تکلیفم معلوم شد
مطلب را به بالاترین بفرستید:
ماه هاست درگیر مساله ای هستم که سخت ذهنم را مشغول کرده و هر چه بالا و پائینش می کنم به نتیجه نمی رسم. هر طرفش که می نگرم جنبه هایی دارد که گرفتن تصمیم را برایم غیر ممکن می کند. دیگر جان به لبم رسیده بود که امروز تلفنی از پیش نماز محل مون خواستم برایم فال حافظ بگیرد. گرفت و این آمد:
نه هر که چهره بر افروخت دلبری داند
نه هر که آینه سازد سکندری داند
نه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست
کلاهداری و آیین سروری داند
هزار نکته باریکتر ز مو این جاست
نه هر که سر بتراشد قلندری داند
تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن
که دوست خود روش بنده پروری داند
غلام همت آن رند عافیت سوزم
که در گداصفتی کیمیاگری داند
وفا و عهد نکو باشد ار بیاموزی
و گرنه هر که تو بینی ستمگری داند
به قد و چهره هر آن کس که شاه خوبان شد
جهان بگیرد اگر دادگستری داند
بباختم دل دیوانه و ندانستم
که آدمی بچهای شیوهء پری داند
مدار نقطهء بینش ز خال تست
مرا که قدر گوهر یک دانه جوهری داند
ز شعر دلکش حافظ کسی بود آگاه
که لطف طبع و سخن گفتن دری داند
از قرن ها دور دست حافظ را می بوسم