ایران است. من هیچ نمونه‌ای در طول تاریخ مطبوعات ایران نمی‌یابم که نشریه‌ای مستقل و نه وابسته به یک مؤسسه مطبوعاتی، توانسته باشد ۲۷ سال* دوام بیاورد و قدرت و ظرفیتی جریان‌ساز، مؤثر و راهبردی یافته باشد.
آن هزار سال پیش که سینما به محاق رفت، این ماهنامه فیلم بود که به مانند یک دانشگاه سینمایی و نه یک دانشکده، موجب و موجد تولد نوین سینما در تمامی عرصه‌ها شد.
صدها منتقد، فیلمبردار، کارگردان، فیلمنامه‌نویس، طراح صحنه، عکاس، روزنامه‌نویس سینمایی و… انگیزه، شکل‌گیری، تولد، امتداد و حیات بالنده خود را بی‌تردید مدیون حضور پرفضیلت ماهنامه فیلم هستند.
آیا کسی ۷ سال بی‌امتیازی ماهنامه فیلم را به خاطر دارد که ماه به ماه باید در هیئت یک مجله حروفچینی شده، سینه‌خیز خود را به پیشگاه مسئولان سینمایی می‌رساند تا اجازه انتشار بگیرد؟ چنین سابقه‌ای در تاریخ مطبوعات ایران وجود ندارد.
آیا کسی خبر دارد که حاصل این همه رنج، عشق و سرمستی مجموعه‌ای از تولید ادبیات سینمایی شد که نه تنها موجب ارتقای سینمای ما شد بلکه شاخه تنومندی از تئوری‌های تولید متن در حوزه گزارش، مصاحبه و نقد و یادداشت سینمایی را فراهم کرده است که بی‌هیچ تردیدی ده‌ها و ده‌ها متن آن قابل بازخوانی برای مدلی کردن هر یک از گونه‌های روزنامه‌نویسی در دانشکده‌های روزنامه‌نگاری ماست.
چقدر شرمنده‌ام که هنوز نتوانسته‌ام به وعده با خودم، در این زمینه وفا کنم و با تبیین مبانی این‌گونه‌ها، در حوزه روزنامه‌نویسی هنری ـ سینمایی ـ چند کتاب وعده داده شده به خودم، را فراهم و منتشر کنم. ماهنامه فیلم برای من با قریب ۴۰ سال روزنامه‌نگاری حرفه‌ای در ساحت‌های مختلف روزنامه‌نگاری و نزدیک به دو دهه تدریس روزنامه‌نویسی به تنهایی چندین دانشکده است. ماهنامه فیلم دانشکده‌های کسانی است که دیروز و اکنون و فردا توانستند و می‌توانند عشق سینماهای راستین در تولید سینما و یا خواندن سینما باشند.فضیلت یعنی مرجعیت و ماهنامه فضیلت یعنی هماهنگی ماهنامه فیلم یک هماهنگی کامل در کارکرد دانشکده‌های سینمایی است. فضیلتی سیستمی که به کمتر از خود قابل تجزیه نیست. رسیدن به چنین منزلتی صبوری می‌خواهد و صبوری بالاترین هنر است.
سایت ماهنامه فیلم، موهبت برای کسانی است که جنگل را دوست دارند و با هیچ درختی دشمن نیستند.
* آغاز انتشار با نام ماهنامه فیلم، ۱۳۶۲ (قبلاً با نام سینما در ویدئو، ۱۳۶۱)

یونس شکرخواهقناری
تکه‌ای آسمان، مشتی آب و فقط برگی و فقط یک وجب زمین. با این‌ها می‌شود در هر جا و هر جای جهان، من و یونس هزاران خاطرات و خطرات مشترکمان را مرور کنیم. در بغض، اشک و خنده هم پا از یک وجب زمین که سهم ماست بیرون نگذاریم. اما حالا و اکنون من چه کنم که در این روزها، مرور این هزار سال از من دریغ شده است. پس فقط فرصتی کوتاه دارم تا همین را بنویسم و یکی دو نکته را درباره شکرخواه بگویم. بقیه آن هزار سال بماند برای وقتی دیگر.

۱- شکرخواه حسود نیست. جاه‌طلب نیست. زیاده‌خواه نیست، قانع است. پس متوازن، متواضع، فروتن، آرام و رام است. پس سخی است. پس صادق و صمیمی است.

۲- شکرخواه همانی است که بود. یعنی علم‌آموزی او، تجربه‌اندوزی و دانایی او، هیچ خصلت و خصایل او را نزدوده است. علم افزوده او و عمر افزوده او عرصه درون او را تنگ نکرده است. همان است که بود؛ مه آلود و بارانی. به حقد و بغض و همین است که سپیدی مو و فزونی نمره عینک هم از سرزنده ‌بودنش هم نکاسته است. همانی است که ۲۳ سال پیش دیدمش. انگار این وجه از روح و روحیه او همچنان رنگین‌کمان جوانی و نشاط را حفظ کرده است. باید هم همین‌طور باشد. مرد بی بغض و حقد و پشت کرده به مال دنیا و منصب چرا باید پیر شود. او یکی از همیشه جوانهای عالم است.

۳- شکرخواه، ویژگی دیگری هم دارد؛ اهل غیبت نیست. اگر هست، همیشه از حسن و جمال و کمال آدم‌ها می‌گوید نه از کژی و کاستی‌هایشان و این سعادت بزرگی است که آدم دهان معطر داشته باشد و او چنین است. همچنان در حنجره‌اش قناری می‌خواند.

۴- این تکه چهارم را بی‌ملاحظه این‌که مطالب کجا به رویت می‌رسد خطاب به خودش می‌نویسم:«بچه پررو، خوب دل همه را بردی. چاکریم.»